کلافه و ناآرام بود و هنوز شوک مرگ نا به هنگام و وحشتناک هیراد از ذهنش پاک نشده بود، هیرادی که دروغگو بود و خائن اما همسرش بود و بزودی از هم جدا می شدند و اکنون او را کشته بودند.
خودش هم خوب می دانست که این تصادف برخلاف اسمش تصادفی نیست و عمدی در کار است.
بی قرار و داغان سرش را میان دستانش گرفت و پتو را دور خودش پیچید.
دلش به حال هیراد سوخته بود، با تمام بدی هایی که در حقش کرده بود، با وجود آن عشقی که باید می داشت و نداشت اما راضی به چنین چیزی هم نبود. او با آن دل نازکش که حتی آزارش به مورچه هم نمی رسید، چگونه از مرگ کسی می توانست خوشحال شود؟
اویی که حتی برای دشمنش هم آرزوی مرگ نمی کرد.
دستانش را در هم قفل کرد و چشمانش را روی هم گذاشت. تا کی قرار بود این کابوس ها در خواب و بیداری سراغش را بگیرند؟
گوشی اش را برداشت. دلش حرف زدن با یاحا را می خواست اما خیلی زود منصرف شد. این مدت همیشه مزاحم او شده بود و از این که کسی را درگیر مشکلات خودش کند خوشش نمی آمد. از این رو از مخاطبینش بیرون آمد و اینستاگرامش را باز کرد تا کمی از وقتش را صرف حرف زدن با طرفدارانش کند.
یکی از پادکست هایی که چند ماه پیش ضبط کرده بود را پست کرد و اولین لایک از جانب یاحا بود.
لبخند کم جانی روی لبش نشست و پیامی از تلگرام از جانب یاحا روی صفحه به چشمش خورد.
- بچه باید تا این ساعت بیدار بمونه خاله ریزه؟!
انگار فکرش را خوانده بود که خودش برای حرف زدن با او پیش قدم شده بود.
لبخندش اندکی جان گرفت و دوباره پیام دیگری رسید: چرا نخوابیدی؟
- خوابم نبرد، خودت چرا بیداری؟
انگشتان یاحا روی کیبورد نشست و حسش را انکار نکرد: نگران تو بودم. داشتم فکر می کردم که بیداری بهت پیام بدم یا زنگ بزنم یا نه که دیدم اون پست رو گذاشتی.
چه خوب بود این که از دور هم یک فکر داشتند و انگار از طریق فکر هم با هم در ارتباط بودند. تله پاتی همین بود دیگر؟
- می دونی یاحا، داشتم به اتفاقات امروز و این مدت فکر می کردم عین قبلا. نمی دونم کیه که این قدر باهامون دشمنی داره، کیه که دست از سرمون برنمی داره. این قدر بی رحمه که می تونه جون سه تا آدم رو بگیره. من هیراد رو دوست ندارم اما هیچ وقت هم نتونستم براش آرزوی مرگ کنم، اذیتم کرد ولی مردنش به اون شکل بی رحمانه هم حالم رو بد کرده. اون از بابام و عمو تورج، اینم از هیراد. اینا چه طور می تونند این کارا رو بکنند و این قدر بی خیال و راحت شب سرشون رو بالش بذارند؟ اینا می دونند عذاب وجدان چیه؟ به این فکر می کنند که چند تا خانواده رو داغدار و غمگین کردند؟ چه جوری کابوس سراغشون نمیاد؟ عین من که اون عکس ها رو دیدم حس کردم نفس کشیدن هم یادم رفته.
- می فهممت همراز، می دونم چه حالی داری؛ حال منم دست کمی از تو نداره اما یه کم دیگه تحمل کن. می دونم خیلی روزای سختی رو داری می گذرونی اما تو از این مشکلات قوی تری همراز. قوی تری که تا همین جا هم تونستی پیش بری و هنوزم محکم بمونی.
بعضی صداها انگار درون خود جادو دارند؛ می توانند آدم را مسخ کنند، طوری آرامش را به قلبت بریزند که این کار از دست هیچ قرص آرامبخشی بر نیاید.
تایپ کرد: ممنون به خاطر همه چی. امیدوارم بتونم این محبت هات رو جبران کنم.
سریع جواب آمد: می خوای جبران کنی؟
گنگ به پیامش نگاهی انداخت و پاسخ داد: آره، کاری از دستم بربیاد حتما انجام میدم.
یاحا نیز دست کمی از همراز نداشت. سعی داشت ریشه ی گل یأس را از دلش جدا کند اما افکار عذاب دهنده محاصره اش کرده بودند و او هم دلش آرامش می خواست؛ آرامشی از صدا و نگاه های زیبای همراز.
کِی فکرش را می کرد چنین دلباخته شود؟
"به هوای تو من توو خیال خودم بی تو پرسه زدم
منو برد به همان شبی که به چشای تو زل میزدم
من به دنیای تو با احساس ناب عادت کردم
بعد از آن شب سرد هر نگاه تو را عبادت کردم"
خودش هم نمی دانست از کی بود که فهمید زندگی بدون وجود این دختر سخت می شود و حاضر است جانش را هم برای این دختر دلربا بدهد.
گوشی در دست همراز لرزید و تماس یاحا را برقرار کرد و یاحا باز هم حرف های دلش را انکار نکرد.
- یه اعترافی بکنم همراز؟ من اهل کتاب خوندن و رادیو گوش دادن و اینا نبودم اما وقتی فهمیدم این خاله ریزه ی خودمون صداش صداش تو رادیو پخش میشه یا چند تا از کتاب های صوتی با صدای اونه، عاشق رادیو و کتاب شدم. خوشم اومد، چون تو خوشت می اومد.
چشمان همراز گرد شد. این چه حرف هایی بود دیگر؟!
در مقابل این لحن گرم و این حرف هایی که برایش تازگی داشت و آنها را از زبان یاحا می شنید نمی دانست چه بگوید، واقعا نمی دانست.
- می خوای جبران کنی؟ باهام حرف بزن، یا اصلا یه شعری یه چیزی بخون برام.
همراز لحظه ای مکث کرد و پلکی روی هم قرار داد. حس و حال عجیب و غریبی داشت.
نمی دانست چه بگوید و ذهنش که همیشه پر از شعر و ترانه بود انگار که اکنون خالی شده بود.
یاحا هم سکوت کرده بود. انگار می دانست چه به حالش آورده و تا چه حد جا خورده که با سکوتش به او اجازه داد با خودش کنار بیاید.
لحظاتی گذشته بود که صدای دلنشین همراز گوش هایش را نوازش کرد. متحیر بود اما یک بار یاحا از او چیزی خواسته بود و دوست نداشت حرفش را زمین بیندازد.
با شنیدن صدای زیبای او چشمانش را بست و لبخندی روی لبش نشست.
نگاه كن برف جای تو نشسته
از اون بیرون ببین از پشت شیشه
هوا انقدر سرده توی خونه