به ناچار در را باز کرد و او هم داخل آمد.
- تو چرا اومدی تو؟ الان لباس رو عوض می کنم میریم.
بی اعتنا به حرفش نگاهی به سر تا پایش انداخت و جلوتر آمد.
- به به عروس خانوم خوشگل من.
لبخند کمرنگ و کم جانی زد و پرسید: چه طور شدم؟
با همان لبخند جواب داد: عالی!
سپس باز هم به او نزدیک تر شد تا جایی که به دیوار پشت سرش برخورد کرد و دیگر راهی برای عقب رفتن و دور شدن از او نداشت.
سرش را جلو آورد تا جایی که نفس هایش به صورتش برخورد می کرد، فضا خفه کننده شده بود و دوست داشت زودتر از این جا بروند و تنها شود و فکر کند.
زمزمه کرد: بریم هیراد...
با تمام شدن همان فاصله و بوسیدنش، حرف در دهانش خشک شد.
بالاخره رضایت داد و عقب رفت و چشمکی زد.
- بدجور چسبید. در ضمن خیلی هم خوشگل شدی.
از اتاق پرو بیرون رفت و در را بست و همراز همان جا وا رفت و لحظهای چشمانش را روی هم گذاشت. دست هایش یخ کرده بود و تمام حس های بد دنیا در دلش جمع شده بود. اصلا کاش دیشب با کوروش حرف نمی زد که این گونه به هیراد مشکوک نشود. کاش از همه چیز بی خبر میماند.
کمی طول کشید تا با خودش کنار بیاید و نفس کلافهای کشید. لباسش را عوض کرده و پس از تجدید رژلب پخش شدهاش، از اتاق پرو بیرون آمد.
هیراد پول لباس را حساب کرده بود. فروشنده که دختر جوانی بود و همراز را هم شناخته بود پس از کلی تبریک رو به آن دو با هیجان گفت: خانوم رادفر میشه یه عکس با هم بندازیم؟
اصل کارش گویندگی بود و دوبله و با اصرار یکی از همکارانش در یک نمایش تئاتر هم نقش آفرینی کرده بود. اما به دلیل فعالیت و گذاشتن کارهایش در فضای مجازی و داشتن فن پیج های مختلف، تقریبا شناخته شده بود و بیشتر از معروفیت میان مردم محبوبیت داشت و گاهی مردم از او امضا میگرفتند و یا درخواست گرفتن عکس داشتند.
سعی کرد بی حوصلگیاش را نشان ندهد. همیشه و در بدترین شرایط هم با طرفدارانش تندی و یا بی اعتنایی نمیکرد.
لبخندی زد و با خوشرویی جواب داد: حتما عزیزم، باعث افتخاره.
با هیجان لبخندی زد و گوشیاش را برداشت و سمتش آمد.
هیراد نیز به دیوار تکیه داده و جعبهی لباس همراز دستش بود و آن دو را نگاه می کرد.
از این بابت که با کارش مشکلی نداشت و بارها خودش تحسین و تشویقش کرده بود، خوشحال بود.
چند عکس دیگر با آن دختر جوان گرفتند و از آن مزون بیرون زدند.
کمی دیگر در پاساژ برای خرید سایر وسایل چرخیدند و همراز کت و شلواری نیز برای هیراد انتخاب کرد و سپس هر دو سوار ماشین هیراد شدند.
به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: آخ چه قدر خسته شدم. اسم خانوما فقط بد در رفته، تو از اونا هم بدتری از بس که وسواس داری و سخت پسندی.
خندهای سر داد و چشمکی زد.
- خانوم خانوما، من وسواس ندارم، خوش سلیقه ام فقط مثل انتخاب کردن یه خانوم خوشگل.
لبخندی بر لب هایش نشست که هیراد جواب لبخندش را داد و گفت: عصر بریم برای دیدن باغ و انتخاب کارت یا فردا؟
حسابی خسته بود اما نمیخواست طوری هم حرف بزند که هیراد ناراحت شود.
- هیراد جان امروز واقعا خستهام و خیلی هم خوابم میاد. عصر هم باید برم رادیو ضبط دارم. فردا هم که دوبله دارم برای فیلم و هیچی هم تمرین نکردم.
هیراد سری تکان داد.
- خیلی خب باشه عزیزم.
سپس با شیطنت اضافه کرد: بعد بگو کارم رو بیشتر از تو دوست ندارم.
معترض صدایش زد: هیراد!
- جون؟
- این قدر حرفای بیخود نزن.
- خیلی خب. منم الان میرم یه سر به کارخونه میزنم. فردا هم باید بازم برم دنبال کارا.
سری تکان داد و با توقفش جلوی خانه، دستش سمت دستگیره رفت و گفت: کاری نداری؟ نمیای تو؟
- نه عزیزم.
پیاده شد و از صندلی عقب جعبه ی لباسش را برداشت و از شیشه ی نیمه باز نگاهش کرد.
- مراقب خودت باش، خداحافظ.
هیراد هم لبخندی زد و پاسخش را داد.
* * *
چند ساعتی را در اتاقش و در حال تمرینات گویندگی و صدا مشغول بود و سپس از اتاق بیرون زد.
مهرنوش در آشپزخانه و سرگرم آشپزیاش بود. با دیدن همراز لبخندی زد که پرسید: بابا نیومده هنوز؟
سری به طرفین تکان داد.
- نه، هر چی هم بهش زنگ می زنم جواب نمیده.
قفل گوشی که در دستش بود را باز کرده و همان طور که شمارهی پدرش را می گرفت جواب داد: تا بازم بهش زنگ بزنم.
گوشی را به گوشش چسباند اما چیزی جز بوق های متوالی نصیبش نشد.
رو به مهرنوش که با نگاه منتظرش خیرهاش بود گفت: نگران نباشید حتما بازم کارخونهست و اون قدر غرق کاره که متوجه نشده.
نگرانی را خیلی خوب می توانست در نگاهش ببیند اما چیزی در این مورد نگفت و پرسید: چی کارا می کنی؟ کی میرین دنبال باغ؟
صندلی را عقب کشیده و نشست.
- هیراد گفت امروز بریم ولی درگیر ضبط و تمرینام بودم که دیگه وقت نشد و افتاد واسه فردا. همون فردا هم قراره بریم دنبال کارت های عروسی.
آهانی گفت و صندلی کناریاش را عقب کشید و نشست و با مهر و نم اشکی که در چشمانش به راحتی می توانست ببیند، دست همراز را در دستش گرفت.
- نرفته دلتنگت شدم همراز.
همراز هم لحظهای به او خیره ماند و خودش هم بغضی در گلویش نشست. خودش هم دلتنگ او و پدرش میشد. یکی یک دانه بود و به قول عمه کتایونش که سر به سرش میگذاشت، خل و دیوانه!
زیادی به آن دو وابسته و از طرفی خیلی کم پیش آمده بود که شبی پیش آنها خانه نباشد. مهرنوش هم میفهمید که چنین حسی را دارد. دوست و رفیق زیادی هم نداشت که با آنها در ارتباط باشد؛ البته اگر ارتباطی هم بود فقط در حد همکاری بود و پیش نیامده بود خیلی با کسی صمیمی شود و عادت نداشت از زندگی و رازهایش به کسی حرف بزند و هر کسی را به خلوت خود راه دهد. درون گرا بود و گاهی برایش نشان دادن حسهایش به اطرافیان و کسانی که دوستشان داشت برایش سخت میشد.