امید، دوست قدیمی و شریک پدرش بود که او را عمو امید صدا می کرد، ماه پیش به همراه همسرش به دیدن پسرش در ترکیه رفته بودند.
تورج نیز هم دوست صمیمی کوروش و امید و هم وکیل کارخانه بود و در کارش هم بسیار خبره و حرفه ای.
حالا که امید هم می آمد، خیالش اندکی راحت می شد که کمی از بار مشکلات کارخانه از روی دوش پدرش برداشته خواهد شد و هم به هوش و ذکاوت او اطمینان داشت و امیدوار بود با هم فکری با هم این مسئله را حل کنند.
- چه خوب! دیگه کمی از کارای شما سبک میشه و شما هم کارای بیمارستان و بستری شدنتون رو انجام میدین.
- آره، مامانت هم همش یادآوری میکنه.
- حق داره خب، شما همش پشت گوش میندازین. این کارخونه هم باعث شده شما از خودتون غافل شین.
لبخندی زد و دستی نوازش گر روی موهایش کشید.
- برو بخواب دخترم، نگران من و این اتفاقات هم نباش.
کمی خم شد و بوسهای روی گونهاش کاشت و گفت: شب بخیر.
لبخند پر مهری به رویش پاشید.
- شبت بخیر عزیزدل.
لبخندش را پاسخ داد و از اتاقش بیرون رفت.
* * *
بی حوصله سوار ماشین هیراد شد و آرام سلام کرد.
هیراد به لبخندی مهمانش کرد و برعکس او با لحنی پر انرژی گفت: سلام خانوم بداخلاق خودم، چه طوری؟
خوبمی گفت و او هم حرکت کرد و خودش هم ادامه داد: امروز میریم برای خرید لباس، فردا هم میریم دنبال باغ یا تالار واسه مراسم و کارت های عروسی.
کمی فکر تا بقیه ی برنامههایش را به خاطر بیاورد و سپس افزود: راستی اگه خواستی امروز بعد از خرید بریم خونهمون که اگه وسیلهای خواستی رو عوض کنیم. دوست دارم با سلیقهی تو باشه خونهمون.
آوردن نام خانه باعث شد یاد آن شب بیفتد، آن شب که هیراد انگار حرف هایش را نمی شنید و به خواستهاش بی اعتنایی میکرد و مثل همیشهاش نبود. اصلا حس خوبی به آن خانه هم نداشت که سریع سری به طرفین تکان داد و مخالفت کرد: نه، همه چی خوب بود. اگه هم چیزی رو بخوایم عوض کنیم بعدا هم می تونیم.
نیم نگاهی سمتش انداخت و پرسید: چیزی شده همراز؟ چرا این قدر بی حوصلهای؟
دیشب تمام فکرهای دنیا به مغزش هجوم آورده بودند و نتوانسته بود تا صبح از فکر و خیال چشم روی هم بگذارد.
حرف های پدرش حسابی دلواپسش کرده بود و هزاران احتمال مختلف و حدس های متفاوت در ذهنش به وجود آمده بود و هر بار هم نتیجهای نمی گرفت و کلافه میشد.
این موضوع از یک سو و حال بد پدرش هم از طرف دیگر باعث شده بود که نگران تر شود. آن قدری بی حوصله و خسته بود که حتی برنامهی ضبط کتاب صوتی امروزش را نیز کنسل کرده بود و در این چند روز هیچ کدام از تمرینات صدا و گویندگیاش را نیز انجام نداده بود.
زیادی بی حس و بی تفاوت شده بود و این حتی برای خودش هم عجیب بود. نه مانند بعضی از دختران شوق و ذوق عروس شدن و زندگی مشترک داشت و نه آن نگرانی و دلشوره های قبل از زندگی مشترک.
امروز هم اگر اصرارهای هیراد برای خرید لباس عروس و داماد نبود، با او نمی آمد.
اما هیچ کدام از این ها را به زبان نیاورد که او را ناراحت نکند و هم توصیهی پدرش بود که چیزی را به رویش نیاورد.
کوتاه جواب داد: نه چیزی نیست، دیشب خوب نخوابیدم کسلم.
آهانی گفت و قبل از آن که چیز دیگری بگوید، گوشیاش زنگ خورد و منصرف شد.
نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت و رد تماس زد.
همراز کنجکاو پرسید: چرا ریجکت کردی؟
شانهای بالا انداخت و دکمه ی کنار گوشی اش را فشرد و آن را خاموش کرد.
- امروز می خوام فقط با تو باشم بدون هیچ مزاحمی.
این را گفت و سپس دستش سمت ضبط رفت و آهنگی شاد پخش شد. خودش بی خیال با آهنگ همخوانی می کرد و همراز فقط با لبخندهای کوتاه و کاملا مصنوعی و در سکوت نگاهش می کرد.
مقابل یکی از پاساژهای شیک متوقف شد و هر دو پیاده شدند و داخل رفتند.
حوصله ی گشتن بیهوده و راه رفتن نداشت که گفت: بریم طبقه ی بالا که مزون لباس عروس هاش بیشتره.
سری تکان داد و دست همراز را در دستش گرفت. همراز با ترس تکانی خورد و دستش را عقب کشید که هیراد متعجب شد: چته تو؟! چرا این جوری میکنی؟
خودش نیز از عکس العملش جا خورد و هم خجالت زده شد. نمیفهمید چرا امروز چرا این گونه شده بود.
این بار خودش دستش را گرفت و با لبخندی گفت: معذرت می خوام.
موشکافانه نگاهش کرد.
- مطمئنی خوبی؟ تو یه چیزیت هست امروز.
تند تند سری به طرفین تکان داد و برای آن که بحث را کش ندهد، به یکی از مزون ها اشاره کرد و دستش را کشید.
- خوبم، بیا بریم اون لباس ها رو ببینیم.
نگاهش همچنان به او بود که توجهی نکرد و زودتر از او وارد مزون شد و نگاهش را میان لباسهای پر زرق و برق عروس چرخاند.
یک ساعتی را در پاساژ راه رفتند و به مزون ها نگاه کردند که بالاخره یکی از لباس ها توجهش را جلب کرد و با اشاره به آن رو به هیراد پرسید: اون چه طوره؟
مسیر نگاه او را دنبال کرد و با رضایت سری تکان داد.
- خوبه، بریم بپوشش.
داخل اتاق پرو رفت و لباس آستین حلقهای و پر زرق و برق را پوشید. زیپ پشت لباس بود و فقط توانست تا نصفه آن را ببندد
نگاهی به تصویر خودش در آینه ی قدی انداخت و لبخندی بی روح روی لبش نشست. حسابی از لباس خوشش آمده بود و به او هم میآمد.
دستی به دامن پف دار آن کشید که تقهای به در خورد و صدای هیراد بلند شد: باز کن دیگه عروس خانوم.
همیشه نشان دادن احساساتش برایش دشوار می آمد و از این رمانتیک بازی ها هم بلد نبود که اجازه ندهد او را تا روز عروسی نبیند و از همه بدتر حس بی تفاوت بودن و استرس ته قلبش بود که آرامش را از او ربوده بود و اجازه نمیداد خوشحال باشد.