پرگار

قسمت 93

رایگانفاطمه احمدی

- من اولش قصد کاری نداشتم، اومدم و استخدام شدم و به کارام مشغول شدم و کم کم فهمیدم که کوروش یه دختر مجرد داره که تقریبا شناخته شده و معروفم هست. همون جاها بود با خودم فکر کردم بیام جلو و از بابات خواستگاریت کنم، چون اون موقع وضع کارخونه خیلی خوب بود و می گفتم با داماد بابات شدن خیلی چیزا گیرم میاد.

- با ژیلا از کی در ارتباطی؟

- یه سالی میشه.

نیشخند تلخی روی لب های همراز نشست.

- یادته می گفتم از دو رویی، از خیانت و دروغ چه قدر متنفرم؟

هیراد تلخ جواب داد: یه جوری حرف می‌زنی که انگار خودت بی تقصیر ترین آدم دنیایی. بعدشم من نیومدم این جا که عین این فیلم و داستان ها بگم متحول شدم و منو ببخش و از این حرفا. حرف من همون حرف قبلیمه که گفتم ازت وکالتنامه می خوام.

همراز به چهره ی او خیره شد. او آدم بشو نبود!

بی مقدمه گفت: تو بابام رو کشتی؟

چشمان هیراد تا حدی که امکان داشت گرد شد: چی میگی تو؟

همراز با حرص نگاهش کرد و سعی کرد صدایش را بالا نبرد: خودت خوب می فهمی من چی میگم، بابام رو تو کشتی مگه نه؟

هیراد لحظه ای نگاهش کرد و غرید: تو دیوونه ای همراز. چی در مورد من فکر کردی؟ من دروغگو و رذل و خائن و پست فطرت هستم اما قاتل نه.

همراز خنده ای عصبی کرد.

- لابد من اشتباه میگم دیگه، هان؟ عین قبل می خوای بگی شکاکم؟

می خوای بگی مشکل منم؟ یا شایدم عین اون دفعه که رفتیم تالار دوستت می خوای بگی توهم زدم؟

خیلی چیزها را نمی توانست بگوید؛ چیزهایی که اگر می گفت قطعا به ضررش تمام می شد.

- همراز من خیلی چیزا رو نمی تونم بهت بگم، فقط میگم که بابات رو من نکشتم و شاید این راست ترین حرفی باشه که بهت زدم توی این مدت. اون حرفا رو هم که اون موقع می زدم فقط برای این بود که فکرت رو منحرف کنم و بحث رو ادامه ندی. مثل همون تالار دیدنمون، خودمم متوجه ی اون نگاه ها شدم و می دونستم اخلاقش رو و بهت حق می دادم ولی خب راستش رو بگم برام اهمیتی نداشت؛ میگن آدم رو کسایی که دوسشون داره غیرتی میشه و براشون مهمن.

همراز پوزخندی زد. برای خودش متأسف بود که فکر می کرد هیراد می تواند همسر خوبی برایش باشد.

دوستش نداشت و غیرتی نمی شد اما مگر ناموسش نبود؟ چه طور آن قدر بی

خیال بود و همراز را محکوم کرده بود؟

- نمی تونم خیلی چیزا رو واست تعریف کنم اما من واقعا تحت فشارم همراز. من با اینکه دوست نداشتم اما نمی خواستم بهت آسیبی هم برسه.

اون وکالتنامه رو بده و هم من و هم خودت رو راحت کن.

همراز سرد نگاهش کرد. حالش از این مرد رو به رویش که نامردی را به انتها رسانده بود به هم می خورد. مردی که متأسفانه هنوز همسرش بود.

بند کیفش را با حرص در دستش فشرد و از جا برخاست.

- این قدر سراغ من نیا و هی وکالتنامه وکالتنامه نکن. منم دیگه نه حاضرم ریختت رو ببینم و نه به این خزعبلاتت گوش کنم.

از کنار هیراد گذشت که مچ دستش را گرفت.

همراز که دیگر کنترلش را از دست داده بود با صدای بلند گفت: دست به من نزن.

هیراد سریع دستش را رها کرد: خیلی خب، صدات رو بیار پایین.

همراز انگشتش را تهدیدوار جلوی صورت او تکان داد: یه بار دیگر جلو راهم سبز شی و مزاحمم شی، ازت شکایت می کنم.

هیراد بی توجه به تهدیدهای او گفت: همراز گوش بده ببین من چی میگم. اگه اون وکالتنامه رو به من ندی، دیگه طرف حسابت من نیستم.

پرسشی و متعجب نگاهش کرد.

- منظورت چیه؟

اشاره به صندلی کرد و گفت: بشین تا بهت بگم.

همراز نفس کلافه اش را بیرون فرستاد و با کنجکاوی سر جای قبلی اش نشست.

- خیلی خب نشستم، بگو.

- قضیه از چیزی که فکر می کنی خیلی پیچیده تر و بدتره همراز. الان دیگه فقط بحث قتل بابات و تورج نیست، بحث خلاف هایی که این بین انجام شده.

گیج نگاهش را به او دوخت.

- چی میگی؟ چه خلافی؟

- اون مدت همش می خواستم از کارخونه دور نگهت دارم، چون موندن اون جا و فهمیدن یه چیزایی اصلا به نفعت نبود.

یاد روزهای اول رفتن به کارخانه و ممانعت های هیراد افتاد و خودش ادامه داد: تو نباید از خیلی چیزا با خبر می شدی، به خاطر همینم من وقتی ازم پرونده ها رو خواستی فقط پرونده ی ماه آخر که ناقص بودند و به تعطیلی کارخونه خورده بود رو برات آوردم که الکی سرت رو گرم کنم که پیگیر یه چیزایی نشی. همراز باور کن حرفای من دروغ نیست، آدم های خطرناکی که هیچی واسشون مهم نیست پشت این جریانن.

دروغ چرا حسابی ترس برش داشته بود.

- چه آدم هایی؟ چرا درست حرف نمی زنی؟ من سر در نمیارم.

می فهمید که هیراد کلافه است و در حال پنهان کاریست.

- تا همین جا هم نباید بهت می گفتم، اما فقط خواستم عمق فاجعه رو بفهمی. یکی هست که عین من نیست که خلافش فقط دروغ و خیانت باشه، خیلی بیشتر از ایناست و خطرناکه. از قتل و دزدی های آن چنانی بگو تا جرم های دیگه. خواستم بهت هشدار بدم.

سپس از جا برخاست و نگاه از همراز رنگ پریده که چهره اش پر از سوال بود گرفت و سمت صندوق رفت و آن دو کاپوچینویی که هیچ کدام به آن لب نزده بودند را حساب کرد و سپس بدون هیچ حرف اضافه ای و حتی نگاه دیگری به همراز از کافه بیرون زد و همراز ماند با مجموعه ای حس های بدش...

استرس و سرگردانی لحظه ای رهایش نمی کرد. نمی دانست چه قدر است هنوز همان جا نشسته، نمی دانست روز است یا شب؟ نمی دانست کی هیراد رفته و او هنوز همین جا نشسته و خیره است به گلدان روی میز و آن گل های مصنوعی داخلش. نمی دانست چه کسانی وارد کافه شده یا رفته اند؟ هیچ چیز نمی دانست، هیچ چیز...