- به مامانت زنگ زدی که نگران نشه؟
- آره، گفتم یه کم دیر میام.
- خوبه.
- کجا میری؟
- همین اطراف یه جیگرکی هست، میریم همون جا.
کمی بعد رو به روی هم نشسته و در حال خوردن بودند.
یاحا سیخ دیگری هم برایش گذاشت که همراز گفت: وای من که دیگه جا ندارم.
- بخور ببینم خاله ریزه، رنگ به رو نداری.
بی میل به غذایش نگاه کرد. حالش خیلی بهتر شده بود.
- ببخش که همش مزاحم تو میشم و تو باید با این همه خستگی بیای پیش من و...
حرفش با لقمه ای بزرگ که به یکباره درون دهانش قرار گرفت قطع شد و با چشمانی گرد به یاحا نگاه کرد که چشمکی زد.
- وقتی به حرف بزرگترت گوش نمیدی، همین میشه دیگه. میگم بخور ولی هی تعارف تیکه پاره می کنی.
همراز به سختی لقمه را قورت داد و نگاه چپ چپی حواله اش کرد.
- حالا خودت می خوری یا من روش خودمو پیش بگیرم؟!
همراز سریع گفت: خودم می خورم.
یاحا خنده ای کرد و نگاه مهربانش را از او گرفت.
کمی بعد جلوی خانه شان ایستاد و یاحا گفت: سوئیچت هم بده که برات ماشینت رو بیارم بعدا.
همراز قصد مخالفت داشت که با اخم بامزه ی یاحا مواجه شد و لبخند کمرنگی روی لبش آمد و سوئیچش را از داخل کیفش درآورد و توی دست یاحا که سمتش دراز شده بود گذاشت.
- خیلی ممنون به خاطر همه چیز، از این که همیشه حواست به همه چی هست.
یاحا لبخند گرمی زد.
- خواهش میشه خاله ریزه، پاشو برو تو. خواستی بیای کارخونه هم بهم خبر بده که بیام دنبالت.
آن موقع همیشه سر این خاله ریزه گفتن یا خانم کوچولو گفتنش حرص میزد و یاحا سر به سرش می گذاشت و دوباره با همین القاب صدایش میزد.
همراز هم لبخند زد؛ این بار لبخندش اندکی واقعی تر بود.
تشکر دیگر و خداحافظی کرد و پیاده شد.
توضیح مختصری به خاطر دیر آمدنش به مادرش داد، البته حرف هایی که با هیراد زده بود را فاکتور گرفت. نمی خواست مادرش را بیشتر از این به هم بریزد.
مهرنوش لبخندی زد و گفت: بیا بشین کارت دارم.
او هم لبخندی زد و سمت مادرش رفت و کنارش نشست.
- جانم؟
مهرنوش پاکتی را از روی مبل کناری برداشت و آن را به دست همراز داد.
- چند روزه از چهلم بابات گذشته، خوب نیست مشکی تنت باشه.
بغض به گلویش چسبید. مهرنوش هم بغض داشت اما ادامه داد: بابات هم اون طور راضی تره.
خودش راضی نبود و قطره اشکی از چشمش چکید و خودش را در آغوش مادرش انداخت.
مهرنوش اشکش را پس زد و دستش نوازش گر روی سر او به حرکت درآمد.
ملاقات امروزش با هیراد و حرف هایی که از او شنیده بود حسابی حالش را بد کرده و یادآوری مرگ مظلومانه ی پدرش نیز او را داغان تر از همیشه کرده بود.
اما چه می کرد؟
زندگی بود دیگر؛ گاهی زیادی بی رحمانه و تلخ می شد...
* * *
یاشار بازوی یلدا را که کنار آرامگاه پدرشان نشسته و زار میزد را گرفت و بلندش کرد.
- بسه یلدا جان، آروم باش.
یاحا نیز که در حال تشکر و بدرقه از آخرین مهمانان بود سمتشان آمد.
همراز و مادرش و همین طور امید به همراه خانواده ی تورج مانده بودند.
امید رو به خانواده ی تورج تسلیت دوباره ای گفت و اضافه کرد: من کم کم برم، اگه کاری بود حتما خبرم کنید.
یاشار و یلدا تشکری کردند و یاحا به اجبار و با لحنی سرد از او تشکر کرد؛ هیچ گاه دلش با این مرد صاف نمیشد.
امید رفت و یاحا این بار به گرمی از همراز و مادرش به خاطر آمدنشان تشکر کرد.
مهرنوش کنار یلدا ایستاده و سعی داشت با حرف هایش کمی این دختر داغ دیده و غمگین را آرام کند.
همان لحظه صدای گوشی یاحا بلند شد. گوشی اش را از جیبش بیرون آورد و اندکی از بقیه فاصله گرفت و تماس را متصل کرد.
همراز اما نگاهش به او بود که ابتدا با جدیت در حال حرف زدن بود اما طولی نکشید که چهره اش پر از بهت شد و چشمانش از تعجب گرد و اخمی میان پیشانی اش نشست.
همراز با کنجکاوی به یاحا و عکس العمل هایش نگاه می کرد. نمی دانست چه شنیده که این گونه تعجب و اخم کرده.
تماس را قطع کرد و گوشی را توی جیبش برگرداند. هنوز شوکه بود و باورش نمی شد که چنین اتفاقی رخ داده است.
یاشار همان طور که دست کارن را گرفته بود قدمی جلو برداشت و کنار یاحا و همراز ایستاد و پرسشی به او نگاه کرد.
- چیزی شده یاحا؟
همراز هم منتظر و کنجکاو خیره اش بود.
یاحا با اشاره به بقیه گفت: میگم بهتون، الان وقتش نیست.
سپس رو به یاشار اضافه کرد: خودت بقیه رو برسون، اون کاوه رو هم دک کن بره، این جا وایساده یهو قاطی می کنم میرم یه چیزی بهش میگم.
همراز نگاهش را به کاوه انداخت که کنار یلدا ایستاده بود. مدام یاد آن روز می افتاد که با آن لحن خشن با او صحبت کرده و تهدیدش کرده و ترسانده بودش و اکنون حس بدی داشت و حتی دلش نمی خواست اتفاقی هم نگاهش به آن مرد بیفتد.
یاحا نیز این را درک کرده بود. یاشار سری تکان داد: خیلی خب باشه، فقط کارت تموم شد بیا خونه که حرف بزنیم.
یاحا باشه ای گفت و رو به همراز پرسید: می تونی مامانت رو راهی کنی و خودت بمونی؟ یه کم حرف می زنیم و بعدش باید برم آگاهی.
همراز کنجکاو بود ولی بی حرف قبول کرد و یاشار طبق خواسته ی برادرش ابتدا سمت کاوه رفت و با لحن پر حرصش از او خواست برود و همگی با هم خداحافظی کرده و همراز سوار ماشین یاحا شد.
- خب؟ بگو دیگه چی شده؟
یاحا کلافه و عصبی کمی سرعتش را بالا برد.
- دیگه از هیراد خبری نداری؟ آخرین بار کی باهاش حرف زدی؟
- همون روز که تو کافی شاپ هم رو دیدیم و بعدشم دیگه ازش خبری ندارم. چه طور؟ نکنه بازم کاری کرده؟