عکس هایی از جنازه ی پدرش که به دار آویخته شده و آن چشمان مات و بازش، جنازه ی غرق در خون تورج که خودش هم از نزدیک دیده بودش و همین طور عکس هایی از جنازه ی نیمه سوخته ی هیراد.
و یادداشتی که گفته بود: "شاید نفر بعدی اون آقا وکیله یا خودت باشی"
حس می کرد نفس هایش بالا نمی آید، انگار از زمان و مکان غافل شده بود و حتی نفس کشیدن را هم از خاطر برده بود.
فقط سوزشی روی گونه اش حس کرد و باعث شد شوکی به او وارد شود تا از آن حال بیرون بیاید. نگاه تارش بالا آمد و روی چهره ی نگران یاحا نشست.
- خوبی؟ کشتی منو از نگرانی.
جوابی نداد که یاحا کنارش نشست و دستان یخ زده اش را در دست هایش گرفت.
- همراز؟ همراز جان؟
نگاه بی روحش در چهره ی نگران یاحا نشست. اگر بلایی سر او می آمد چه؟ قطره اشکی از چشمش چکید و نگاه یاحا کلافه شد.
- نکن همراز، من پیشتم، مراقبتم و نمیذارم هیچ اتفاقی بیفته. فقط تو این جور بغض نکن لامصب. منو دیوونه نکن با این اشکات.
حالش طوری نبود که به معنی حرف های یاحا فکر کند.
- کم کم یه سرنخ هایی پیدا می کنیم و به نتیجه می رسیم، تو فقط آروم باش.
همراز لحظه ای چشمانش را بست. از این ضعیف بودنش بیزار بود.
در حال مرتب کردن خانه ی به هم ریخته شان بودند. هیچ چیز از وسایل کم نشده بود؛ گویی دنبال چیزی بودند که پیدایش نکردند و هدف دیگرشان هم گذاشتند پاکت عکس ها در اتاق همراز و ترساندنش بود.
امروز روز بسیار سخت و پر از اتفاقی را گذرانده بودند.
آن از خبر قتل هیراد که آن طور شوکه اش کرد و این هم ماجرای دزدی و دیدن آن عکس ها.
هر وقت که می خواست اندکی خودش را آرام کند و قوی و محکم بماند اتفاقاتی رخ می داد که دوباره حالش را به هم می ریخت.
مهرنوش در حالی که با کمک همراز در حال جابهجایی مبل و میزهای به هم ریخته بود گفت: باید قفل در رو هم عوض کنیم، هر کی بوده راحت تونسته وارد خونه بشه.
همراز هم حرفش را تایید کرد. ترسیده بود و سعی داشت خودش را آرام کند اما با شنیدن صدای زنگ به وضوحی تکانی خورد و سمت آیفون رفت اما با دیدن تصویر یاحا نفسش را با آسودگی بیرون فرستاد و دکمه را فشرد.
مهرنوش پرسید: کی بود همراز؟
- یاحا.
- اون که الان رفت!
همراز هم شانهای بالا انداخت و روسریاش که دور گردنش افتاده بود را روی موهایش مرتب کرد و در واحدشان را باز کرد.
یاحا به همراه مردی که جعبه ای در دست داشت از آسانسور بیرون آمدند و هر دو جواب سلام همراز را دادند.
همراز پرسشی به مرد نگاه کرد و با نگاهش از یاحا توضیح خواست که گفت: ایشون رو آوردم که قفل در خونهتون رو عوض کنه.
مهرنوش هم که تازه به جمعشان اضافه شده بود در حالی که به داخل تعارفشان می کرد گفت: تو چرا زحمت کشیدی یاحا جان؟ اتفاقا همین الان داشتم به همراز می گفتم که باید قفل رو عوض کنیم.
یاحا با تعارفات معمول جواب او را داد و رو به مرد گفت: شما کارتون رو شروع کنید.
مرد مشغول به کارش شد و مهرنوش رو به یاحا تعارف کرد: بیا بشین پسرم، امروز خیلی خسته شدی.
مهرنوش برای پذیرایی به آشپزخانه رفت و یاحا نشست و رو به همراز پرسید: بهتری؟
او هم جلو رفت و روی مبل مقابلش نشست.
- ممنون، امروز خیلی به زحمت انداختیمت.
یاحا اخم بامزه ای کرد: باز گفت، باز گفت! من خودم خیالم این جوری راحت تره. نمی تونستم به این فکر نکنم که دوتا زن قراره تو این خونه ی نا امن باشند و من بی خیال باشم.
سپس با نگاه به منحنی لبخند همراز چشمکی زد و اضافه کرد: یه ذره لبات بیشتر کش بیاد هم بد نیستا، ببینم خندیدن بلدی اصلا!
همراز خنده اش گرفت و چپ چپی نگاهی به او انداخت و زیرلب زمزمه کرد: دیوونه!
یاحا نیز با لبخند نگاهش می کرد و آن شیفتگی که سعی داشت آن را پس بزند.
مهرنوش با سینی دستش پیش آنها برگشت و یاحا گفت: به نگهبان هم گفتم که خیلی حواسش رو جمع کنه و هر کسی رو راه نده، شماره امم بهش دادم که اگه مشکلی بود باهام تماس بگیره. شما هم کاری بود حتما بهم زنگ بزنید.
مهرنوش با قدردانی نگاهش کرد. چه قدر از او ممنون بود که در این شرایط کنارشان است.
- دستت درد نکنه پسرم، خیلی زحمت کشیدی.
- خواهش می کنم، وظیفهست.
کار مرد قفل ساز که تمام شد، با یاحا از خانه بیرون زدند و نگاه همراز به جای خالیاش ماند؛ این پسر وجودش هم امنیت بود و آرامش...
پس از رفتن از خانه ی همراز به آگاهی رفت
و با فکری درگیر سوار ماشینش شد و گوشیاش را روشن کرد و شماره ی یاشار را گرفت. خلاصهای از اتفاقات را برایش تعریف کرد و یاشار پس از کمی حرف زدن در جهت آرام نمودن او گفت: راستی، مامان می خواد برگرده. بلیط گرفته برای سه روز دیگه.
مادرش قصد رفتن داشت و او... او چه؟ فقط می دانست حسی در قلبش ندارد. اصلا مگر میتوانست برود؟ با این اتفاقات اخیر قطعا ممنوع الخروج بود.
بحث را عوض کرد: به یلدا بگو ببین می خواد بیام دنبالش یا همون جا می مونه؟
- یه لحظه صبر کن.
پس از کمی سکوت گفت: میگه خسته ای نمی خواد بیای.
اخمی کرد: اون کاوه که اونجا نیست؟
- نه خیالت راحت.
نمی دانست چرا وقتی موضوع کاوه را به پلیس گفته بود، آنها واکنش خاصی نشان ندادند و حتی از دستگیری او نیز حرفی نزدند.
خداحافظی کرد و تماس را خاتمه داد.
* * *
نگران بود و می ترسید. قفل در را چندین بار چک کرده بود اما مدام حس می کرد سر و صدایی می شنود و حسابی کلافه شده بود.
عکس هایی که عصر امروز دیده بود لحظه ای از جلوی چشمانش پاک نمی شد. آن سه جنازه که در بدترین وضع به قتل رسیده بودند و نمی توانست ربط حرف های آن روز هیراد را به اتفاقات اخیر متوجه شود.