تو حرفاش فهمیدم که از من خوشش میاد و از این که درباره ی داداشم باهاش حرف زدم ناراحت شده.
نیم نگاهی سمت همراز که با کنجکاوی به او چشم دوخته بود انداخت و اضافه کرد: خوشحال شده بودم که منو دوست داره اما از یه جهت هم به خاطر یاشار ناراحت بودم و عذاب وجدان داشتم، می ترسیدم یه فکر دیگه ای در موردم کنه. وقتی رفتم خونه ازم پرسید که چی شد؟ جواب دادن بهش سخت بود اما گفتم که جوابش منفی بوده. وقتی حرفامو زدم و گفتم که من ژیلا رو می خوام تو خونه جنجال به پا شد. یاشار فکر می کرد که کاری که ازم خواسته رو انجام ندادم و از این فکرا، از یه طرفم بابام سفت و سخت با ژیلا مخالف بود. اون موقع چند سالی میشد از مامانم جدا شده بود و معتقد بود که ما به هم نمی خوریم. بابام رو که دیگه می شناختی، سختگیر بود و جدی و خیلیم حساس. نه بابام راضی میشد و نه یاشار دست از دلخوری هاش برمی داشت.
منم که دیگه می دونی اون موقع لجباز بودم و حرف، حرف خودم بود و فکر می کردم اونا دارن مانع خوشبختیم میشن. به خاطر همینم به هیچ کدوم از مخالفت هاشون توجه نکردم و با ژیلا ازدواج کردم.
از زندگیمون که بخوام بگم خسته کننده ست و هیچ چیز خوب و قشنگی توش وجود نداره. از همون روزای اول شروع زندگیمون اختلافات ما هم شروع شد. اولش از چیزای خیلی جزیی و پیش پا افتاده تا گیر دادن به رفت و آمد و تموم کارای من. کم کم این اختلاف ها هی بیشتر و بیشتر میشد اونم هر روز.
با اینکه بابام مخالف ازدواج ما بود اما گاهی بهشون سر می زدم و یه وقتا ژیلا رو هم با خودم می بردم، البته قبلش با بابا هماهنگ می کردم که وقتی دو تایی میریم اونجا یاشار خونه نباشه. تازه عروس و داماد بودیم اما هر دومون انگار از همون اول به انتها رسیده بودیم.
چند بار باهاش حرف زدم که مشکلش چیه اما جواب درست و حسابی نمی داد و همش جار و جنجال راه مینداخت. رفتاراش جوری شده بود که حتی رفت و آمد با خانواده ام رو هم مجبور شدم کم کنم، دلم نمی خواست بقیه بدونند که از انتخابم پشیمون شدم، اونم این قدر زود!
خلاصه کنم برات که سه ماهی همین طور گذشت و از دستش هر روز کلافه تر از دیروز می شدم. اعصابم رو ریخته بود به هم و هر وقتم می خواستم با آرامش بیشتری باهاش رفتار کنم بدتر از همیشه جنجال راه مینداخت. حسابی درمونده شده بودم، نمی دونستم باید باهاش چی کار کنم. یه وقتا به حرفاش گوش می دادم، اما یه وقتا هم دیگه تحمل منم تموم میشد.
اون موقع تازه تو دفترم شروع به کار کرده بودم و مشغول کارام بودم که گوشیم زنگ خورد و از بیمارستان بهم زنگ زدند. نمی دونم خودم رو چه طور رسوندم بیمارستان و اون جا فهمیدم که حامله بوده و رفته بچه رو سقط کرده و تو راه حالش بد میشه و مردم میارنش بیمارستان. داغون تر از قبل شدم وقتی فهمیدم که بچه ام رو کشته. خواستم چیزی بهش نگم اما خودش شروع کننده ی دعوامون بود و وقتی ازش پرسیدم که چرا این کار رو کردی اون جا بود که بهم گفت دنبال پول بابام بوده و اصلا از من خوشش نمی اومده و به خاطر پول اومده سراغم و وقتی دیده که من هیچ وقت از بابام کمک قبول نمی کنم منصرف شده، آخه اون موقع بابام الکی بهش گفته بود که منو از ارث محروم کرده و بعدش فهمیدم که چه قدر حرف بابام به جا بوده و باعث شد من شخصیت واقعی ژیلا رو بشناسم. دیگه همین، این خلاصه ای از اون مدت بود.
همراز با ناراحتی نگاهش کرد.
- متأسفم، من نمی خواستم ناراحتت کنم.
یاحا لبخندی زد.
- نه بابا ناراحتی چیه؟ اون موقع اولاش احساس بدی داشتم و عین تو حس شکست می کردم اما به این نتیجه رسیدم که بعضی وقتا یک سری اتفاقات تو زندگیت می افته که باعث میشه دیگه اون آدم ساده ی سابق نباشی و این خیلی خوبه.
با توقف ماشین به خودش آمد، آن قدر حواسش پرت تعریف های یاحا شد که متوجه گذر زمان هم نشده بود.
نگهبان راهبند را بالا زد و دستی برای آن دو بلند کرد.
همراز برای او سری تکان داد و یاحا نیز با بوق کوتاهی جوابش را داد و همراز پرسید: خب بعدش چی شد؟ با بابات و آقا یاشار چه طور آشتی کردی؟
ماشین را در محوطه پارک کرد و در حال باز کردن کمربندش گفت: پیاده شو، بقیه اش رو بهت میگم.
همراز زودتر از او پیاده شد و هر دو داخل رفتند.
در حال بالا رفتن از پله ها یاحا دوباره شروع به حرف زدن کرد.
- خب هر دوشون اولش دلخور بودند، بابام هم اولش یه کم بداخلاقی می کرد اما خوشحال بود که بالاخره سرم به سنگ خورده و به اشتباهم پی بردم. دلخوری یاشار بیشتر از بابا بود، چند ماهی گذشت تا کم کم ارتباطش عین قبلا باهام عادی شد و دیگه بعد این چند ماه یاشار با گیسو که خواهر یکی از همکاراش بود ازدواج کرد و سال بعدشم از ایران رفتند، یلدا هم ازدواج کرد و اونم با شوهرش رفت و دیگه فقط من موندم و بابام.
همراز در را باز کرد و به او تعارف زد و او هم بدون تعارف جلوتر از همراز داخل اتاق شد و روی یکی از مبل ها نشست.
همراز نیز کیفش را روی میزش گذاشت و مقابل او جای گرفت.
- خب ارتباطم زیاد با بابا صمیمی نبود و یه وقتا سر اختلاف نظراتمون باهم جروبحث داشتیم و همین موضوع هم باعث شد من جدا زندگی کنم اما خب همیشه بهش سر میزدم، یا تو خونه و یا تو دفترش و سوالات کاری و حقوقی که داشتم رو ازش می پرسیدم. هیچ وقت همچین فکری نمی کردم که یه روز بابا این طور از پیشم بره.
اولین بار بود که یاحا از زندگی اش تعریف می کرد، همیشه این همراز بود که حرف میزد و او گوش می داد.