- باشه.
همراز خداحافظی گفت و عزم رفتن کرد که یاحا صدایش کرد: راستی همراز؟
- بله؟
- این موضوع بین خودمون باشه فعلا.
همراز سری تکان داد و دوباره با او خداحافظی کرد و داخل کارخانه رفت.
در حال بالا رفتن از پله ها بود که صدای امید را شنید.
- خیلی خب عزیزم، فردا می بینمت. یه سورپرایز هم برات دارم.
خندهای کرد و گفت: این طور بخوای دلبری کنی، همین الان کارم رو ول می کنم و میام پیشت ها.
دوباره خنده ای سرخوش سر داد و گفت: خیلی خب، برو. می بوسمت، فعلا.
همراز اکنون به طبقه ی دوم رسیده بود، همزمان امید هم سمتش چرخید و نگاهی مشکوک و موشکافانه به طرفش انداخت.
- تو کی اومدی؟
انگار که می خواست بفهمد حرف هایش را شنیده یا نه و همراز که از دخالت در کارهای دیگران خوشش نمی آمد این مسئله را به رویش نیاورد.
- تازه اومدم، چه طور؟
شانه ای بالا انداخت و خودش را بی خیال نشان داد.
- هیچی. کجا رفته بودی؟
یاحا گفته بود موضوع بین خودشان بماند و نمی دانست چرا از نگاه امید احساس بدی گرفته است. چیزی در نگاهش بود که او را می ترساند.
- جایی نرفته بودم، همین دور و بر بودم.
آهانی گفت و نگاهی دیگر به همراز انداخت و بدون حرف دیگری از او دور شد.
پس از رفتن او همراز نفسش را آسوده بیرون فرستاد. چرا یک روز آرام و بدون دغدغه نداشتند؟
تا ظهر در کارخانه ماند و پس از خوردن ناهار با مادرش و اندکی استراحت از روی تخت بلند شد و سمت کمدش رفت تا برای رفتن به خانه ی تورج آماده شود.
نگاهش را میان لباس هایش چرخاند و شنل مشکی رنگش را به همراه شالی بافت بیرون آورد که نگاهش به لباس نباتی رنگ عقدش و لباس عروسش افتاد که چند روز قبل از مرگ پدرش با هیراد خریده بودند. با دیدن آن دو لباس نفرت تمام وجودش را گرفت.
لباس های دستش را روی پشتی صندلی انداخت و آن دو لباس را با خشم از کمدش بیرون آورد. حتی همین لباس ها نیز حالش را بد می کردند.
لباس ها را با حرص گلوله کرد و گوشه ی اتاق انداخت اما دلش آرام که نشد هیچ، بدتر هم پر از کینه شد.
همان جا روی زمین نشست و سرش را میان دستانش گرفت. از حرص نفس نفس میزد و صورتش سرخ شده بود.
گاهی اعتماد به نفسش را از دست میداد که هیراد او را نخواسته و دوستش ندارد، گاهی خوشحال بود که هر چند دیر اما بالاخره متوجه این موضوع شده و همه چیز را تمام کرده بود، اما حس نفرت شدیدی به هیراد در دلش احساس میکرد.
از جا بلند شد و ساکی از زیر تختش برداشت و لباس ها را داخل آن مچاله کرد و گذاشت. نمی خواست این لباس ها که چون آینه ی دق می ماندند جلوی چشمانش باشند. سر فرصت باید بلایی سر آنها می آورد.
کمی که آرام شد، لباس هایش را پوشید و کیفش را روی شانه انداخت و از اتاق بیرون آمد.
مهرنوش هم آماده شده و منتظر او بود که هر دو با هم سوار ماشین شدند و همراز طبق آدرسی که یاحا برایش فرستاده بود به راه افتاد.
همگی به گرمی از آن دو استقبال کردند و خوش آمد گفتند.
یاحا رو به روی همراز نشسته و با لبخندی محو نگاهش می کرد و همراز و مادرش در حال حرف زدن با گیسو، یلدا و نغمه بودند.
چشم یاشار به برادرش بود و آن نگاهی که روی این دختر زیبا مانده بود و لب هایش طرحی از لبخند گرفت. این طرز نگاه و لبخند معنایی دیگر می داد...
یلدا که حسابی از دیدن همراز و مهرنوش پس از سال ها خوشحال بود گفت: کلی دلم براتون تنگ شده بود. اتقاقا به یاحا هم گفتم یه روز بیارتم پیشتون اما دیگه هی کار پیش اومد و بعدشم آوا به دنیا اومد و نتونستم بیام.
مهرنوش لبخند مهربانی به رویش زد و همراز گوش از تعارفات معمول آن دو گرفت و با حس سنگینی نگاهی سرش را برگرداند و با یاحا چشم در چشم شد و با دیدن لبخندش، او هم لبخندش را بی جواب نگذاشت و نگاه از او گرفت.
این بار یلدا رو به همراز پرسید: راستی همراز جون، ببخشید که برای ازدواجت هم تبریک نگفتیم، آخه خبر نداشتم و بابا دیر بهم گفته بود.
حرص و خشم در دلش نشست اما به ناچار حالت خونسرد و آرامش را حفظ کرد و قبل از آن که جواب یلدا را بدهد، نغمه گفت: مبارک باشه عزیزم.
گیسو هم تبریک گفت و اضافه کرد: انشاالله تا بعد چهلم هم عروسیتون رو می گیرین.
چهره ی مهرنوش از این شکستی که دختر دردانه اش خورده بود غمگین شد و همراز کوتاه جواب داد: ممنونم، اما با هم تفاهم نداشتیم و قراره جدا شیم.
ظاهرا یاحا از این اتفاقات چیزی به خانواده اش نگفته بود و چه قدر به خاطر این رازداری ممنونش بود.
یلدا دهان باز کرد تا علت را جویا شود که نگاهش به یاحا افتاد که با اشاره ی نامحسوس چشم و ابرو از او می خواست بحث را تمام کند و چیز بیشتری نپرسد.
یلدا هم به ناچار لبخندی زد و دستش را روی دست همراز گذاشت.
همان لحظه کاوه که برای سر زدن به آوا به اتاقشان رفته بود برگشت و گفت: یلدا جان، آوا داره گریه میکنه.
یلدا با گفتن ببخشیدی از جا برخاست و نگاه متفکر همراز به کاوه ماند. نمی دانست چرا حس می کرد این صدا برایش آشناست.
کاوه را فقط در این مدت و در مراسم تورج دیده بودش و جز یک سلام و احوالپرسی کوتاه با او هم صحبت نشده بود. از طرفی کاوه هم کم حرف بود و خیلی در این مدت صدایش را نشنیده بود.
شانه ای بالا انداخت و نگاه از او گرفت.
کمی دیگر هم ماندند و تعارف های آنها و به خصوص یلدا به خاطر ماندن برای شام را رد کرده و خداحافظی کرده و رفتند.
یاحا نیز پس از رفتن آن دو تصمیم داشت سری به دفترش بزند و از خانه بیرون زد.