پرگار

قسمت 10

رایگانفاطمه احمدی

از سویی دیگر نیز به خاطر شغلش و معروفیت اندکی که داشت سعی می کرد طوری رفتار کند که حاشیه ساز نشود.

فکرهایش را پس زد و دست مادرش را فشرد و زمزمه کرد: منم همین طور.

دستش جلو آمد و نوازش گر روی گونه ی دخترش نشست و با لبخند و بغض خیره‌اش شد. خوشحال بود که دخترش سر و سامان می‌گیرد اما او هم ته قلبش دلشوره و دلهره ی بدی نشسته بود که نمی‌دانست باید آن را به نگرانی های مادرانه و دلتنگی اش ربط دهد یا واقعا مشکل خاصی وجود دارد.

- اصرار هیراد بود وگرنه عروسی رو همون موقع می گرفتیم. تو این اوضاع فکرم خیلی درگیر بابا و حالشه.

با مهربانی گفت: خب اونم حق داره که دلش بخواد زودتر برید سر زندگیتون. نگران باباتم نباش، از فردا می افتیم دنبال آزمایش ها و کارای بستریش و عملش هم که می افته یکی دو روز بعد از عروسی شما. باباتم که بیشتر از هر چیزی فکر توئه و ناراضی هم نیست از این موضوع. پس به این چیزاش فکر نکن. حال بابات و اوضاع کارخونه هم انشاالله خیلی زود درست میشه.

لبخندی زد و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و دهان برای باز کردن حرفی باز کرد اما صدای زنگ مانع شد.

با گفتن "من باز می کنم" از جا برخاست و سمت آیفون رفت و با دیدن چهره ی دو مرد غریبه گوشی را برداشت و پرسید: بله؟

یکی از آنها با لحن خشک و بداخلاقش گفت: به اون کوروش بگو بیاد بیرون کارش دارم.

از لحن تند و دستوری‌اش اخم‌هایش درهم رفت.

- شما؟

این بار صدایش بالا رفت: میگم بگو بیاد دم در.

همراز هم مانند خودش با لحن تندی پاسخ داد: نیستند.

- من که می‌دونم داری دروغ میگی. بگو اون کوروش نامرد بیاد بیرون.

به چه حقی به پدرش توهین می کرد و با او هم با این لحن دستوری و تند حرف می زد؟

صدایش را بالا برد: درست حرف بزن آقا، گفتم که بابام خونه نیست.

مهرنوش کنارش ایستاده بود و متعجب پرسید: کیه همراز؟

مرد با عصبانیت گفت: من هر جور دلم بخواد حرف می زنم. بهت میگم بگو بیاد بیرون.

گوشی آیفون را با حرص گذاشت. اجازه نمی داد کسی به پدرش توهین کند و این گونه بی ادبی کند.

رو به مادرش جواب داد: نمی دونم کیه، با بابا کار داره. من میرم جلوی در.

سریع مخالفت کرد: تو کجا می خوای بری؟ صبر کن الان بابات میاد.

به دنبال این حرف سریع سمت تلفن رفت و در حالی که شماره می گرفت گفت: من باز بهش زنگ می زنم ببینم جواب میده یا نه.

دوباره زنگ به صدا درآمد. این دو مرد دست بردار نبودند.

دستش سمت گوشی آیفون رفت که مهرنوش گفت: جواب نده همراز. حتما از طلبکارای کارخونه‌ان.

سپس تماس را قطع کرد و ادامه داد: نمی دونم بابات کجا مونده، گوشیشم جواب نمیده که.

همراز کلافه نفسی کشید و به تصویر آن دو مرد نگاهی انداخت که پشت سر هم و پی در پی زنگ می زدند.

با فکری که به ذهنش رسید، گفت: مامان اون تلفن رو بده که زن بزنم بگم هیراد بیاد.

گوشی را دستش داد و او هم شماره ی هیراد را گرفت. امیدوار بود که جواب دهد و به این جا بیاید.

می دانست کاری از دست خودش و مادرش ساخته نیست و از پس این مرد گردن کلفت و عصبی برنمی آیند. گوشی را به گوشش چسباند اما بوق های متوالی تنها چیزی بود که عایدش شد.

چندین بار دیگر هم شماره‌ی او را گرفت اما باز هم پاسخی دریافت نکرد.

نفس کلافه‌اش را بیرون فرستاد. این گونه نمی شد و نمی‌توانست منتظر کسی بماند تا کاری کنند بنابراین خودش باید کاری می کرد و دست به کار می‌شد.

گوشی را دست مادرش داد و با قدم های محکم و پر حرصش سمت اتاقش رفت و همان طور که اولین مانتو و شال که دم دستش آمده بود را می پوشید زیر لب غر زد: خدا بگم چی کارت نکنه هیراد، هر وقت کارت دارم نیستی.

پوف کلافه‌ای کشید و با سرعت از اتاق بیرون آمد.

مهرنوش دوباره سعی داشت مانع رفتنش شود.

- کجا همراز؟ یه کم صبر کن الان بابات میاد یا اینا بالاخره خسته میشن میرن.

هنوز هم صدای پی در پی زنگ به گوش می رسید که نشان می‌داد به همین راحتی قصد رفتن ندارند.

- اینایی که من دیدم به این زودی نمیرن پی کارشون. من باید برم ببینم حرف حسابشون چیه.

دستش سمت دستگیره‌ی در رفت که بازویش را کشید.

- صبر کن همراز. مگه تو کاری از دستت بر میاد؟ اینا این قدر عصبانی‌ان یهو دیدی یه چیزی بهت گفتند. بعدشم بابات هم اگه بیاد ببینه رفتی با این دو تا گردن کلفت جروبحث کردن، خوشش نمیاد.

کلافه سمتش برگشت و پرسید: یعنی میگین همین جور بشینم و دست رو دست بذارم که این جوری هی زنگ بزنند و هر چی دلشون خواست به بابا بگن؟

نگاهی به تصویر آیفون انداخت و سری به طرفین تکان داد.

- نه مامان جان. من کی این جوری گفتم؟ فقط میگم کمی صبر کن که بابات بیاد، خودش می تونه از پس اینا بر بیاد.

به ناچار چیزی نگفت و سر جایش ایستاد و به دیوار پشت سرش تکیه داد.

مهرنوش هم مضطرب و نگران بود.

- بابات یه وقت حالش بد نشده باشه که جواب نمیده؟

دلهره به جان همراز هم افتاد اما سعی کرد به مادرش هم دلداری بدهد و آرامش کند.

- نگران نباش مامان. شاید گوشیش سایلنته یا درگیر کاراشه که جواب نمیده.

زمزمه کرد: امیدوارم.

سپس کمی بلندتر انگار چیزی یادش افتاده گفت: یه زنگ به آقا تورج بزن ببین اون خبر داره از بابات، یا اگه می تونه بیاد این جا.

تند تند سری تکان داد و همان طور که در حال پیدا کردن شماره‌اش در مخاطبینش بود گفت: چرا زودتر به فکر خودم نرسید؟ الان زنگ می زنم شاید اومد...

با صدای شکستن شیشه، تکانی خورد و با ترس هینی کشید و حرفش ناقص ماند.

مهرنوش هم با ترس به شیشه ی پنجره ی پذیرایی که رو به کوچه باز می شد و آن شیشه های خرد شده روی زمین و سنگ بزرگی که افتاده بود در وسط پذیرایی، نگاه می کرد. با این که خودش هم ترسیده بود اما دست همراز را در دستش گرفت و نگاهی نیز به تصویر آیفون انداخت و با دیدن ماشین کوروش کمی خیالش آسوده شد.