پرگار

قسمت 79

رایگانفاطمه احمدی

طبق حدسش یاحا بود که وارد اتاق شد و گفت: سلام.

همراز جوابش را داد و او هم بی تعارف روی یکی از صندلی ها نشست و نگاهی به چهره ی همراز انداخت. با آن صورت خسته تشخیص آن که شب گذشته را نتوانسته بخوابد سخت نبود.

- خوبی؟

شاید یاحا در این مدت تنها کسی بود که نمی توانست در مقابلش تظاهر کند و راحت می توانست با او حرف بزند.

- نه!

و تنها کسی بود که این قدر راحت می توانست به او بگوید که حالش خوب نیست...

نگاهش کرد تا خودش ادامه دهد.

- به چی رسیدی که نمیگی؟ من واقعا دیگه نمی تونم تحمل کنم یاحا.

مثل همیشه لحنش پر از آرامش بود: همراز آروم باش. من دیروز اون حرفا رو بهت نزدم که این طور به هم بریزی فقط خواستم ناامید نباشی و بدونی که داریم به یه چیزایی می رسیم. اما فعلا من چیزی نمیگم تا وقتش بشه و مطمئن بشم.

همراز سکوت کرد که یاحا پرسید: جلسه ی مشاوره رو رفتین؟ چی شد؟

سری تکان داد و از پشت میزش بلند شد و همان طور که روی صندلی مقابل یاحا می نشست جواب داد: آره، رفتیم. هیراد نامرد عین خیالشم نبود که چه غلط هایی کرده و منو به چه روزی انداخته. خیلی وقیحانه حرفای اون روزش رو تکرار کرد. همش حس می کنم تموم این اتفاقات زیر سر هیراده، دیگه ذره ای بهش اعتماد ندارم.

سری تکان داد: می فهمم حست رو. اما اون چیزایی گفتی نمی تونه مدرک محکمه پسند و محکمی باشه برای دادگاه پس باید یه چیز مهم تری درموردش پیدا کنیم.

وجود همراز پر از نفرت و کینه بود و تمام شک و تردیدش روی هیراد و فقط تنها چیزی که کمی احساس عصبانیت و خشمش را آرام می کرد این بود که تا پایان سال دیگر نشانی از هیراد در زندگی اش باقی نمی ماند و جدا می شدند.

- اون شب که گفتی تو دفتر بابات یه نفر اومده، شاید هیراد بوده باشه.

یاحا نفس کلافه ای کشید. قانع کردن این دختر سخت بود.

- همراز گفتم که بهت، ما از هیچی مطمئن نیستیم. این شک های توام به خاطر این اتفاقات اخیره و کاری که هیراد کرد وگرنه چرا قبلا از این حرفا نمی زدی؟

اخم های همراز درهم رفت.

- اون موقع مثلا شوهرم بود. هیچ وقت فکر نمی کردم که همچین کارایی رو انجام بده اما الان می دونم که هر کاری از دستش برمیاد.

تلخ و غمگین اضافه کرد: بعد از یه دروغ همه واقعیتا مشکوکن...!

جمله ی کوتاه آخرش آن قدری پر مفهوم بود که جای هر حرفی را می بست.

لحظه ای بین هر دو سکوت حکمفرما شد که ناگهان هر دو همزمان گفتند: راستی...

سپس نگاهی به یک دیگر انداختند و یاحا گفت: چی می خواستی بگی؟

- خواستم بگم که مامانم گفت که امروز اگه خونه اید و کاری ندارید، بیایم اونجا. هم برای دیدن بچه ی یلدا جون و هم نغمه خانوم. یه کم دیر شده اما خودتم می دونی که تو وضعیت خوبی نبودیم.

یاحا سری تکان داد و لبخندی زد: خیلی هم خوبه، خوش اومدین. من زنگ می‌زنم به یلدا خبر میدم.

همراز هم لبخند محوی زد: حالا تو بگو چی می خواستی بگی.

چهره اش متفکر شد.

- گفتی این گروه فیلمبرداری از کی میان تو این لوکیشن؟

متفکر گفت: فکر کنم یکی دو ماهی بشه. البته همیشه که این جا نمی اومدند، فقط برای بعضی صحنه ها بود. چه طور؟

یاحا دهان باز کرد تا جوابش را بدهد که خود همراز سریع متوجه شد و با هیجان پرسید: منظورت اینه که شب قتل پدرم و پدرت اونا اون جا بودند؟ و شاید فیلمی گرفته باشند، درسته؟

یاحا سری تکان داد: دقیقا.

- حالا باید چی کار کنیم؟ بریم سراغشون؟

- آره، حتما باید بریم. ممکنه فیلمی گرفته باشند و چیزی مشخص باشه.

همراز از جای برخاست.

- پس بریم.

هر دو از کارخانه بیرون زدند و به سوی گروه فیلمبرداری که چند متری آن طرف تر از کارخانه و در حال انجام کارشان بودند رفتند.

مردی جلویشان را گرفت و سد راهشان شد.

- کجا؟ الان گروه در حال کاره و کسی اجازه نداره جلو بره.

یاحا با کلافگی نفسی کشید و گفت: ما قصد مزاحمت نداریم اما یه کار خیلی مهم با تصویر بردارتون داریم.

- گفتم که، نمیشه آقا.

همراز عینکش را برداشت و جلوتر رفت. خوشش نمی آمد از معروفیتش استفاده کند اما اکنون حاضر به انجام هر کاری بود.

مرد خیلی سریع او را شناخت: خانوم رادفر شمایید؟

همراز گفت: میشه اجازه بدین ما یه دیدار با تصویر بردارتون داشته باشیم؟

سریع از سد راهشان کنار رفت.

- بله بله حتما. اگه می دونستم شمایید که کاری نداشتم؛ بفرمایید، بفرمایید.

هر دو قدمی برداشتند که مرد با اشاره ی دستش مردی را نشان داد.

- اون آقا مو بلنده، اسمش آقای صابری هستش. مدیر تصویر برداریه.

هر دو تشکری کردند و جلوتر رفتند و یاحا گفت: نه خوشم اومد، خوب معروف شدی ها خانوم کوچولو.

همراز لبخندی زد: نه دیگه این جوری ها هم نیست، مردم خیلی بهم لطف دارند.

با رسیدن به آن مرد جوان و موهای بلندی که پشت سرش بسته بود، حرفشان قطع شد.

مرد که در حال حرف زدن با یکی از بازیگران بود، با دیدن همراز

متعجب شد و یاحا پرسید: آقای صابری؟

- بله، خودم هستم. شما؟

- میشه چند لحظه وقتتون رو بگیریم و باهاتون صحبت کنیم؟ البته تنها.

مرد نگاهی به مرد بازیگر که کنارش ایستاده بود کرد و او گفت: آقای صابری من میرم یه سر پیش بچه‌ها، بعدا صحبت می کنیم.

مرد صابری نام، سری تکان داد و پس از رفتن او رو به یاحا گفت: بفرمایید.

یاحا با اشاره به ساختمان بزرگ کارخانه پرسید: شما از اتفاقاتی که داخل اون کارخونه افتاده خبر دارید؟

متفکر سری تکان داد: والا ما سرمون به کار خودمونه و خیلی هم تو این لوکیشن نبودیم اما شنیدم که مدیر کارخونه و وکیلش رو کشتند. دیگه این که چی شده و اینا رو من نمی دونم.

تاریخ قتل کوروش را گفت و پرسید: شما اون شب این جا بودین؟

صابری اخمی کرد: شما کی هستید اصلا؟ این سوال ها واسه چیه و من چرا باید جواب بدم؟