- سلام.
از جلوی در کنار رفت و جواب داد: سلام، چه بی خبر اومدی.
داخل شد و ساک کوچک دستش که وسایل آوا داخل آن بود را کناری گذاشت که یاحا دست پیش برد و گفت: بده من آوا رو.
یلدا، آوا کوچولو را سمتش گرفت و یاحا لبخندی به چهره ی غرق در خواب خواهرزاده ی دوست داشتنی اش زد و بوسه ی آرامی روی موهای کم پشت و ظریفش نشاند.
- مگه اومدن دیدن داداشم خبر دادن می خواد؟
این یلدا، یلدای همیشه نبود اما نخواست نیامده سوال پیچش کند و گفت: برو لباسات رو عوض کن. منم یه چیزی سفارش بدم برای شام، الان خودمم رسیدم وقت نشد چیزی درست کنم. تو چی می خوری؟
شانه ای بالا انداخت و همان طور که سمت اتاق می رفت جواب داد: فرقی نداره.
یاحا به آرامی آوا را که پتویی دورش پیچیده شده بود را روی کاناپه خواباند و پتو را رویش مرتب کرد و گوشی اش را برداشت و سفارش شام داد.
طولی نکشید که یلدا پیش او برگشت و لبخندی زد.
یاحا با خستگی روی مبل ولو شد و گفت: بیا بشین ببینم چی شده.
هیچ گاه نمی توانست چیزی را از او پنهان کند.
- یه کم حال و حوصله نداشتم گفتم بیام پیش تو. اون قدر که حتی فراموش کردم بهت زنگ بزنم که خونه ای یا نه و همین طور اومدم و تو همون ماشین آژانس نشستم تا برگردی.
- چرا؟ اتفاقی افتاده؟
یلدا نفس کلافه ای کشید.
- مامان رو که می شناسی دیگه، همش به همه چی گیر میده و امروز با گیسو بحثش شد. گیسو هم به یاشار زنگ زد که بیا این جا که من دیگه نمی خوام تو این خونه بمونم، کلا زیاد بینشون جروبحث پیش اومده و گاهی هم تقصیر مامانه البته.
- خب؟
- حال و حوصله ی بحث هاشون رو نداشتم، از اون طرفم مامان گفت امشب رو می خواد بره دیدن یکی از دوستای قدیمیش و شب هم همون جا بمونه. کاوه هم مطمئنم خودت فهمیدی که رفتاراش عوض شده. امروزم دعوامون شد و دیگه من نتونستم تحمل کنم و زدم بیرون.
اخم های یاحا درهم رفته بود.
- واسه چی دعواتون شد؟
کلافه شانه ای بالا انداخت: همش بهونه گیری می کنه، هی با تلفنش حرف میزنه اونم دور از چشم من. هی میره بیرون و میگه میرم دیدن دوستم و ازشم سوال می پرسم طفره میره. می دونم هم تو و هم یاشار فهمیدین ولی نخواستین به روم بیارین ولی من واقعا خسته شدم از این وضع، دیگه نمی کشم.
یاحا متفکر و کلافه بود. اختلاف یلدا و کاوه را دیگر کجای دلش باید می گذاشت؟!
حس می کرد مغزش دیگر کار نمی کند و حسابی سنگین شده.
هیچ چیز نمی توانست بگوید، هیچ راه حلی نداشت تنها گفت: چند روزی رو این جا بمون، خودم درست می کنم همه چیو.
یلدا بی مقاومت قبول کرد. از چشمانش نیز بیشتر به برادرش اعتماد داشت.
نگاهش را به یاحا دوخت و تازه متوجه ی کبودی زیر چشمش و پارگی گوشه ی لبش شد و با نگرانی گفت: ای وای! صورتت چی شده؟ اون قدر تو حال خودم بودم که اول ندیدم این کبودی رو.
اولین بار که نبود برای آن دختر مغرور اما احساساتی با آن صدای دلنشین کتک می خورد!
- چیزی نیست، نگران نباش.
شام را که خوردند همان طور که سمت اتاقش می رفت رو به یلدا گفت: من میرم می خوابم، کاری داشتی بیدارم کن.
با خستگی خودش را روی تخت انداخت و کش و قوسی به بدنش داد و گوشی اش را از کنارش برداشت. وارد تلگرامش شد و پی وی همراز را باز کرد. انگار که برایش عادت شده بود که هر شب با او حرف بزند، از عادی ترین حرف ها گرفته تا حرف های امیدوار کننده برای همرازی که بیشتر از همیشه خسته و ناامید بود.
کاری با او نداشت فقط اندکی دلش حرف زدن با او را می خواست که تایپ کرد: بیداری؟
این پرونده که به نتیجه می رسید آن موقع دیگر به چه بهانه ای با او حرف میزد؟
در این یک ماه بدون آن که خودش هم بفهمد به این دختر وابسته شده بود؛ دختری که هنوز هم نام کس دیگری در شناسنامه اش بود.
نفس کلافه ای کشید. درست نبود بی جهت به او پیام دهد، انگشتش پیش رفت تا پیامش را پاک کند اما همان لحظه تیک دوم در کنار پیامش افتاد و همراز نوشت: آره.
خیره به صفحه بود. نمی دانست چه بگوید و اصلا چرا به او پیام داده بود؟
قبل از آن که از صفحه ی چتش با او بیرون بیاید پیامی صوتی از جانب همراز ارسال شد. ویس را دانلود کرد و دکمه ی صدای کنار گوشی اش را فشرد و صدای دلنشین همراز گوشش را پر کرد.
- می خواستم خودم بهت پیام بدم اما تردید داشتم. امروزم که دیدمت خواستم بهت موضوع رو بگم اما حس کردم درست نباشه گفتن چنین چیزی. از دیروز که اومده بودیم خونه تون مغزم درگیر شده بود. الانم نمی دونم گفتن این حرف درسته یا نه.
یاحا تایپ کرد: بگو ببینم چی شده.
دوباره پیام صوتی دیگری آمد.
- دیروز که اومدم خونه تون حس کردم صدای همسر یلدا جون برام آشناست. اولش احساس کردم که حتما من اشتباه می کنم، آخه قبلا خیلی کم صداش رو شنیده بودم اما نمی دونم چرا فکرم درگیر شده بود. از دیروز همش دارم فکر می کنم تا این که یادم اومد صداش رو کجا شنیدم.
پس از کمی مکث اضافه کرد: می دونم گفتنش ممکنه درست نباشه اما اون روز بود که بهم زنگ زدند و کشوندنم توی اون بیابون؟ اون کسی که باهام تماس گرفت و حرف زد، صداش...
پس از مکث دیگری افزود: صداش خیلی شبیه به همسر یلدا جون بود.
چشمان یاحا گرد شد. کاوه به همراز زنگ زده و او را به آنجا کشانده و آن بلا را سرش آورده بود؟
سریع شماره ی همراز را گرفت و بدون آن که اجازه ی حرف زدن به او را بدهد پرسید: همراز تو مطمئنی؟
- گفتم که اولش شک کردم و فکرم رو مشغول کرد و الان یادم افتاد و حالا دیگه تقریبا مطمئنم.