پرگار

قسمت 88

رایگانفاطمه احمدی

- باشه، شب بخیر.

جوابش را داد و تماس را قطع کرد. گوشی را کنار گذاشت و سرش را میان دستانش گرفت. چه اتفاقاتی داشت می افتاد؟ سرانجام این پرونده که چون گرهی شده و هی به هم می پیچید چه بود؟ این گره کوری که حتی با دندان هم باز نمی شد را چگونه حل می کرد؟

دوباره دراز کشید، خواب از سرش پریده بود و افکار متفاوت و سردرگم لحظه ای او را به حال خود نمی گذاشتند.

گوشی اش را برداشت و کوتاه نوشت: فردا صبح ساعت هشت میای دفترم.

پیامش را برای کاوه ارسال کرد و صدای گریه ی آوا را شنید و وجودش پر از غصه شد برای خواهر و خواهرزاده ی دوست داشتنی اش.

پر حرص زمزمه کرد: لعنت بهت کاوه، لعنت!

* * *

دیروز چهلم کوروش بود و باز هم اشک و آه و گریه مهمانشان شده بود و دلتنگی دست از سرشان برنمی داشت.

کتایون هم دو سه روزی می شد که این جا بود و وقتی هیراد روز گذشته برای گرفتن یک سری مدارک برای انجام کارهای طلاقشان درِ خانه شان آمده بود، کتایون هم بیرون رفت و با آن لحن همیشه تند و تیزش آن قدر نفرین کرد و بد و بیراه به هیراد گفت که همراز و مهرنوش به سختی آرامش کرده بودند.

اما این حرف عمه کتایونش دقیقا وصف حالش بود که می گفت گاهی دو آدم وصله ی ناجور یک دیگرند و دو وصله ی ناجور را به هیچ شکلی نمی شود کنار هم قرار داد، همچون تکه ای پازل متفاوت که به بقیه ی پازل نمی خورد.

به قول یاحا بعضی آدم ها حتی لیاقت فکر کردن هم ندارند چه برسد به ناراحت کردن و عذاب دادن خود به خاطر آنها.

با تک زنگ یاحا از عمه و مادرش خداحافظی کرد و کیفش را روی شانه اش انداخت و از خانه بیرون زد.

سوار ماشینش شد و گفت: سلام.

جوابش را داد و بی حرف به راه افتاد.

در این مدت یاحا گفته بود که کمتر از خانه بیرون برود و یا هر جا که خواست برود به او اطلاع دهد و خودش به دنبالش بیاید و در مقابل مخالفت ها و تعارف های همراز نیز فقط گفته بود: خیال من این جوری راحت تره.

و همراز هم دیگر اعتراضی نکرد.

در این مدت درگیر مراسم چهلم پدرش بود و خیلی نتوانسته بود در مورد پرونده با یاحا صحبت کند فقط می دانست که حدسش درست بوده و تلفن آن روز و کشاندنش در آن بیابان کار کاوه بوده است.

روز بعد فهمیدن این موضوع وقتی کاوه به دفترش رفته بود، یاحا با سیلی از او استقبال کرده بود و پس از کلی دعوا و بحث و تهدید بالاخره از زیر زبانش کشیده بود که بله، کاوه کاری که نباید را کرده است!

و در این ده روز اجازه نداده بود که سراغ یلدا بیاید و با یلدا هم اتمام حجت کرده بود که جوابش را ندهد تا زمانی که خودش تصمیم بگیرد.

- چه خبرا؟

همراز بود که این را پرسید و یاحا را از فکر بیرون آورد.

شانه ای بالا انداخت.

- فعلا که خبر خاصی نیست.

آهانی گفت و خیره به نیمرخش ماند. برعکس هیراد همیشه ته ریش داشت و موقع رانندگی یک دستش را به لبه ی پنجره تکیه می داد و دست دیگرش هم حلقه به دور فرمان بود و اکثر اوقات عادت به زدن عینک داشت.

