پرگار

قسمت 100

رایگانفاطمه احمدی

نیم نگاهی سمت همراز انداخت و باز هم چیزی نگفت و حواسش را به رانندگی اش داد.

پدر هیراد داخل آمده بود. مردی میانسال که موها و ریش های سفیدش سن او را بالاتر نشان می داد و چین و چروک های روی صورتش نشان از سختی هایی بود که تحمل کرده بود می‌داد.

ته چهره اش شبیه هیراد بود اما صورتش مهربان تر نشان می‌داد. با نم اشکی که چشمانش را پر کرده بود، از کار هیراد ابراز شرمندگی کرده و از او خواست که پسرش را ببخشد و همراز سکوت کرده بود.

باید هیراد را می بخشید؟ کسی که با نقشه وارد زندگی اش شد و هر کاری دلش خواست با او کرد و در نهایت هم آن قدر بی رحمانه تحقیرش کرده و از خیانتش گفته بود و از این که هیچ گاه او را دوست نداشته و تمام حرف هایش چیزی جز کینه نبود.

باید این آدم دروغگو و خائن را می بخشید؟!

نا ممکن و سخت بود؛ از سخت هم سخت تر...

با توقف ماشین به خودش آمد و سمت یاحا برگشت.

- به خاطر من از کار و زندگیت هم افتادی.

تشر زد: همراز!

لبخند محوی زد و خداحافظی زمزمه کرد که یاحا صدایش زد.

لحنش پر از مهر بود و گرم و دوست داشتنی. آن قدری که اسمش را خاص خطاب کرده بود که دستش روی دستگیره خشک شد و سرش را چرخاند.

به نگاه منتظر همراز لبخندی زد و با اشاره به شال طوسی رنگش گفت: خوب کردی اون لباس سیاه رو درآوردی، رنگی و مخصوصا این رنگ بهت میاد.

با اینکه هنوز هم نتوانسته بود با این اتفاق کنار بیاید اما به خواسته ی مادرش عمل کرد و امروز شال مشکی اش را عوض کرده بود. البته همان روزی که برایش لباس رنگی خریده بود از او خواست که لباس سیاهش را دربیاورد اما به احترام یاحا دو سه روزی را تا چهلم تورج صبر کرده بود.

نگاهش را به او دوخت. با وجود درگیری های ذهنش، با وجود بی اعتمادی اش و حال به هم ریخته اش اما خواندن رنگ جدید نگاه یاحا کار سختی نبود.

باید از زیر این نگاه خیره فرار می کرد و زودتر از این فضای خفه کننده دور می‌شد.

رو برگرداند و بدون حرف اضافه ای گفت: ممنون، خداحافظ.

حتی منتظر جواب یاحا نیز نماند و با قدم های سریع سمت خانه شان به راه افتاد و تا زمان بسته شدن در سنگینی نگاه او را حس می کرد.

یاحا ماشین را روشن کرد و در فکر فرو رفت. دلش می خواست زمان را جلو ببرد، آن قدری که این پرونده حل گردد و مجرم ها نیز شناسایی. آن قدری که حال همراز خوب شود و بتواند روی لب هایش لبخند واقعی ببیند. آن موقع پا پیش می گذاشت و از حسش به همراز می گفت و دلش را به دست می آورد.

بیشتر از آن چه که فکرش را می کرد این دختر غمگین را دوست داشت و دیوانه ی چشمانش شده بود.

به این دیدارها و حرف های عادی شان راضی نبود. کاش همه چیز درست می شد. آن وقت در آن چشمان طوسی همراز با عشق خیره می شد و از عشقش می گفت، از دلی که به او باخته می گفت. از حسی که سال های گذشته احساس می کرد یک حس بچگانه و زودگذر است اما اکنون می فهمید واقعی ترین حس عمرش بوده می گفت.

کاش همه چیز درست می شد و حال همراز هم خوب...

همراز را می خواست؛ برای تمام عمرش، برای زندگی و برای نفس کشیدنش...

"نه من تو رو واسه خودم

نه از سر هوس می خوام

عمر دوباره ی منی

تو رو واسه نفس می خوام"

سری به کارخانه زد و سپس به دفترش رفت.

قصد داشت دیگر تا مدتی پرونده ای قبول نکند و یا پرونده ها را به همکارانش واگذار کند تا بیشتر تمرکزش روی پرونده ی پدرش و کوروش و همین طور سرکشی به کارخانه بگذارد و از طرفی وقت بیشتری برای بودن در کنار همراز داشته باشد.

به پشتی بلند صندلی چرخانش تکیه داد و عینکش را از روی چشمانش برداشت و روی میز بزرگ و همیشه شلوغش قرار داد.

در حال و هوای خودش بود که تلفنش زنگ خورد.

- بله؟

صدای منشی اش در گوشش پیچید: یه خانومی اومدند با شما کار دارند.

با خستگی کش و قوسی به بدنش داد و پرسید: مگه مراجعین امروز تموم نشده؟

- چرا، اما ایشون اصرار دارند حتما شما رو ببینند.

آن قدر خسته بود که حتی نام آن شخص را هم نپرسید.

- خیلی خب، راهنمایی شون کنید داخل.

چشمی گفت و تماس را قطع کرد و لحظه ای بعد تقه ای به در خورد و در باز شد و با دیدن شخصی که داخل اتاقش آمد چشمانش از بهت گرد شد. انتظار دیدن هر کسی را داشت جز او؛ نیلوفر این جا چه می کرد؟

- سلام.

به احترامش از جا برخاست و جواب سلامش را داد.

- سلام خوش اومدین، بفرمایید بشینید.

بی حرف جلو آمد و روی یکی از مبل ها نشست و دستانش را مضطرب درهم قفل کرد. کلی با خودش حرف هایی که قصد داشت به او بزند را مرور کرده بود اما اکنون انگار همه چیز فراموشش شده بود.

یاحا متوجه ی استرسش شد و گوشی را برداشت و سفارش دو قهوه داد و از پشت میزش برخاست و روی مبل مقابل او جای گرفت برای آن که آن سکوت سنگین و سرد را بشکند گفت: خوب هستید؟

به راحتی می توانست اضطراب را از صورتش بخواند.

- ممنون، ببخشید که مزاحم کارتون هم شدم.

- خواهش می کنم، اختیار دارید.

و باز هم سکوت!

نمی دانست چه باید بگوید و اضطرابش را هم که می دید، می خواست اجازه دهد تا با خودش کنار بیاید و سپس شروع به حرف زدن کند به این دلیل خودش سوالی نپرسید.

آمدن آبدارچی دفتر و آوردن قهوه باعث شد کمی وقت بخرد و باز هم فکر کند از کجا شروع کند.

او که رفت نگاه لرزانش را به یاحا دوخت.

- نمی دونم گفتن یه چیزایی درست باشه یا نه. تو منو می شناسی، می دونی اهل دروغ گفتن نیستم و هیچی رو پنهون نمی کنم حتی اگه به ضرر خودم تموم شه.