هیراد پوزخندی زد و دستان همراز را از یقه اش برداشت.
- منم دلم نمی خواد ببینمت اما کاری که حالا حالاها با هم داریم رو انگار فراموش کردی.
سپس رو از همراز گرفت و به باحا گفت: چیزایی که گفتم رو تو گوشت فرو کن وگرنه بد می بینی، منم با هیچ کس شوخی ندارم.
یاحا سمتش خیز برداشت اما یاشار دستش را کشید و اجازه نداد.
- برو بابا، منو تهدید می کنه. هیچ غلطی نمی تونی بکنی.
هیراد هم قصد جلو رفتن و درگیری دوباره با او داشت که باز هم یاشار میانجی گری کرد و دست هیراد را گرفت و او را از اتاق بیرون برد و خودش هم دوباره برگشت.
همراز نگاه اشکی و نگرانش را به یاحا دوخت که گوشه ی لبش پاره شده و از آن و هم از بینی اش خون آمده بود.
- خوبی؟
یاحا که هنوز هم عصبی بود به تکان دادن سری اکتفا کرد و رو به یاشار گفت: باید می زدم ناکارش می کردم پسره ی...
نگاهش به همراز افتاد و فحشی که تا نوک زبانش آمده بود را فاکتور گرفت.
- ولش کن، اون دنبال دردسره.
یاحا با حرص دستی به بینی خونی اش کشید و گفت: من میرم یه آب به صورتم بزنم، میام.
یاشار سری تکان داد و پس از رفتن یاحا گفت: بشینید همراز خانوم.
همراز انگار حرفش را نشنید که گفت: به خدا نمی دونستم میاد این جا و این طور آبرو ریزی می کنه. من نمی خوام شماها رو هم قاطی این مشکلات کنم و براتون دردسر ایجاد شه.
یاشار لبخندی زد: این حرفا چیه؟ خودتون هم می دونید که این اتفاقات به هم ربط دارند و خیالتون هم راحت که هر جوری شده با هم حلش می کنیم.
همراز نگاهی به جای خالی یاحا کرد و آهی کشید.
- نگران یاحا هم نباشید، حالش خوبه. بچگی که دیگه می دونید چه دعواهایی که نمی کرد.
سعی داشت با عوض کردن بحث حال و هوای همراز را بهتر کند اما همراز سرگردانی و آشفته حالی لحظه ای رهایش نمی کرد.
همان لحظه یاحا در حالی که با دستمالی صورتش را پاک می کرد داخل اتاق آمد. ظاهرش نشان می داد که از عصبانیتش کاسته شده اما از درون پر از خشم بود.
دستمال را درون سطل زباله انداخت و همراز دوباره پرسید: مطمئنی خوبی؟ بریم بیمارستان؟
- نه بابا، بیمارستان می خوام چی کار! چرا وایستادین شما دوتا؟ بشینید.
همراز رنگ پریده و نگران روی صندلی نشست و یاشار و یاحا هم رو به رویش جای گرفتند.
یاشار نگاهی به همراز انداخت و بلند شد و بی حرف از اتاق بیرون زد و طولی نکشید که با لیوانی آب قند داخل آمد و لیوان را سمت همراز گرفت.
- شما که از این یاحا حالتون بدتره. تموم شد همه چی، شما آروم باشید.
همراز تشکری کرد و لیوان را از دستش گرفت.
- چی می خواست؟
یاحا با آرامش گفت: فعلا آب قندت رو بخور، آروم که شدی حرف میزنیم.
همراز لیوان را به لبش نزدیک کرد و یاشار نگاهی به یاحا انداخت. جنس نگرانی های برادرش برای این دختر حس می کرد با تمام آدم ها فرق دارد.
دقایقی کوتاه همگی سکوت کرده بودند که خود همراز به حرف آمد و از دیدار امروزش با هیراد گفت.
یاحا با حرص غرید: پسره ی بیشعور. هر غلطی دلش می خواد داره می کنه.
همراز پرسید: اومده بود این جا چی کار؟
کلماتی را بی حواس و از روی عصبانیت پشت هم ردیف کرد.
- هیچی، پرت و پلا به هم می بافت و تهدید می کرد که کاری به کارش نداشته باشم و این حرفا. فکر کرده من ولش می کنم؟ یه غلطی کرده که باید تا تهش پای غلطش وایسه. اصلا وقتی بلد نیست یه غلط درست کنه، پس غلط می کنه که غلط کنه.
میان آن همه فکر و خیال یاشار تک خنده ای زد: وقتی بلد نیست غلط درست کنه، پس غلط می کنه که غلط کنه، سخن بزرگان!
یاحا هم خنده اش گرفت: توام از من هی ایراد بگیر ها.
همراز هم طرحی از لبخند روی صورتش نشست و یاشار گفت: آها، باز کنید اخم هاتون رو. چیزی نشده که، با هم حلش می کنیم. الانم از این بحث بیاین بیرون.
یاحا رو به همراز کرد: گفتم یاشار بیاد این جا که درباره ی پرونده و این چیزا حرف بزنیم، چون در جریان همه چی هست.
همراز سری به نشانه ی تأیید تکان داد و یاشار گفت: خب یاحا هم بهتون گفت که طبق بررسی پرونده هایی که انجام دادم، موردهای مشکوکی وجود داشته.
- منم گفتم که به هیراد مشکوکم. هم به هیراد و هم به اون دختره، ژیلا.
نگاهی میان یاحا و یاشار ردوبدل شد. این دختر از هیراد و ژیلا هیچ نمی دانست.
سپس با چیزی یادش آمد گفت: اصلا یادم رفته بود برای چی اومدم، دیروز چی شد؟ رفتی آگاهی؟
یاحا سری تکان داد و همراز بی طاقت پرسید: خب؟ چی شد؟
- هیچی. فعلا چیز خاصی مشخص نشده، فقط یه حدس وجود داره که اون کسی که به مامانم زده و در رفته، همون ماشین بوده که اون شب درِ کارخونه دیده شده.
همراز پرسشی نگاهش کرد و خودش افزود: مشخص نشده کی بوده چون تو اون تصادف پلاک پوشونده شده بود و توی اون فیلم که خودتم دیدیش، به خاطر کیفیت پایین و دور بودن از اون قسمت پلاکش اصلا مشخص نیست.
نگاه همراز ناامیدانه شد و صدای گوشی یاشار اجازه پاسخگویی از او را گرفت.
ببخشیدی گفت و تماس را پاسخ داد: جانم گیسو؟
نفس کلافه ای کشید و دستی میان موهایش فرو برد.
- خیلی خب، الان میام.
تماس را قطع کرد و از جا برخاست و یاحا پرسید: چیزی شده؟
- نه چیز مهمی نیست. کاری با من ندارین؟
همراز جواب داد: ببخشید به شما این مدت خیلی زحمت دادم و امروزم که این جوری شد.
یاشار که به خاطر حرف های گیسو بی حوصله بود، لبخندی زد: نه بابا این حرفا چیه؟ هر کاری باشه من در خدمتم.
همراز تشکر دوباره ای از او کرد و او هم پس از خداحافظی با آن دو رفت.
- بشین.
همراز بی حرف سر جایش نشست و نگاه یاحا خیره به او ماند. خیلی چیزها بود که این دختر نمی دانست و گفتن آنها دشوار می آمد.