در دل لعنتی به هیراد فرستاد که هنوز هم فکرش همراهش بود. عمه کتایونش می گفت که هیراد را فراموش کن و پس از طلاق از او دوباره ازدواج کن اما چه طور باید به او می گفت که هیراد با این اتفاقات چه بر سر اعتمادش آورده که حتی به سایه ی خودش هم اعتماد نداشت.

- یه سوال خصوصی بپرسم؟

لبخند زد: بپرس ببینم چی شده.

- خب یه کم خصوصیه، ولی اگه خواستی جواب نده.

سری تکان داد و منتظر سوالش شد.

تردید داشت اما کنجکاو هم بود.

- چرا اون قدر زود از ژیلا جدا شدی؟ قصدم فضولی نیست ها، فقط گفتم چون می شناسیش شاید بتونی حدس بزنی که ژیلا واسه چی اون کار رو کرده.

یاحا سکوت کرد. سکوتش طولانی شد که همراز گفت: ولش کن، گفتم که دوست نداری جواب نده.

یاحا جوابش را نداد و گفت: کلا همه چی مون داستان داشت. حوصله ی شنیدن داری از اولش بهت بگم؟

همراز مشتاقانه سرش را تکان داد و منتظر به او نگاه کرد.

یاحا کمی مکث کرد تا فکر کند از کجای آن ماجرا شروع کند.

- ژیلا دختر دوست مامانم بود، دختر بدی نبود و حس کردم ازش خوشم اومده. اون موقع من بیست و شش، بیست و هفت سالم بود و هنوز درسم تموم نشده بود، هم کار می کردم و هم درس می خوندم، خودت که می دونی خوشم می اومد همیشه رو پای خودم باشم و اون موقع هیچ کمکی از بابام قبول نمی کردم. بگذریم، اولش به هیچ کی چیزی نگفتم که از ژیلا خوشم اومده و تصمیم گرفتم یه کم صبر کنم تا اوضاع کاریم بهتر بشه و مطمئن شم که می تونم یه زندگی رو اداره کنم. یه مدت گذشت که یاشار اومد پیشم و از علاقه‌اش به یه دختر بهم گفت. خودت می دونی که با هم خیلی صمیمی بودیم و همیشه راز دار هم دیگه. یاشار اون موقع ها خجالتی بود و کم حرف، دقیقا نقطه ی مقابل من و ازم خواست برم با اون دختری که دوسش داره حرف بزنم و اون دختر کسی نبود جز ژیلا.

همراز کاملا سمتش برگشت و با هیجان نگاهش کرد.

یاحا از این حالتش خنده اش گرفت اما حوصله ی شوخی کردن هم نداشت که ادامه داد: من همون طور مات و مبهوت موندم.

نمی دونستم چی باید جوابش رو بدم. یاشار داداشم بود، رفیقم بود، خیلی دوسش داشتم و بهش وابسته بودم و دلم نمی خواست ازم ناراحت شه، همیشه هر دومون برای خوشحالی هم دیگه همه کار می کردیم. اونم می دونست که ژیلا با من صمیمی تره و یه دلیل این که می خواست من برم باهاش حرف بزنم همین بود.

نتونستم اون لحظه هیچی بگم و با خودم فکر کردم که میرم و باهاش حرف می‌زنم، به عنوان یه دوست. اگه قبول کنه که یعنی یاشار رو دوست داره و دیگه من باید فکرش رو از سرم بیرون کنم، اگه بگه نه هم حرف خودم رو پیش می کشم که ببینم نظرش در مورد من چیه. این جوری هم به خواسته ی یاشار عمل می کردم و هم متوجه ی احساس ژیلا می شدم. باهاش قرار گذاشتم و گفتم که می خوام باهات حرف بزنم. منم بی مقدمه شروع کردم به حرف زدن باهاش و اونم فقط گوش داد اما حرفم که تموم شد عصبانی شد.