پرگار

قسمت 87

رایگانفاطمه احمدی

یاحا پر از بهت بود. نمی خواست که باور کند در این کار پای کاوه، شوهر خواهرش، در میان است. اگر یلدا می فهمید چه می کرد؟ با آن روحیه ی حساس و احساساتی اش بی شک نابود می شد.

به حرف همراز که این گونه با اطمینان می گفت نمی توانست شک کند و از هوش بالایش مطلع بود.

همراز آرام صدایش کرد: یاحا؟ من قصد تهمت زدن به ایشون رو ندارم و نمی خوام توهین کنم اما هر چه قدر دارم فکر می کنم فقط به همین نتیجه می رسم.

یاد رفتارهای کاوه افتاد. تلفن های مشکوکش، بیرون رفتن هایش آن قدری مشکوک بود که یلدای همیشه خوشبین هم به او شک برده بود.

کاوه داشت چه می کرد؟ چه کار کرده بود؟ بیچاره خواهرش!

- یاحا؟

با صدای همراز به خودش آمد. باید چیزی می گفت اما کلمات را گم کرده بود و مغزش از تهی پر بود.

- باشه ممنون که گفتی. خودم هر جوری شده از زیر زبونش می کشم.

- باور کن من نمی خوام تهمت بزنم یا دروغ بگم...

بی حوصله شده بود که میان حرف هایش آمد: می دونم همراز، من به حرفات اعتماد دارم. الانم برو بگیر بخواب، دیر وقته.

- باشه، شب بخیر.

جوابش را داد و تماس را قطع کرد. گوشی را کنار گذاشت و سرش را میان دستانش گرفت. چه اتفاقاتی داشت می افتاد؟ سرانجام این پرونده که چون گرهی شده و هی به هم می پیچید چه بود؟ این گره کوری که حتی با دندان هم باز نمی شد را چگونه حل می کرد؟

دوباره دراز کشید، خواب از سرش پریده بود و افکار متفاوت و سردرگم لحظه ای او را به حال خود نمی گذاشتند.

گوشی اش را برداشت و کوتاه نوشت: فردا صبح ساعت هشت میای دفترم.

پیامش را برای کاوه ارسال کرد و صدای گریه ی آوا را شنید و وجودش پر از غصه شد برای خواهر و خواهرزاده ی دوست داشتنی اش.

پر حرص زمزمه کرد: لعنت بهت کاوه، لعنت!

شام را که خوردند همان طور که سمت اتاقش می رفت رو به یلدا گفت: من میرم می خوابم، کاری داشتی بیدارم کن.

با خستگی خودش را روی تخت انداخت و کش و قوسی به بدنش داد و گوشی اش را از کنارش برداشت. وارد تلگرامش شد و پی وی همراز را باز کرد. انگار که برایش عادت شده بود که هر شب با او حرف بزند، از عادی ترین حرف ها گرفته تا حرف های امیدوار کننده برای همرازی که بیشتر از همیشه خسته و ناامید بود.

کاری با او نداشت فقط اندکی دلش حرف زدن با او را می خواست که تایپ کرد: بیداری؟

این پرونده که به نتیجه می رسید آن موقع دیگر به چه بهانه ای با او حرف می‌زد؟

در این یک ماه بدون آن که خودش هم بفهمد به این دختر وابسته شده بود؛ دختری که هنوز هم نام کس دیگری در شناسنامه اش بود.

نفس کلافه ای کشید. درست نبود بی جهت به او پیام دهد، انگشتش پیش رفت تا پیامش را پاک کند اما همان لحظه تیک دوم در کنار پیامش افتاد و همراز نوشت: آره.

خیره به صفحه بود. نمی دانست چه بگوید و اصلا چرا به او پیام داده بود؟

قبل از آن که از صفحه ی چتش با او بیرون بیاید پیامی صوتی از جانب همراز ارسال شد. ویس را دانلود کرد و دکمه ی صدای کنار گوشی اش را فشرد و صدای دلنشین همراز گوشش را پر کرد.

- می خواستم خودم بهت پیام بدم اما تردید داشتم. امروزم که دیدمت خواستم بهت موضوع رو بگم اما حس کردم درست نباشه گفتن چنین چیزی. از دیروز که اومده بودیم خونه تون مغزم درگیر شده بود. الانم نمی دونم گفتن این حرف درسته یا نه.

یاحا تایپ کرد: بگو ببینم چی شده.

دوباره پیام صوتی دیگری آمد.

- دیروز که اومدم خونه تون حس کردم صدای همسر یلدا جون برام آشناست. اولش احساس کردم که حتما من اشتباه می کنم، آخه قبلا خیلی کم صداش رو شنیده بودم اما نمی دونم چرا فکرم درگیر شده بود. از دیروز همش دارم فکر می کنم تا این که یادم اومد صداش رو کجا شنیدم.

پس از کمی مکث اضافه کرد: می دونم گفتنش ممکنه درست نباشه اما اون روز بود که بهم زنگ زدند و کشوندنم توی اون بیابون؟ اون کسی که باهام تماس گرفت و حرف زد، صداش...

پس از مکث دیگری افزود: صداش خیلی شبیه به همسر یلدا جون بود.

چشمان یاحا گرد شد. کاوه به همراز زنگ زده و او را به آنجا کشانده و آن بلا را سرش آورده بود؟

سریع شماره ی همراز را گرفت و بدون آن که اجازه ی حرف زدن به او را بدهد پرسید: همراز تو مطمئنی؟

- گفتم که صداش رو خیلی کم شنیده بودم و اون روز وقتی که زنگ زد اون قدر صداش خشن و خشک بود که اول تشخیص ندادم و فقط بهش شک کردم و فکرم رو مشغول کرد ولی الان یادم افتاد و حالا دیگه تقریبا مطمئنم.

یاحا پر از بهت بود. نمی خواست که باور کند در این کار پای کاوه، شوهر خواهرش، در میان است. اگر یلدا می فهمید چه می کرد؟ با آن روحیه ی حساس و احساساتی اش بی شک نابود می شد.

به حرف همراز که این گونه با اطمینان می گفت نمی توانست شک کند و از هوش بالایش مطلع بود.

همراز آرام صدایش کرد: یاحا؟ من قصد تهمت زدن به ایشون رو ندارم و نمی خوام توهین کنم اما هر چه قدر دارم فکر می کنم فقط به همین نتیجه می رسم.

یاد رفتارهای کاوه افتاد. تلفن های مشکوکش، بیرون رفتن هایش آن قدری مشکوک بود که یلدای همیشه خوشبین هم به او شک برده بود.

کاوه داشت چه می کرد؟ چه کار کرده بود؟ بیچاره خواهرش!

- یاحا؟

با صدای همراز به خودش آمد. باید چیزی می گفت اما کلمات را گم کرده بود و مغزش از تهی پر بود.

- باشه ممنون که گفتی. خودم هر جوری شده از زیر زبونش می کشم.

- باور کن من نمی خوام تهمت بزنم یا دروغ بگم...

بی حوصله شده بود که میان حرف هایش آمد: می دونم همراز، من به حرفات اعتماد دارم. الانم برو بگیر بخواب، دیر وقته.