پرگار

قسمت 91

رایگانفاطمه احمدی

همان طور ایستاده و خیره به در بسته ی خانه شان بود، آن قدری در افکارش غرق بود که متوجه ی رفتن همراز به خانه هم نشد.

سری به طرفین تکان داد تا افکارش را پس بزند و به راه افتاد.

در واحدش را باز کرد و داخل خانه رفت.

بوی غذای دستپخت یلدا از آشپزخانه به مشامش رسید و به همان سمت قدم برداشت.

یلدا به طرفش برگشت و لبخندی زد: سلام، خسته نباشی.

نگاهش را در صورت خواهرش چرخاند و روی چشمان سرخش متوقف شد. این مدت را اجازه نداده بود که کاوه به این جا بیاید و یک دیگر را ببیند. قصد اذیت کردن خواهرش را نداشت اما نمی توانست اجازه دهد تا روشن شدن موضوعاتی دوباره یلدا پیش همسرش برگردد.

این موضوع را که به یلدا هم که گفت، او هم مخالفتی نکرد و خواسته ی برادرش را پذیرفت.

و اکنون این سرخی چشم ها نشان از گریه ی طولانی می داد.

نخواست به رویش بیاورد و او هم لبخندی زد و پاسخش را داد.

- تا میری لباسات رو عوض می کنی منم میز رو می چینم.

یاحا سرش را تکان داد و راهی اتاقش شد.

شام را که خورد کمی پیش یلدا نشست و سعی کرد کمی با او حرف بزند و آن آشفتگی و ناراحتی را از او دور کند و خودش هم پس از کمی دراز کشیدن روی کاناپه و بالا پایین کردن شبکه های تلویزیون بی حوصله به اتاقش رفت و با خستگی روی تختش ولو شد.

خوابش هم نمی برد اما حوصله ی هیچ چیز را نداشت، کلافه بود و سردرگم.

گوشی اش را برداشت و وارد پیج همراز شد. همرازی که همان عکس های دو نفره ی اندکش با هیراد را پاک کرده و همین هم باعث کنجکاوی و واکنش نشان دادن بعضی از طرفدارانش شده بود.

نگاهش که به دایره ی قرمز رنگ دور پروفایل او که نشان از شروع لایو را می داد، افتاد و سریع انگشتش پیش رفت و وارد لایو او شد.

همراز در اتاقش نشسته و در حال صحبت کردن بود. صدای گوشی را بالا زد تا بهتر طنین دلنشین همراز را بشنود.

- سلام به شما دوستان و همراهان عزیزم، عده ای که از غیبت این مدتم پرسیده بودین که من پدرم رو از دست دادم و بعدشم یه سری مشکلات پیش اومد که نتونستم پاسخگوی مهر و محبت فراوان شما عزیزان باشم.

همراز در حال حرف زدن و عذرخواهی بابت پاسخ ندادن به آنها بود و نگاه یاحا به چهره ی دلربای همراز. لبخندی کمرنگ روی لب هایش خودنمایی می کرد اما زیادی لبخندش خسته بود، چشمانش مانند سابق نمی درخشید و هر کسی می توانست از صد فرسخی هم غم این چشمان زیبا را تشخیص دهد.

نگاهش به کامنت ها افتاد که بیشترشان از همراز خواسته بودند که برایشان شعری بخواند.

همراز لحظه ای چشم بست و سپس با آن صدای کم نظیر زیبایش خواند:

خواهم چو راز پنهان، از من اثر نباشد

تا از نبود و بودم، کس را خبر نباشد

بغض داشت و این را یاحا خوب فهمیده بود و این لبخند تلخش قلب یاحا را به درد می آورد.

خواهم که آتش افتد، در شهر آشنایی

وز ننگ ِ آشنایان، بر جا اثر نباشد

گوری بده، خدایا! زندان پیکر من

تا از بهانه جویی، دل دربه در نباشد

نفسی کشید تا جلوی این دوربین و مقابل چشم ها بغضش نشکند و پلکی زد تا اشکش را پس بزند.

پایم چو پایه ی رز، یا رب شکسته بهتر

تا از حریم خویشم، بیرون گذر نباشد

پیمانه ی تنم را، بشکن که بر لب من

لب های باده نوشان، شب تا سحر نباشد

چون موج از آن سزایم این سرشکستگی شد

کز صخره های تهمت، دل را حذر نباشد

کز صخره های تهمت، دل را حذر نباشد

در شام ِ غم که گردد، همراز و همدم من؟

سیمین_بهبهانی

یاحا کلافه و غمگین دستی میان موهایش فرو برد. چگونه باید حال دل این دختر را خوب می کرد؟

لایو پایان یافت و یاحا وارد تلگرامش شد و بدون تردید نوشت:

در شام غم می گردم، همراز و همدم تو

اشاره اش به همان بیت آخری بود که خواند. همراز پیامش را دید و دستپاچه شد. این مصرع که فاعل هایش را تغییر داده بود چه معنی می داد؟

* * *

روز بعد را به همراه یاشار، گیسو و کارن بیرون آمده بودند.

تعطیل بود و این دورهمی پیشنهاد یاشار بود و یاحا و یلدا نیز با وجود بی حوصلگی شان پذیرفته بودند.

یاشار رو به یلدا که آوای پیچیده در پتو را در آغوش داشت گفت: برو تو بشین، آوا سردش نشه. ما هم الان میایم.

یلدا باشه ای گفت و به همراه گیسو و کارن داخل رستوران رفتند.

یاحا به قدم های آن دو خیره بود گفت: ما هم بریم.

قدمی برنداشته بود که دستش اسیر دست یاشار شد و متعجب نگاهش کرد: چی شده؟

- خواستم یه کم حرف بزنیم.

منتظر نگاهش کرد که پرسید: چه خبر از پرونده؟

شانه ای بالا انداخت.

- فعلا که همه چی گره خورده به هم، اون قدر این گره کوره که حتی حس می کنم با دندون هم باز نمیشه چه برسه به دست!

- به چیز تازه ای نرسیدی؟ این کاوه دقیقا نقشش چیه؟

- فعلا که همه چی گنگه. کاوه هم دستش با هیراد و کیهان تو یه کاسه بوده و هیراد هم خیلی کارا زیر زیرکی انجام داده. البته قطعا پای شخص یا اشخاص دیگه ای هم در میونه و شایدم اون آدم رئیسشون باشه.

پرسشی نگاهش کرد که ادامه داد: به جز قتل جرم های دیگه هم اتفاق افتاده این وسط. اما فعلا به چیز قطعی نرسیدیم.

پس از لحظه ای مکث گفت:

- همراز چه طوره؟ دیگه از اون روز که هیراد اومد و دعوا راه انداخت ندیدمش، خیلی به هم ریخته بود.

چهره ی دلنشین همراز پشت پلک هایش نقش بست و خودش هم نمی دانست چرا دلش می خواست او هم حالا کنارشان بود.

- همراز که داغونه. از یه طرف مرگ پدرش، مشکلات زیاد کارخونه و این که همه پشتش رو خالی کردن، کار هیراد و جدایی شون، همه ی اینا دست به دست هم دادند و اون دختر رو دارن نابود می کنند.