پرگار

قسمت 80

رایگانفاطمه احمدی

این بار همراز به حرف آمد: اون دو نفری که به قتل رسیدند، یکی شون پدر من و اون یکی هم پدر ایشون بودند.

چشمان مرد لحظه ای گرد شد.

- پدر شما بودند؟! تسلیت میگم خانوم رادفر. اتفاقا همین امروز با کارگردان ذکر و خیر شما بود. کارگردانمون می خواست از شما برای کار دعوت کنه اما بچه ها گفتند که شما کار بازیگری قبول نمی کنید و ...

همراز از پر حرفی های مرد و حرف های بی ربطش بی حوصله شد و میان حرف هایش آمد: ممنونم از لطفتون. اما ما الان برای کار دیگه ای این جا هستیم. می خواستیم ببینیم شما اون شب این جا بودین؟ کسی رو خودتون یا بقیه ندیدند؟

- اون شب ما این جا نبودیم.

یاحا مشکوک نگاهش کرد: مطمئنید؟ چه طور این قدر اون روز رو دقیق یادتونه؟

- واسه این که ما روز قبل از اون روزی که شما میگین کار رو چند روز تعطیل کردیم و همون روز مد نظر شما، مراسم خواستگاری من بود و به خاطر همین خوب یادم مونده.

توضیحش منطقی بود که یاحا سری تکان داد و این بار با گفتن تاریخ قتل تورج پرسید: اون شب رو چی؟

این بار متفکر شد و گفت: درست یادم نمیاد، اما فکر کنم بودیم. مگه از رو تاریخ فیلم هایی که گرفتم بفهمم.

- خب میشه برید ببینید؟

مردد نگاهی به هر دو انداخت.

- من دنبال دردسر نیستم آقا. حوصله ی دادگاه اومدن و این حرفا رو هم ندارم. همون طور که می بینید بیشتر بازیگرهای گروه ما همشون معروفن و ممکنه خبرش بپیچه و کلی شایعه پخش بشه و حالا بیا و درستش کن!

همراز مستأصل نگاهی به یاحا انداخت و خودش گفت: خودمون در جریان این موضوعات هستیم اما بحث جون دو تا آدمه، حرف مرگ و زندگیه.

صابری مردد بود. از دردسر و حواشی خوشش نمی آمد.

این بار یاحا گفت: آقا لطفا ببینید که فیلمی از اون شب گرفته شده یا نه. مطمئن باشید کمک بزرگی به ما می کنید و قول میدیم که هیچ مشکلی برای شما و گروهتون هم پیش نیاد.

مرد که نرم شده بود، سری تکان داد اما نارضایتی هنوز هم در چشمانش دیده می شد.

- خیلی خب، همراه من بیاید داخل اون کانکس.

سپس خودش جلوتر راه افتاد و همراز و یاحا نیز پشت سرش وارد کانکس که فضای کوچک آن پر از وسیله بود شدند.

مرد سمت لپ تاپش رفت و آن را روشن کرد و رو به آن دو گفت: بفرمایید بشینید، شاید کمی طول بکشه تا فیلم رو پیدا کنم.

یاحا نگاهی به همراز انداخت که بی حرف روی یکی از صندلی ها نشست و یاحا نیز کنارش جای گرفت.

همراز مضطرب و کمی امیدوار به حرکات دست مرد روی کیبورد نگاه می کرد. امیدوار بود به نتیجه ای برسند و از آن لحظه فیلمی ثبت شده باشد.

هر دو به او خیره بودند که پس از گذشت حدود پنج دقیقه گفت: پیداش کردم.

همراز و یاحا به خودشان آمدند و یاحا پرسید: ساعتش همونه؟

- بله. بذارید پلی کنم.

فیلم شروع به پخش شد و نگاه هر سه نفر به آن دوخته شد.

یاحا و همراز تمرکزشان روی ساختمان کارخانه که کمی از آن در فیلم مشخص بود گذاشته بودند. صابری توضیح داد: اون شب خلوت تر از همیشه بود. فقط یه سکانس کوتاه رو می خواستیم بگیریم که می شد آخرین سکانس شب توی این صحنه و تعدادمون کمتر از همیشه بود.

دو کاراکتر مرد در حال دعوا با یک دیگر بودند، یقه ی یکی از مردها توسط دیگری گرفته شد و با لحنی زمزمه وار اما خشن او را تهدید می کرد، مرد دوم با تمسخر خنده ای کرد و باعث شد آن مرد، او را هل دهد و او روی زمین بیفتد و همین باعث شد دوربین کمی آن سوتر را هم نشان دهد و با دیدن ماشینی که جلوی کارخانه شان ایستاد، یاحا با تمرکز و دقت بیشتری به تصویر خیره ماند و توانست در آن تاریکی سایه ی دو نفر که از ماشین پیاده می شدند را ببیند.

همراز با چشمانی گرد شده گفت: اینا کی ان؟

یاحا گفت: میشه یه بار دیگه فیلم رو بیارین عقب؟

بی حرف کاری که خواسته بود را انجام داد و باز هم همان صحنه ها تکرار شدند و نگاه یاحا و همراز به آن دو نفر بود که بیشتر مثل سایه می ماندند.

- میشه این تیکه رو برش بزنید و برای من بفرستید؟

سری به طرفین تکان داد.

- آقا بهتون که گفتم، من دنبال دردسر و این چیزا نیستم و نمی تونم این کار رو بکنم. گفتید فیلم رو می خواین ببینید که دیدین، دیگه کاری بیشتر از این از دست من برنمیاد.

یاحا کلافه از بحث با او گفت: جون دوتا آدم برای شما مهم نیست؟ دو نفری که بی گناه کشته شدند. نباید اثری از قاتلش پیدا شه؟

او هم با کلافگی نگاهش کرد. راضی بود اما تردید داشت و پس از کمی مکث در نهایت گفت: خیلی خب.

یاحا سمتش رفت و شماره اش را به او داد و او هم فیلم را برایش ارسال کرد.

همراز و یاحا نیز به خاطر کمک هایش از او تشکر کرده و سمت کارخانه رفتند.

- اون دو نفر به نظرت کی هستند؟

یاحا متفکر شانه ای بالا انداخت.

- نمی دونم، اصلا تو اون تاریکی و با اون فاصله واضح نیست اما حس می کنم که یکی از اونا زنه.

- زن؟!

سپس اضافه کرد: آره دیگه، حتما هیراد بوده با ژیلا. کاش زودتر این دختره رو می شناختم.

یاحا کلافه گفت: همراز بس کن. می خوای تموم حادثه ها و اتفاقات جهان رو از جنگ هایی که تو دنیا شده، حادثه های تروریستی و فلان و فلان رو، همشو بندازی گردن اون هیراد؟!

همراز کلافه نگاه از او گرفت و یاحا هم دیگر چیزی نگفت.

وارد کارخانه که شدند یاحا سکوتش را شکست.

- من میرم آگاهی. کاری نداری؟

- من نیام؟

سری به طرفین تکان داد و کنار ماشینش ایستاد و همراز هم توقف کرد.

- نه دیگه لازم نیست. چیزایی که گفتی رو هم به پلیس میگم. الانم برو تو.

- خیلی خب. خبری شد بهم بگو.