پرگار

قسمت 82

رایگانفاطمه احمدی

یلدا نیز آوا را که در حال گریه بود به اتاقش آورده بود تا به او شیر دهد که کاوه هم وارد اتاق شد و سمت کمدش رفت که یلدا پرسید: کجا می خوای بری؟

- یه کاری برام پیش اومده که باید برم.

یلدا مشکوک نگاهش کرد: چرا تو این قدر کار برات پیش میاد جدیدا؟

دکمه ی آخر پیراهنش را هم بست و نگاه از آینه قدی مقابلش گرفت و سمت همسرش رفت و کنارش روی تخت نشست.

- چرا این جوری حرف می‌زنی؟ یعنی حرفم رو باور نمی کنی؟

به چشمان بسته ی آوا نگاهی کرد و به آرامی او را روی تخت گذاشت و پتو را رویش مرتب کرد و در همان حال جواب داد:

من نمی دونم چرا این مدت رفتارات این جوری شده. همش میگی کار برام پیش اومدم، میرم دیدن دوستم. فکر کردی من درگیر مراسم بابا و به دنیا اومدن آوا بودم حواسم از همه چی پرت بود؟

- یلدا جان باور کن این جوری که فکر می کنی نیست.

اخمی کرد.

- پس توضیح بده که چه جوریه. این قدر رفتارات عجیب و غریب شده که یاشار، گیسو و مامان و حتی یاحا که همیشه این جا نمیاد هم متوجه شدند اما نمی خوان به روم بیارن. بگو ببینم دلیل این کارا چیه؟

لبخندی زد و دستش را روی دست او گذاشت.

- ببین یلدا جان، من واقعا بهت حق میدم که این جور فکر و خیالات تو ذهنت بیاد. خب هم فوت بابات بوده و اون همه وابستگی بهش و هم به دنیا اومدن آوا باعث شده رفتارات تغییر کنه و الکی بهم مشکوک بشی.

یلدا با حرص نگاهش کرد: حالم داغون هست اما عقلم که هنوز سر جاشه و خوب دارم کارای تو رو می بینم. بعدشم نه فقط من، حتی بقیه هم متوجه شدند.

کاوه کلافه نفسی کشید.

- این جوری نیست عزیزم. اما به خاطر این که حرفم رو باور کنی اصلا هیچ جا نمیرم امروز. خوبه؟

یلدا با نارضایتی نگاهش کرد. جواب سوالش این نبود!

* * *

در خانه اش نشسته و بی حوصله و بیکار در حال دیدن تلویزیون بود. قهوه ی یخ زده اش را سر کشید و با شنیدن صدای زنگ از جا برخاست.

در واحدش را باز کرد و با دیدن کیهان چشمانش گرد شد و عصبی غرید: این جا چه غلطی می کنی؟

خونسرد دست به سینه شد: سلام عرض شد، خوبی؟ آدم با مهمونش این جوری حرف می‌زنه؟!

هیراد سرش را از در بیرون برد و نگاهی به اطراف انداخت و سپس با حرص بازوی او را گرفت و به داخل هلش داد و در را پشت سرشان بست.

- واسه چی همین جور سرت رو میندازی پایین و پا شدی اومدی این جا؟ اگه پلیس ها تعقیبت کرده باشند چی؟

خیلی سریع خونسردی اش پر کشید و صدایش را بالا برد: تو الان نگرانی مثلا؟ الان با فکری؟ آخه لعنتی تو اگه فکر داشتی این جور گند نمی زدی به همه چی.

سپس با حرص اضافه کرد: عه عه عه! پسره ی خر رفته همه چی رو گذاشته کف دست دختره. اون همه سر من غر زدی که چرا زدمش و باید کاری کنم که کسی بهمون شک نکنه، بعد خودت با دستای خودت همه چیو نابود کردی. خاک بر سرت هیراد، خاک!

با حرص و عصبانیت چرخی دور خودش زد و سپس خودش را با قدم هایی پر خشم به هیراد رساند و ضربه ای به شانه اش زد.

- خودت گند زدی، خودتم درستش می کنی. میری منت کشی و هر جوری شده باهاش آشتی می کنی. ما هنوز کارمون گیره.

هیراد کلافه و عصبی نگاهش کرد.

- تموم شده همه چی، می فهمی؟ ما داریم کارای طلاقمون رو انجام میدیم...

حرفش با ضربه ای که کیهان به شانه اش زد ناقص ماند و چون ناگهانی بود، تعادلش را از دست داد و تلو تلو خوران عقب رفت اما سریع تعادلش را به دست آورد و ایستاد.

- همراز داشت خودش می فهمید، شک کرده بود، بهم اعتماد نداشت. اون فیلم رو دیده بود و متوجه ی تاریخ گذشته بودن مواد مصرفی شده بود و کلا دیگه من نمی تونستم هیچ کاری بکنم و اعتمادش رو دوباره جلب کنم.

دستی میان موهایش فرو برد.

- اون روز که فیلم رو دیده بود و اون طور اومد غر زدن، نتونستم خودم رو کنترل کنم و نفهمیدم دارم چی کار می کنم و همه چیو گذاشتم کف دستش.

کیهان زیرلب او را به رگبار فحش بسته بود.

- خاک بر سرت هیراد، احمقی تو. می دونستم تو بی عرضه ای و همه چیو خراب می کنی. اما تو هی پات رو تو یه کفش کردی که نه، من می تونم، من هر کاری بخوام هیچ کی نمی تونه جلوم رو بگیره و از این خزعبلات! یادت رفته واسه چی پا تو اون کارخونه گذاشتیم؟ دو سه سال طول کشید تا اون رادفر بهت اعتماد کرد و دخترش رو بهت داد؟

هیراد مستأصل نالید: اصلا من پشیمون شدم. منو چه به این کارا؟ همش تقصیر اون نامرد بود که ما رو تو دردسر انداخت و همه چی افتاد گردنمون. از اون طرفم اصرارهای تو و ژیلا بود که وادارم کردین این کار رو بکنم.

کیهان عصبی خنده ای سر داد.

- آخ ببخشید که از راه به درت کردیم! نه که تو بدت می اومد از مال و منال اون رادفر بهت برسه؟ بعدشم جوری میگی وادارت کردیم که انگار بچه ی دو ساله بودی و ما گولت زدیم.

- به هر حال اگه من باز برم سراغ همراز و بخوام آشتی کنم باهاش، بدتر شک برانگیز میشه.

متفکر روی یکی از مبل ها نشست و گفت: می خوای عین اون دفعه بکشونمش یه جایی و یه بلا ملایی سرش بیاریم؟

هیراد رو به رویش نشست و با لحنی تند گفت: لازم نکرده. یه کار دادم دستت که برای هفت پشتم بسه. خودم بهش زنگ می‌زنم.

پوزخند زد: با اون گندی که زدی، منتظر باش جوابتم بده!

عصبی تر از قبل شد: پاشو برو بیرون، این قدر رو مخ من نرو.

دوباره پوزخندی زد و از جا برخاست.

- خیلی خب میرم، ولی توام یه ذره اون مخ نداشته ات رو به کار بگیر و یه بار تو زندگیت یه کار مفید کن و این ماجرا رو به نفع خودمون تموم کن.