پرگار

قسمت 90

رایگانفاطمه احمدی

در جمله ی آخر یاحا عمق غم و دلتنگی را می خواند.

خوب درکش می کرد.

همدرد بودند...

- فقط یه سوال؟ اون که با چنین قصدی جلو اومده پس چرا با آقا یاشار مخالفت کرده و به تو ابراز علاقه کرده؟ چه فرقی براش داشت؟

شانه ای بالا انداخت.

- بابام منو یه جور دیگه دوست داشت و اون فکر می کرد که شاید به خاطر این چیز بیشتری از بابام بهم برسه.

هر دو لحظاتی سکوت کرده بودند که همراز لب باز کرد: پس به خاطر همیناست که این قدر تغییر کردی.

یاحا لبخند گرمی زد.

- گذر زمان، اتفاقات باعث میشه آدم از این رو به اون رو بشه.

همراز به این فکر می کرد که گذر زمان زیادی روی او تأثیر گذاشته بود.

یاحا از جا بلند شد و سمت پنجره رفت و نگاه همراز به قامت بلند او دوخته شد.

همراز هم برخاست و سمتش رفت و کنارش ایستاد.

هر دو به نقطه ای نامعلوم خیره بودند.

- هنوزم دوسش داری؟

پوزخندی روی لب های یاحا نشست و بدون فکر کردن و بدون لحظه ای مکث قاطع جواب داد: خیلی وقته که نه.

همراز خیره به نیمرخش شد.

- یه چیزا بهتره که هر چی زودتر تموم شه. تو چی؟ حست به هیراد چیه؟

نگاه از او گرفت و از پنجره به محوطه ی کارخانه و رفت و آمدها خیره شد.

- راستش رو بگم من اون قدری که باید عاشق هیراد نبودم، دوسش داشتم یه روزی اما الان که می شینم منطقی فکر می کنم احساس می کنم یه جور وابستگی و یا عادت بود و الانم تنها حسی که بهش دارم فقط تنفره و خوشحالم که تموم شد.

- وقتی برام موضوع رو تعریف کردی می خواستم یه چیزی رو بهت بگم اما اون موقع شرایط خوبی نداشتی پس الان بهت میگم که توام خیلی بی تقصیر نبودی توی این ماجرا.

همراز نگاه آرامش را به مرد کنارش داد.

- می دونم. انگار که این اتفاقات و این جدایی باعث خیلی چیزا شده. خب هیراد که تقصیر داشت و منو طوری بی اعتماد کرده که به کارایی که می کرده و اصلا به تموم دنیا و آدم ها شک دارم. ولی حرف توام قبول دارم، وقتی که به این جریان ها فکر می کنم می فهمم که منم چندان بی تقصیر نبودم.

یاحا بالاخره دل از پنجره و فضای محوطه ی شلوغ کارخانه گرفت و سمتش برگشت. نگاهش را در صورت زیبای همراز چرخاند.

دختری که همیشه احساساتش را پشت غرورش پنهان می کرد و گاهی خودخواه می‌شد و فقط به فکر خودش بود انگار که در عرض این یک ماه و نیم به آدم دیگری تبدیل شده بود.

همراز نیز به او نگاه کرد. مرد جوان و جذاب مقابلش که حامی بود، مراقبش بود، باهوش و کاربلد بود و زیادی با درک.

گاهی اوقات آدم ها نیازی به شنیدن نصیحت ندارند.

گاهی نیاز به درک شدن دارند، نیازمند گوشی می شوند که بشنود؛ بدون کنایه، بدون قضاوت

گاهی آدم ها در هر سنی هم که باشند محتاجند به یک دست حمایتگر، یک لبخند گرم و قلبی که بفهمد؛ فقط بفهمد و بفهمد...

یاحا رشته ی اتصال این نگاه را قطع کرد: خب من برم ببینم اوضاع چه طوره، کلی کار داریم و من همین جوری نشستم به خاطره گفتن!

همراز لبخندی زد و گفت: منم الان میام.

یاحا باشه ای گفت و از اتاق بیرون زد.

همراز با لبخندی که به خاطر حرف های آرامش بخش او روی لب هایش نشسته بود نگاه از پنجره گرفت. چه قدر از هم صحبتی با او لذت می‌برد.

در حال و هوای خودش بود که تقه ای به در خورد و امید داخل آمد.

همراز لبخندی زد و سلام کرد. امید لبخندی سرد بر لب آورد و پاسخش را داد.

- خوبین؟ کم پیدا شدین.

امید دست پیش برد و از روی بینی اش عینکش را بالا زد و جواب داد: درگیر کارای کارخونه بودم دیگه، نتونستم بیام بازم بهتون سر بزنم. راستی همراز، این یاحا به چیزی رسیده؟

خودش هم چیز دقیقی نمی دانست و از طرفی یاحا تأکید کرده بود که خیلی از موضوعات مانند جریان کاوه و یا آن گروه فیلمبرداری فقط بین خودشان بماند.

از این رو سری به طرفین تکان داد: نه هنوز، به چیز خاصی نرسیده.

امید اخمی کرد.

- نظر من اینه یه وکیل بهتر و با تجربه تر پیدا کنیم. یه ماه و نیم گذشته و هنوز به هیچی نرسیدیم.

همراز مخالفت کرد: حالا یه کم دیگه صبر کنیم ببینیم چی میشه.

امید شانه ای بالا انداخت.

- خیلی خب صبر می کنیم. اما بازم به نتیجه ای نرسید من خودم یه وکیل خوب می شناسم، اون رو خبر می کنم. خواستم همون موقع بگم ولی خب خودت و مادرت گفتین که یاحا بیاد به خاطر اینم من مخالفتی نکردم.

اگر به سایه ی خودش هم شک می کرد، به یاحا نمی کرد و از ته دل به او اطمینان داشت و می دانست حتما به چیزی خواهد رسید.

اما سری تکان داد: حتما، خیالتون راحت.

امید هم لبخندی زد: من برم به کارام برسم، کاری داشتی خبرم کن.

همراز تشکری کرد و پس از رفتن امید، او هم از اتاق بیرون زد.

یاحا حواسش به همه چیز بود و بر کارها نظارت داشت و همین هم خیال همراز را آسوده می کرد.

پسری چموش، شر و شیطان که روزی کسی از شیطنت هایش در امان نمی ماند و تورج می گفت این پسر هیچ گاه بزرگ نمی شود، اکنون اما زیادی عاقل و بزرگ شده بود، طوری که خودش می شد حامی، می‌شد همراه همراز دلشکسته ای که این روزها با وجود او کمتر حس بی پناهی می کرد.

همراز را رساند و او پس از خداحافظی از یاحا وارد خانه شد و نگاه یاحا به او ماند. داشت به اواخر پرونده نزدیک می شد و این یعنی مانند قبل ارتباط او با همراز قطع می گشت و یا در خوشبینانه ترین حالت، کم می‌شد.

با این که حل پرونده به نفعشان بود اما بسته شدن این پرونده یعنی نبودن همیشگی اش کنار همراز.

چرا این قدر به این دختر وابسته شده بود و این قدر حالش برایش مهم بود؟