سری به طرفین تکان داد که همراز بی طاقت پرسید: پس چی؟
- تصادف کرده.
چشمان همراز گرد شد.
- کِی؟ الان حالش خوبه؟
- انگار دیشب بوده که امروز ماشین و جنازه ی نیمه سوخته اش رو که افتاده بوده ته دره رو پیدا کردند.
همراز مبهوت دستش را جلوی دهانش گرفت و هین آرامی از لب هایش بیرون آمد.
هیراد مرده بود؟!
- یعنی این تصادف ممکنه عمدی بوده باشه؟
- احتمالش خیلی زیاده.
همراز نفس سنگینش را بیرون فرستاد و چهره ی هیراد جلوی چشمانش نقش بست.
از روز اولی که او را دیده بود، نگاه های زیر زیرکی او در اولین دیدار و درخواست حرف زدن با همراز، خواستگاری آمدنش و رفتار معقول و خوبش، عقدشان، شیطنت های هیراد که آن موقع فکر می کرد از روی دوست داشتن است و بعد فهمید که فقط از روی سوء استفاده بوده. ماندن کنارش در روزهای سخت و تلخ مرگ پدرش. با او بد کرده بود اما وقتی بیشتر فکر می کرد، می دید خوبی هایی نیز داشته.
دیدار آخرشان، سردرگمی و آشفتگی هیراد که مثل همیشه اش نبود و اکنون پیدا شدن جنازه اش.
همان علاقه اش به نفرت تبدیل شده بود اما دیگر حاضر به کشته شدنش هم نبود.
ای وایی زمزمه کرد و لب گزید.
- پس قاتل کیه؟ اون آدمی که هیراد ازش حرف میزد کیه؟
یاحا نیز دست کمی از او نداشت. مغزش از تهی پر بود. حس می کرد با توجه به حرف هایی که هیراد با همراز زده می تواند چیزهایی را خودش از زیر زبانش بکشد اما همه چیز به هم خورده بود.
نمی دانست چه قدر گذشته که صدای گوشی همراز سکوت سنگین میانشان را شکست.
دست هایش پیش رفت و گوشی از داخل کیفش بیرون آورد و تماس مادرش را پاسخ داد: جانم مامان؟
صدای هراسان مادرش نگرانی را در جانش انداخت.
- کجایی همراز؟
- تو راهم. چه طور؟
- فکر کنم دزد اومده، خونه به هم ریخته شده.
همراز هم مبهوت و نگران گفت: الان می رسم.
موضوع را به یاحا گفت و او هم پایش را بیشتر روی گاز فشرد. از بس که حواسش پرت بود پس از برگشت از بهشت زهرا بیهوده در خیابان ها چرخ زده بود و به خاطر همین مهرنوش زودتر به خانه رسیده بود.
جلوی در که رسیدند، همراز سریع تر پیاده شد و یاحا نیز پشت سرش راه افتاد. همراز هم اعتراضی به آمدنش نکرد؛ خودش هم می دانست که او باشد ترس و نگرانی از او دور خواهد شد و به آرامش او نیاز دارد.
هر دو وارد ساختمان شدند. همسایه هایشان داخل لابی جمع شده و هر کدام چیزی می گفتند.
یکی از همسایه ها با دیدن همراز گفت: خانوم رادفر اگه بدونید چی شده!
- عه! همچین خبری رو مگه همین طوری میدن؟ چیزی نشده خانوم رادفر فقط دزد اومده خونه تون و زده نگهبان بیچاره رو هم ناکار کرده.
یاحا رو به مرد گفت: حال نگهبان چه طوره؟
- والا زدن بی هوشش کردند و تازه به هوش اومده.
- به پلیس خبر دادین؟
- بله، این ساختمون دیگه امنیت نداره. فردا پس فردا اگه اومدن خونه ی ما یا خونه ی بقیه ی همسایه ها چی کار باید بکنیم؟
یاحا خوبه ای گفت، گوش از حرف های آنها گرفت و رو به همراز گفت: بریم بالا.
همراز سریع تر از او گام برداشت و بی توجه به آسانسور راهی پله ها شد و آنها را دو تا یکی طی کرد.
جلوی واحدشان که رسیدند، دست همراز داخل کیفش رفت و کلیدش را درآورد اما از بس هول و دستپاچه بود که کلید از دستش روی زمین افتاد. یاحا به کمکش رفت و خم شد و کلید را برداشت و خودش در را باز کرد و کلید را به همراز برگرداند.
همراز به سرعت داخل خانه رفت و از همان دم در صدا زد: مامان؟ مامان کجایی؟
مهرنوش از یکی از اتاق ها بیرون آمد و گفت: همین جاام. داشتم می گشتم ببینم چیزی از وسایل کم شده یا نه. الانم می خواستم برم تو اتاق تو.
همراز سریع گفت: خودم الان میرم یه سر به اتاقم می زنم.
پس از رفتن او یاحا رو به مهرنوش پرسید: چیزی کم شده از وسایل؟
- نه اما اتاقا خیلی به هم ریخته شده، مخصوصا اتاق کار کوروش.
اخم های یاحا در هم رفت.
- مطمئنید چیزی کم نشده؟ یه بار دیگه چک کنید و کامل اتاق رو بگردین، گاوصندوق آقا کوروش رو هم حتما یه نگاه بندازین.
مهرنوش مضطرب سری تکان داد: شاید من اشتباه کرده باشم، الان دوباره میرم می گردم.
مهرنوش که رفت یاحا همان جا ایستاد و نگاهی به خانه ی به هم ریخته انداخت.
غرق در فکر بود که صدای همراز به گوشش رسید: یه لحظه میای یاحا؟
یاحا به همان اتاقی که همراز رفته بود پا گذاشت و پرسید: چی شده؟ چیزی رو بردند؟
همراز سری به طرفین تکان داد و با اشاره ای به جعبه ی داخل دستش گفت: نه، اما این جعبه رو میزم بود.
یاحا با اخمی که نشان از تفکرش داشت جلو رفت و نگاهی به جعبه انداخت و همراز اضافه کرد: این مال من نیست، یعنی وقتی اومدیم بهشت زهرا، همچین چیزی نبود.
سپس دست پیش برد و در جعبه را باز کرد و پاکتی که درون آن بود را بیرون آورد. دستش را داخل پاکت برد و محتویات آن را خارج کرد و با چیزی که دید، حس کرد خون در رگ هایش یخ بست و دست هایش لرزیدن گرفت.
با همان چشمان مبهوت و قلبی که انگار نمی زد عکس هایی که از پاکت بیرون آورده بود را نگاه می کرد.
یاحا که خودش هم از دیدن آن عکس ها شوکه شده بود دستش را جلو برد تا آنها را از دست همرازی که چیزی نمانده بود پس بیفتد بگیرد اما او اجازه نداد و زمزمه کرد: یاحا اینا چی ان؟ چی از ما و زندگیمون می خوان؟
عکس ها را از دست همراز کشید و دستش روی بازوی او نشست و به نشستن هدایتش کرد.
یاحا حرف میزد و سعی داشت او را آرام کند ولی همراز لحظه ای آن عکس ها از جلوی چشمانش دور نمی شد.