یلدا نیز آوا را که در حال گریه بود به اتاقش آورده بود تا به او شیر دهد که کاوه هم وارد اتاق شد و سمت کمدش رفت که یلدا پرسید: کجا می خوای بری؟
- یه کاری برام پیش اومده که باید برم.
یلدا مشکوک نگاهش کرد: چرا تو این قدر کار برات پیش میاد جدیدا؟
دکمه ی آخر پیراهنش را هم بست و نگاه از آینه قدی مقابلش گرفت و سمت همسرش رفت و کنارش روی تخت نشست.
- چرا این جوری حرف میزنی؟ یعنی حرفم رو باور نمی کنی؟
به چشمان بسته ی آوا نگاهی کرد و به آرامی او را روی تخت گذاشت و پتو را رویش مرتب کرد و در همان حال جواب داد:
من نمی دونم چرا این مدت رفتارات این جوری شده. همش میگی کار برام پیش اومدم، میرم دیدن دوستم. فکر کردی من درگیر مراسم بابا و به دنیا اومدن آوا بودم حواسم از همه چی پرت بود؟
- یلدا جان باور کن این جوری که فکر می کنی نیست.
اخمی کرد.
- پس توضیح بده که چه جوریه. این قدر رفتارات عجیب و غریب شده که یاشار، گیسو و مامان و حتی یاحا که همیشه این جا نمیاد هم متوجه شدند اما نمی خوان به روم بیارن. بگو ببینم دلیل این کارا چیه؟
لبخندی زد و دستش را روی دست او گذاشت.
- ببین یلدا جان، من واقعا بهت حق میدم که این جور فکر و خیالات تو ذهنت بیاد. خب هم فوت بابات بوده و اون همه وابستگی بهش و هم به دنیا اومدن آوا باعث شده رفتارات تغییر کنه و الکی بهم مشکوک بشی.
یلدا با حرص نگاهش کرد: حالم داغون هست اما عقلم که هنوز سر جاشه و خوب دارم کارای تو رو می بینم. بعدشم نه فقط من، حتی بقیه هم متوجه شدند.
کاوه کلافه نفسی کشید.
- این جوری نیست عزیزم. اما به خاطر این که حرفم رو باور کنی اصلا هیچ جا نمیرم امروز. خوبه؟
یلدا با نارضایتی نگاهش کرد. جواب سوالش این نبود!
* * *
در خانه اش نشسته و بی حوصله و بیکار در حال دیدن تلویزیون بود. قهوه ی یخ زده اش را سر کشید و با شنیدن صدای زنگ از جا برخاست.
در واحدش را باز کرد و با دیدن کیهان چشمانش گرد شد و عصبی غرید: این جا چه غلطی می کنی؟
خونسرد دست به سینه شد: سلام عرض شد، خوبی؟ آدم با مهمونش این جوری حرف میزنه؟!
هیراد سرش را از در بیرون برد و نگاهی به اطراف انداخت و سپس با حرص بازوی او را گرفت و به داخل هلش داد و در را پشت سرشان بست.
- واسه چی همین جور سرت رو میندازی پایین و پا شدی اومدی این جا؟ اگه پلیس ها تعقیبت کرده باشند چی؟
خیلی سریع خونسردی اش پر کشید و صدایش را بالا برد: تو الان نگرانی مثلا؟ الان با فکری؟ آخه لعنتی تو اگه فکر داشتی این جور گند نمی زدی به همه چی.
سپس با حرص اضافه کرد: عه عه عه! پسره ی خر رفته همه چی رو گذاشته کف دست دختره. اون همه سر من غر زدی که چرا زدمش و باید کاری کنم که کسی بهمون شک نکنه، بعد خودت با دستای خودت همه چیو نابود کردی. خاک بر سرت هیراد، خاک!
با حرص و عصبانیت چرخی دور خودش زد و سپس خودش را با قدم هایی پر خشم به هیراد رساند و ضربه ای به شانه اش زد.
- خودت گند زدی، خودتم درستش می کنی. میری منت کشی و هر جوری شده باهاش آشتی می کنی. ما هنوز کارمون گیره.
هیراد کلافه و عصبی نگاهش کرد.
- تموم شده همه چی، می فهمی؟ ما داریم کارای طلاقمون رو انجام میدیم...
حرفش با ضربه ای که کیهان به شانه اش زد ناقص ماند و چون ناگهانی بود، تعادلش را از دست داد و تلو تلو خوران عقب رفت اما سریع تعادلش را به دست آورد و ایستاد.
- همراز داشت خودش می فهمید، شک کرده بود، بهم اعتماد نداشت. اون فیلم رو دیده بود و متوجه ی تاریخ گذشته بودن مواد مصرفی شده بود و کلا دیگه من نمی تونستم هیچ کاری بکنم و اعتمادش رو دوباره جلب کنم.
دستی میان موهایش فرو برد.
- اون روز که فیلم رو دیده بود و اون طور اومد غر زدن، نتونستم خودم رو کنترل کنم و نفهمیدم دارم چی کار می کنم و همه چیو گذاشتم کف دستش.
کیهان زیرلب او را به رگبار فحش بسته بود.
- خاک بر سرت هیراد، احمقی تو. می دونستم تو بی عرضه ای و همه چیو خراب می کنی. اما تو هی پات رو تو یه کفش کردی که نه، من می تونم، من هر کاری بخوام هیچ کی نمی تونه جلوم رو بگیره و از این خزعبلات! یادت رفته واسه چی پا تو اون کارخونه گذاشتیم؟ دو سه سال طول کشید تا اون رادفر بهت اعتماد کرد و دخترش رو بهت داد؟
هیراد مستأصل نالید: اصلا من پشیمون شدم. منو چه به این کارا؟ همش تقصیر اون نامرد بود که ما رو تو دردسر انداخت و همه چی افتاد گردنمون. از اون طرفم اصرارهای تو و ژیلا بود که وادارم کردین این کار رو بکنم.
کیهان عصبی خنده ای سر داد.
- آخ ببخشید که از راه به درت کردیم! نه که تو بدت می اومد از مال و منال اون رادفر بهت برسه؟ بعدشم جوری میگی وادارت کردیم که انگار بچه ی دو ساله بودی و ما گولت زدیم.
- به هر حال اگه من باز برم سراغ همراز و بخوام آشتی کنم باهاش، بدتر شک برانگیز میشه.
متفکر روی یکی از مبل ها نشست و گفت: می خوای عین اون دفعه بکشونمش یه جایی و یه بلا ملایی سرش بیاریم؟
هیراد رو به رویش نشست و با لحنی تند گفت: لازم نکرده. یه کار دادم دستت که برای هفت پشتم بسه. خودم بهش زنگ میزنم.
پوزخند زد: با اون گندی که زدی، منتظر باش جوابتم بده!
عصبی تر از قبل شد: پاشو برو بیرون، این قدر رو مخ من نرو.
دوباره پوزخندی زد و از جا برخاست.
- خیلی خب میرم، ولی توام یه ذره اون مخ نداشته ات رو به کار بگیر و یه بار تو زندگیت یه کار مفید کن و این ماجرا رو به نفع خودمون تموم کن.