پرگار

قسمت 92

رایگانفاطمه احمدی

لب هایش به لبخندی محو و کمرنگ کج شد: هنوزم عین اون موقع ها مغروره، نمی خواد کسی حال بدش و اشک هاشو ببینه اما هر کاری هم که کنه نمی تونه اون غم چشم هاش رو پنهون کنه.

آهی کشید: خیلی نگرانشم، از همون شب که کشوندنش توی اون بیابون، تهدیدهای هیراد و خیلی چیزای دیگه.

لبخند معناداری روی لب های یاشار نشست.

- به نظرت نگرانی هات برای این دختر عجیب نیست؟ به هر حال اینم یه موکله عین بقیه ی موکل هات.

یاحا نگاهش را به نقطه ای نامعلوم دوخت و انکار نکرد.

- چرا عجیبه، خودمم می دونم که عجیبه اما همراز عین بقیه نیست. همراز با تموم غرور و اون اخم هاش اما اون قدری دلش نازکه، اون قدری قلبش پاکه که تحمل خیلی چیزا رو نداره، من نمی تونم توی این شرایط تنهاش بذارم. همراز خیلی تنهاست حتی با وجود آدم های اطرافش، آدم هایی که بهش پشت کردند.

یاشار نگاهش را به نیمرخ برادرش دوخت.

- حرف های جدید ازت می شنوم.

بی مقدمه و بی ربط گفت: همراز هنوز شوهر داره، بعدشم جوری اعتمادش نابود شده که نمی تونه دیگه به کسی اعتماد کنه، اینو خودشم بارها گفته.

لبخندی روی لبش نشست. برادرش دلش لرزیده بود.

-از شوهرش که داره جدا میشه، بعدشم جلب اعتمادش سخت هست اما نشدنی نه.

کلافه و سردرگم بود. نمی دانست چه کند با این حس تازه اش...

- یه اعتراف کنم؟

با لبخند خیره اش شد: بگو.

- با این که می دونم به همین راحتی خیلی چیزا درست نمیشه اما امان از اون نگاهش، امان از چشماش! چشم هایی که زده دهن عقل و منطق منو سرویس کرده!

از اعتراف جالبش خنده اش گرفت و جلو رفت و دستی دور شانه های برادرش انداخت.

- اون روز که تو دفترت دیدمش از حرف ها و رفتاراش خیلی راحت متوجه شدم که بهت اعتماد داره.

- داره اما اگه حسم رو بفهمه چی؟ اون موقع پیش خودش چه فکری می کنه؟

ته دلش خوشحال شد.

- خب بفهمه، باید بفهمه. تو که کار اشتباهی نکردی.

یاحا بالاخره نگاهش را از آن نقطه ی نامعلوم گرفت و به او دوخت. انگار برادرش منتظر این حرف ها بود که اصلا متعجب نشده بود.

یاشار لبخندی زد: نگران نباش. فعلا کنارش بمون تا وقتی که طلاقش رو گرفت و وقتی که حالش بهتر شد و با این ماجراها کنار اومد، اون وقت پا پیش بذار و برو باهاش حرف بزن.

دستی روی شانه اش گذاشت و با همان لبخند به قامت بلند برادرش و آن چهره ی جذابش چشم دوخت.

- من می دونم که می تونی همه چیو درست کنی.

کمی از دل آشوبی هایش کم شده بود. حرف زدن با برادرش که بیشتر از خودش می شناختش حالش را همیشه خوب می کرد.

متوجه شد که حالش بهتر شده که چشمکی زد: در ضمن خواستی ابراز علاقه کنی یه کم لطیف تر و رمانتیک تر باش، یعنی چی چشماش دهن عقل و منطقم رو سرویس کرده؟!

خودش هم خنده اش گرفت که گفت: آها حالا شد، جمع کن قیافه ی آویزونت رو. بیا بریم پیش بقیه.

سری تکان داد و با او هم قدم شد.

* * *

سمت ماشینش قدم برداشت و در همان حین دستش را داخل کیفش برد تا ریموت را بیرون بیاورد که با شنیدن صدای هیراد اخم هایش درهم رفت.

کی می شد از دست او برای همیشه راحت شود و دیگر ریختش را هم نبیند؟

توجهی به صدا زدن هایش نکرد و ریموت را از کیفش بیرون آورد اما صدای هیراد نزدیک تر شد و دست همراز نیز اسیر دست او.

با غیظ و خشم دستش را پس زد و سمتش برگشت.

- چیه دنبال من راه افتادی؟

هیراد به خاطر راه رفتن تندش پشت سر همراز نفس نفس میزد گفت: باید حرف بزنیم.

اخمی میان پیشانی همراز نشست.

- من هیچ حرفی با تو ندارم. اگه این کارای دادگاهمون هم نبود حاضر نمی شدم بیام و قیافه ی تو رو تحمل کنم.

سری تکان داد: می دونم ازم متنفری اما من فقط می خوام چند دقیقه باهات حرف بزنم، همین.

همراز نفس کلافه ای کشید.

- خیلی خب، بگو.

هیراد اشاره ای به خیابان شلوغ و پر از رفت و آمد کرد.

- تو خیابون؟!

خودش هم از او سوالاتی داشت و یک جوری می خواست یک چیزهایی را از زیر زبانش بکشد و بفهمد که هیراد قاتل پدرش است یا نه و یا از قاتل خبری دارد؟

از همین رو مخالفتی برای حرف زدنشان نکرد.

- پس کجا بریم؟

- یه کافی شاپ سر همین خیابونه، میرم همون جا می شینیم.

مقاومتی نکرد و ریموت را داخل کیفش برگرداند و بدون آن که منتظر آمدن هیراد شود خودش جلوتر به راه افتاد؛ حتی دلش نمی خواست با هیراد هم قدم نیز شود.

امروز برای انجام کارهایشان به دادگاه خانواده آمده بودند و چون یاحا امروز برنامه های کاری اش زیاد بود نتوانست همراهی اش کند و همراز نیز به او اطمینان داد که مراقب خودش هست و نگران نباشد و به کارهای خودش برسد.

هیراد با دو گام بلند خودش را به همراز رساند و همراز حتی نگاهش هم نکرد و باز هم بی اعتنا به او به راهش ادامه داد.

انگار که هیراد وجود نداشت که حتی نیم نگاهی هم به پشت سرش نینداخت و خودش زودتر وارد کافی شاپ شد. دیگر نمای زیبا و جای دنج برایش اهمیتی نداشت فقط می خواست کمی حرف بزند و برود.

از این رو سمت نزدیک ترین میز چوبی کافه رفت و صندلی را عقب کشید و نشست.

هیراد هم رو به رویش جای گرفت و نگاهش را به همراز دوخت و پرسید: چی می خوری؟

با همان سرد و بی حسش گفت: هیچی، زودتر حرفت رو بزن می خوام برم.

بی توجه به حرف او سفارش دو کاپوچینو داد و همراز بی مقدمه گفت: یه چیزی ازت می پرسم ولی این یه بار رو حداقل بهم دروغ نگو.

منتظر نگاهش کرد و سرش را تکان داد.

- از کی این نقشه رو واسه من کشیده بودی؟

هیراد مستأصل شد. خیلی نمی توانست وارد جزئیات شود و کامل و دقیق تعریف کند چرا که خیلی چیزها لو می رفت و برعکس چیزی که همراز از او خواسته بود باید چاشنی تلخ دروغ را به حرف هایش می افزود.