پرگار

قسمت 94

رایگانفاطمه احمدی

دستش سمت کیفش رفت و گوشی اش را بیرون آورد. حتی فراموش کرده بود گوشی اش را که به خاطر رفتن به دادگاه خاموش کرده را روشن کند.

انگشت سردش روی دکمه ی کناری گوشی نشست و آن را روشن کرد و نگاهش به ساعت افتاد که شش عصر را نشان می داد. این همه وقت را همین جا نشسته بود؟!

حتی نفهمیده بود که جواب صاحب کافه که گفته بود مشتری دارند و اگر کاری ندارد برود را چه داده بود.

همان لحظه گوشی اش زنگ خورد و نام یاحا روی صفحه خودنمایی کرد. حتی فراموش کرده بود به او هم زنگ بزند.

آیکون را لمس کرد و گوشی را به گوشش چسباند و قبل از آن که چیزی بگوید صدای فریاد یاحا را شنید: معلوم هست تو کجایی همراز؟ صد دفعه بهت زنگ زدم، اون گوشی لامصبت رو واسه چی خاموش کردی؟ مگه بهت نگفتم رسیدی خونه بهم زنگ بزن. من آخرش دق می کنم از دست تو.

با صدای بی حال و گرفته اش گفت: ببخش نگرانت کردم، هنوز نرفتم خونه.

صدای خسته ی او را که شنید کمی سعی کرد به خودش مسلط شود. دخترک خودسر و بی فکر گوشی اش را خاموش می کرد و به این که یک نفر آن قدر نگرانش می شود فکر نکرده بود.

- کجایی؟

- الان میرم خونه، نگران نباش.

- منم بهت گفتم کجایی، یعنی آدرس بده.

کلافه زمزمه کرد: یاحا!

با لحنی محکم گفت: میگم آدرس.

آدرس را گفت و یاحا جواب داد: خیلی خب، من نزدیکم؛ تا پنج دقیقه ی دیگه میام پیشت. همون جا بشین.

منتظر جواب همراز نشد و تماس را خاتمه داد.

دوباره گوشی اش زنگ خورد و این بار مادرش بود که او هم نگرانش شده بود؛ نمی دانست چه به او بگوید و تنها گفت که کاری پیش آمده و ممکن است کمی دیر برگردد و نگران نشود و مهرنوش با وجود نگرانی اش برای دخترش و تنها کسی که در دنیا برایش مانده بود اما به او اعتماد داشت و چیزی نگفت.

به پشتی صندلی تکیه داد و صداهای خنده ای توجهش را جلب کرد.

اکیپی از چند دختر و پسر جوان بودند که صدای خنده های سرخوش شان فضا را پر کرده بود.

در حال بازی پانتومیم بودند و هر کدامشان چیزی می گفتند و پسری که در حال اجرا بود آن قدری بامزه انجام می داد که همراز لبخند تلخی روی لب هایش نقش بست. چند وقت بود که مانند آنها بلند و بی خیال نخندیده بود؟

با همان لبخند روی لبش که از هلاهل و زهر هم تلخ تر بود به آنها خیره بود که صدای یاحا زنجیر نگاهش را پاره کرد و چشم از آنها گرفت و به یاحا دوخت که رو به رویش نشست.

- یه ساعته دارم صدات می‌زنم.

دست هایش را در هم حلقه کرد.

- ببخش، حواسم نبود.

- خب؟

معنی این خب این بود که همه ی چیزهایی که اتفاق افتاده و دلیل این حالش را توضیح دهد.

- چند ساعت پیش هیراد جای تو نشسته بود.

اخم های یاحا درهم رفت. تا کی باید سایه ی هیراد روی زندگی همراز می ماند؟

- چی می گفت؟ مزاحمتی که ایجاد نکرد؟

سری به طرفین تکان داد: نه مزاحم نشد، فقط حرف زدیم. اما امروز یه جوری شده بود، عجیب غریب شده بود انگار!

سوالی نگاهش کرد که تمام حرف هایی که بینشان ردوبدل شده بود را بی کم و کاست برایش تعریف کرد.

- یه جوری شده بود امروز.

یاحا به فکر فرو رفته بود و هیچ چیزی به ذهنش نمی رسید.

همراز هم به او نگاه می کرد و در نهایت با استیصال لب زد: من می ترسم یاحا.

با چشمان تار و نگاه پر بغضش نگاهش را به او دوخت و زمزمه ی غمگینش بلند شد.

- زندگی من پر شده از درد، پر شده از گره. هر چی می گذره به جای باز شدن گره های زندگیم، بدتر همه چی به هم می ریزه و این گره ها کورتر میشه.

اشکش چکید و لب زد: من دیگه خسته شدم، نمی کشم.

دست یاحا جلو رفت و روی میز و در کنار دست همراز نشست و لبخند پر دردی زد. این دختر پر از اندوه بود، کاش می توانست برایش کاری کند.

- به هیچی فکر نکن تو، با هم درستش می کنیم.

سپس آرام تر و خیره در چشمانش با اطمینان و مصمم لب زد: با هم.

دست هایش یخ زده بود، هوا سرد بود، احساسش سرد بود اما لحن یاحا گرم بود و پر از مهربانی و همین او را دلگرم می کرد

- پاک کن اشکات رو.

همراز دستش سمت صورتش رفت و اشک هایش را پاک کرد و دست گرم و بزرگ یاحا لحظه ای کوتاه روی دست همراز نشست اما سریع به خودش آمد و دوباره دستش را پس کشید. چه داشت می کرد؟

باید فعلا صبر پیشه می کرد و اجازه می داد اوضاع رو به راه شود و سپس پا پیش می گذاشت.

همراز از تماس دست یاحا با دستش کمی شوک زده شد اما به روی خودش نیاورد.

عجیب بود اما با همین جملات آن هم از زبان یاحا آرام شده بود.

یاحا لبخندی به رویش زد اما خیلی زود لبخندش محو شد و اخمی کرد: در ضمن، دفعه ی آخرت باشه جواب منو نمیدی و یادت میره گوشیت رو روشن کنی.

- ببخشید مزاحم...

نگذاشت ادامه دهد و از جا برخاست.

- پاشو بریم، تو که ناهار نخوردی، منم نخوردم؛ بریم یه چیزی بخوریم.

همراز هم بلند شد. نگاه جدی یاحا اجازه ی مخالفت به او را نمی داد که سری تکان داد.

- خیلی خب، منم چند ساعت این جا نشستم برم صندوق پولش رو حساب کنم.

یاحا دست در جیبش برد و سوئیچش را به دستش داد.

- خودم میرم، تو برو سوار شو منم زودی میام.

- آخه...

- برو دیگه دختر، عه!

همراز از لحن معترضش خنده اش گرفت و کاری که یاحا گفت را انجام داد.

طولی نکشید که یاحا هم سوار شد و به راه افتاد.

همراز به نیمرخش نگاهی انداخت و پیام دو شب پیش که یاحا برایش فرستاده بود به خاطرش آمد. هیچ کدام در این مورد چیزی نگفتند؛ انگار طبق قرارداد نا نوشته و نا گفته قرار گذاشته بودند حرفی به یک دیگر نزنند.