همراز هم گویی متوجه شده بود که یاحا در حال کتمان بعضی چیزهاست که گفت: یاحا؟ مطمئنی هنوز به چیزی نرسیده بودند پلیس ها؟ نمی دونم چرا حس می کنم نمی خوای یه چیزایی رو بهم بگی.
قصد دروغ گفتن به این دختر را نداشت پس درستی حرف هایش را انکار نکرد.
- تو درست متوجه شدی. به یه چیزایی رسیدند ولی هنوز اثبات نشده و ثابت شدنشون زمان میبره.
- خب تو چرا هیچ کاری نمی کنی؟
ثانیه ای نگذشته بود که خودش هم از حرف بی جای خودش پشیمان شد. این چه حرفی بود که از دهانش پرید؟
او که در این یک ماه هیچ چیز کم نگذاشته و حتی برای چیزهایی که جزء کار وکالتش هم نبود وقت گذاشته بود مانند امیدواری دادن به او، کمک کردن در اداره ی کارخانه، خوب کردن حال همراز در بدترین شرایط.
یاحا نگاهش کرد، یک نگاه دلخور.
- آره تو راست میگی، من هیچ کاری نکردم این مدت. که اگه می کردم قاتل بابای من و بابای تو راست راست واسه خودش نمی چرخید. تو راست میگی، من نباید یه وقتا مراعات حالت رو بکنم و هر چی اتفاق افتاده و بهش مطمئن نیستم رو بهت بگم و حالت رو بدتر از این کنم. درسته، من مقصرم.
همراز لب گزید و شرمزده نگاهش کرد.
- من منظوری نداشتم واقعا.
جوابش را نداد و از جا بلند شد و پشت میزش نشست.
با لحنی جدی گفت: الان اگه دوست داری که یه چیزایی که نه من و نه پلیس ازش مطمئن نیستیم و هنوز نتونستیم اثباتش کنیم رو برات بگم و ذهنت رو بدتر بریزم به هم و داغون شی که بدونی من اون قدرا هم که فکر می کنی بیکار ننشستم و دست رو دست نذاشتم. یا میری خونه تون و کمتر از خونه بیرون میای و به موقعش همه چیو بهت میگم.
مکثی کرد. ذهنش به اندازه ی کافی آشفته بود و پر از سوال و احتمال و با توضیحات یاحا قرار نبود که چیزهای خوبی هم بشنود و واقعا طاقت نداشت.
- میرم خونه.
یاحا با رضایت سری تکان داد و همراز سعی کرد با حرف هایی که از ته دلش بود طوری به خاطر آن حرفش از او عذرخواهی کند.
- یاحا، تو تنها کسی هستی که در حال حاضر از ته دلم بهش اعتماد دارم، می دونم حرفت حرفه، دروغ تو کارت نیست. اون شب اومدی اومدی کمکم، وقتی تو کارخونه با هیراد بحثم شد و اون قدر داغون بودم، تنهام نذاشتی؛ شاید هر کس دیگه ای بود می گفت به من ربطی نداره و نمی اومد اما تو خیلی زحمت کشیدی و کمکم کردی. اینا رو از ته دلم دارم میگم.
در طول حرف زدنش یاحا لحظه ای هم از او چشم برنداشته بود.
خودش هم به اندازه ی همراز سرگردان و دلش پر از آشوب بود، ناامید بود و نیاز داشت کسی هم به او امیدواری دهد و با همین جملات همراز و آن صدای دلنشین و گرم حس بهتری داشت.
لبخندی رفته رفته روی لب هایش نشست.
- می دونم همراز، هر چی گفتم به خاطر خودت بوده. در ضمن این قدرم نمی خواد اینا رو تکرار کنی، بهت قول دادم که حواسم به همه چی هست و دلیلی هم نداره بخوام منت سرت بذارم.
همراز لبخندی زد و نگاهش به زخم گوشه ی لب و بینی او افتاد و لبخندش رنگ باخت.
یاحا که تغییر حالتش را دید پرسید: چی شده؟
- من نمی دونستم هیراد می خواد بیاد این جا، نمی دونستم آبرو ریزی می کنه این جوری. نمی دونم چه طور باید ازت عذرخواهی کنم.
اخمی کرد: تو چرا عذرخواهی کنی؟ مگه تو کاری کردی؟
سپس با نگاه به چشمان همراز که اشک در آن جمع شده بود ادامه داد: همراز، یه قطره اشک بریزی من می دونم و تو.
همراز لبخندی زد که یاحا گفت: چه عجب یه لبخند ازت دیدیم، پاشو برو خونه تون. سعی کن چند روزی زیاد رفت و آمد نداشته باشی و تو خونه بمون. خودم هر روز به کارخونه سر میزنم و پیگیر کارا هستم.
همراز تشکری کرد و نگاه مرددی به او انداخت. نمی دانست گفتن آن که صدای کاوه برایش آشنا آمده کار درستی بود یا نه، یا اصلا ممکن بود مسئله ای بی ربط باشد.
- چیزی می خوای بگی؟
سری به طرفین تکان داد: نه چیز خاصی نبود، خداحافظ.
* * *
کیهان با اخم به او نگاه کرد.
- دیروز واسه چی نیومدی؟
- نمی تونستم بیام، زنم شک کرده بود بهم.
پوزخندی عصبی زد: اول کار بهت نگفتیم توی کار ما زن ذلیلی و نمی تونم و نمیشه و اینا نداریم؟
کاوه نفس کلافه ای کشید.
- چرا گفتی. اما برادرزن هام رو که می شناسی، مخصوصا اون یاحا. زیادی زبر و زرنگه.
کیهان دستش را دور ماگ نسکافه اش حلقه کرد.
- آخرش که چی؟ قرار شد طلاقش بدی.
سری با موافقت تکان داد.
- میدم اما یه کم زمان می خوام.
اخمی کرد و لحنش تند شد: همش زمان می خوام، زمان می خوام. این حرف رو همون موقع اون بهت زد و توام قبول کردی. می دونی که کاری که گفته رو انجام ندی چی میشه دیگه؟
سرش را کلافه تکان داد. آن قدر که تهدیدش کرده بودند همه ی حرف هایشان را حفظ شده بود.
- خیلی خب، خیلی زود انجام میدم.
کیهان نگاه شرورش را از او گرفت و مرموز خوبه ای گفت و نگاهش را به نقطه ای نامعلوم دوخت.
* * *
یاحا با خستگی در را پشت سرش بست و کلید برق را فشرد و در حالی که سمت اتاقش گام برمی داشت کاپشنش را از تن بیرون آورد.
وارد اتاقش شد و لباس هایش را عوض کرد که صدای زنگ خانه برخاست.
گوشی اش را برداشت و از اتاقش بیرون زد و سمت آیفون رفت و با دیدن یلدا دکمه را فشرد و متفکر شد. یلدا تنها این جا چه کار می کرد؟ اویی که قبل از آمدن حتما تماس می گرفت تا از بودنش در خانه مطمئن شود.
شانه ای بالا انداخت و در واحد را باز کرد و منتظر آمدن او ماند.
انتظارش چندان طول نکشید که یلدا از آسانسور بیرون آمد و لبخندی زد و او خوب مصنوعی بودن لبخندش را متوجه شد.