پرگار

قسمت 83

رایگانفاطمه احمدی

سپس بدون آن که منتظر جواب هیراد بماند، نگاه از او گرفت و از خانه بیرون زد.

* * *

در راه رفتن به دفتر یاحا بود. می خواست بداند که دیروز در ارتباط با آن دو نفری که درون فیلم بوده اند، نتیجه ی خاصی حاصل شده است یا خیر. دیروز که به خانه شان رفته بودند، جلوی بقیه نمی‌شد حرفی بزند و صحبت حضوری بهتر بود.

در حال و هوای خودش و گوش دادن به رادیو بود که با پیچیدن ناگهانی ماشینی جلوی او، با هراس پایش را روی ترمز فشرد و به نشانه ی اعتراض دستش را با حرص روی بوق گذاشت و تازه نگاهش به ماشین آشنای هیراد افتاد و با دیدن او که در حال پیاده شدن بود، اخم هایش درهم رفت.

هیراد سمتش آمد و در ماشین همراز را باز کرد.

خشک و بدون انعطاف گفت: بیا بیرون کارت دارم.

همراز سردتر از او گفت: من با تو کاری ندارم.

- بیا پایین همراز، حوصله جروبحث ندارم فقط اومدم دو کلمه حرف بزنم و برم.

- منم که گفتم، حرفی باهات ندارم که یهو می پیچی جلوم.

هیراد با اخم دست پیش برد و بازوی همراز را گرفت و با وجود مقاومت های همراز وادارش کرد پیاده شود.

همراز طلبکار دست هایش را به کمرش زد و گفت: واسه چی دنبال من راه افتادی؟ منو تو که دیگه کاری با هم نداریم.

هیراد پوزخند زد.

- مطمئنی کاری نداریم؟

همراز رو برگرداند و قصد کرد دوباره سوار ماشینش شود که هیراد دوباره دستش را گرفت و اجازه نداد.

همراز با حرص دستش را پس زد و غرید: دست به من نزن.

هیراد دست هایش را عقب کشید.

- خیلی خب، پس گوش کن ببین چی بهت میگم.

همراز حتی دلش نمی خواست نگاهش کند و از شنیدن صدایش هم حالش بد می شد، حالش از او به هم می خورد، اویی که نامردی را در حقش تمام کرده بود.

- زود حرفت رو بزن که نمی خوام حتی یه لحظه بیشتر تحملت کنم و ریختت رو ببینم و صدات رو بشنوم.

هیراد هم با نفرت جواب داد: حست دو طرفه ست عزیزم. خب فکر نکنم اون روز رو یادت رفته باشه که چی بهت گفتم؟ ها؟

همراز پوزخندی زد: حرفای تو اون قدری ارزش نداره که یادم بمونه.

هیراد خنده ای عصبی کرد: باشه، مشکلی نیست؛ خودم یادت میارم و بهت می فهمونم که حرف من همیشه آویزه ی گوشت بشه.

همراز با حرص نگاهش می کرد که ادامه داد: اون روز یادته بهت گفتم وکالتنامه می خوام؟

همراز پوزخندی زد و با تمسخر نگاهی به او انداخت.

- چشم حتما، چیز دیگه ای نمی خوای؟ امری، فرمایشی؟ مخلفاتی چیزی؟!

عصبانی شد: مسخره بازی درنیار همراز.

- دور شو از جلوی چشمام فقط، حتی نمی خوام دیگه اسمم بیاری. من همون موقع هم بهت اعتماد نداشتم که این کار رو نکردم، الان می خوای انجام بدم؟

لحنش پر از کینه بود، خشم، غم، دلگیری و هزاران حس دیگر.

هیراد انگشتش را تهدیدوار جلوی صورتش تکان داد.

- ببین همراز، دارم باهات اتمام حجت می کنم. من اون وکالتنامه رو می خوام و فکر کنم دیگه خوب منو شناختی و می دونی که هیچ کاری ازم بعید نیست و هر طور شده اونو ازت می گیرم، پس با زبون خوش کاری که بهت گفتم رو انجام میدی. بفهمم به اون وکیله چیزی گفتی، روزگارت رو سیاه می کنم و یه بلایی هم سر اون پسره میارم.

سپس بدون آن که مهلتی برای حرف زدن به همراز دهد، نگاه از او گرفت و سوار ماشینش شد و رفت.

نگاه همراز به ماشین او که در حال دور شدن بود افتاد. دروغ چرا، ترس بدی در دلش نشسته بود. هیراد لحنش پر از کینه و خشم بود و ممکن بود هر کاری کند، از یک طرف هم می ترسید برای یاحا اتفاقی بیفتد؛ دلش نمی خواست به او خاطر او بقیه به دردسر بیفتند مخصوصا یاحا که همیشه حامی اش بود.

افکارش آشوب بود، دلشوره داشت و دلش می خواست هیراد نرفته بود و هر چه از دهانش در می آمد بارش می کرد.

زیرلب و پر حرص گفت: لعنت بهت هیراد، لعنت بهت!

نفس پر حرصش را بیرون فرستاد و سوار ماشینش شد. نمی دانست لازم است این موضوع را با یاحا در میان بگذارد یا نه، فقط می دانست به هیچ عنوان آن وکالتنامه را به هیراد نمی داد و آن همه زحمت پدرش را به همین سادگی از دست نمی داد.

ماشین را روشن کرد و به راهش ادامه داد.

با فکری درهم و آشفته وارد دفتر یاحا شد و رو به منشی گفت: سلام، من برای امروز باهاشون قرار داشتم...

با بلند شدن داد و فریادی از داخل اتاق یاحا، همراز متعجب به منشی نگاه کرد و پرسید: کسی پیششون هستند؟

- آره یه آقایی اومده بود.

سپس بلند شد و در اتاق را باز کرد و نگاه پر بهت همراز روی هیراد نشست.

او این جا چه می کرد؟

چرا دست از سرشان برنمی داشت؟

پاهایش را قدرت بخشید و سمت اتاق یاحا حرکت کرد و داخل رفت.

هیراد و یاحا دست به یقه بودند و در حال تهدید یک دیگر و یاشار سعی داشت آن دو را جدا کند.

همراز با خشم و حرص به هیراد نگاه می کرد، زیادی پر بود؛ از نفرت، از خشم، از حرف هایی که بر دلش مانده بود.

- تو این جا چه غلطی می کنی؟ چرا دست از سرمون برنمی داری؟

هیراد با شنیدن صدای همراز یقه ی یاحا را رها کرد و سمت همراز رفت.

یاحا حواسش به او بود که همراز را اذیت نکند و بلایی سرش نیاورد.

یاشار رو به منشی گفت: خانوم شما برید بیرون، مشکلی نیست.

منشی چشمی گفت و نگاهش را از آن چهار نفر گرفت و از اتاق بیرون رفت.

یقه ی هیراد در میان دست های ظریف همراز مشت شد، چشمانش از اشک تار شده بود اما سعی در پس زدن بغضش داشت.

- آخه لعنتی چرا ولم نمی کنی؟ چی کارت کردم مگه؟ چی از جونم می خوای؟ چرا با بودنت آرامش رو ازم گرفتی؟ چرا دست از سرم برنمی داری؟ من ازت بدم میاد، حالم ازت به هم می خوره. برو، برو و دیگه سر راه هیچ کدوم از ما سبز نشو، نمی خوام حتی اتفاقی هم دیگه ببینمت.