نگاه از او گرفت و حواسش را به حرف های مادرش و هاله خانم داد. حداقل از حرص خوردن به خاطر رفتارهای هیراد که بهتر بود.
اما با این حال متوجه ی اشاره ای که هیراد با چشم و ابرو به مادرش داد، شد.
هاله خانم لبخندی زد و گفت: خب با اجازهتون اگه موافق باشید، این دو تا جوون برن سراغ کارای عروسیشون.
سپس خنده ای کرد و با اشاره به هیراد گفت: می دونید که این پسر ما زیادی هوله دیگه.
کوروش و مهرنوش نیز لبخندی زدند و نگاه منتظرشان را به همراز دوختند که جواب نهایی و نظر خود را بدهد.
ولی همراز چندان حس خوبی نداشت و آن شوق و ذوقی که بیشتر عروس ها در چنین مواقعی پیدا می کردند را هم نداشت و خودش نیز هیچ دلیلی برای آن نمی یافت!
هیراد مشکل و یا عیب و نقصی نداشت و وقتی که به خواستگاری همراز آمد، دلیلی برای مخالفت پیدا نکرد و با گذشت زمان کم کم به او علاقمند شد. شاید هم به خاطر آن شب بود. البته هیراد بیراه هم نمی گفت، کار خلافی نکرده بودند اما همراز از آن که به خواسته اش توجهی نکرده دلخور بود.
همگی منتظر به او نگاه می کردند که لب هایش به لبخندی کش آمد و آن ها نیز این را به موافقت او تعبیر کردند و هیراد با لبخندی روی لبش به حرف آمد: پس من فردا میام دنبالت که بریم خرید.
همراز سری تکان داد و چیزی نگفت. رویش را که برگرداند، نگاهش به کوروش افتاد که خیره به او بود. نگاهش طور خاصی بود، گویی یک نگرانی، شاید یک حرف نگفته و یا... نمی دانست، خودش هم نمی دانست اما امشب اصلا حس خوبی نداشت و دوست داشت زمان زودتر بگذرد و به خانه برگردند.
کلافه و ناآرام بود و اصلا حوصله ی هیچ کس را نداشت و فقط به ناچار با بقیه صحبت می کرد و گاهی هم بی حواس لبخند می زد تا بقیه را متوجه ی حس و حالش نکند.
بالاخره شام سرو شد و کمی دیگر هم ماندند و این بار همراز به پدرش نگاه کرد و اشاره ای به او داد و او نیز انگار منتظر همین اشاره بود که گفت: بهتره کم کم رفع زحمت کنیم.
و همراز نیز نفس آسودهاش را رها کرد.
کوروش به اتاق کارش رفته بود و مثل همیشه شب ها را یکی دو ساعتی به کارهای عقب افتاده ی کارخانه می رسید و مهرنوش هم مشغول دیدن سریال محبوبش بود.
شب بخیری به مادرش گفت و او هم با مهربانی جوابش را داد و او هم راهِ پله ها را در پیش گرفت.
سمت اتاقش قدم برداشت اما با یادآوری امشب و حال پدرش دستش روی دستگیره ی در ماند و مکث کرد. می خواست حتما همین حالا موضوع را بفهمد. در نهایت نیز عقب گرد کرد و راهش را به اتاق پدرش کج نمود. باید با او حرف می زد.
تقهای به در زده و پس از بفرمائید گفتن پدرش، دستگیره را پایین آورد و وارد شد. کوروش پشت میزش نشسته بود و سرش در کاغذهایش بود. با دیدن همراز مهربان و گرم لبخندی زد و عینکش را برداشت.
- جانم گل دخترم؟ چیزی می خواستی؟
در را پشت سرم بستم و جلوتر رفتم و گفتم: وقت دارید حرف بزنیم؟
پوشه ی مقابلش را بست و خودکارش را کنار گذاشت.
- من برای تو همیشه وقت دارم.
لبخندی بر لبش آمد و روی یکی از مبل ها نشست.
او هم خیره به همراز ماند و منتظر بود حرفش را بزند.
بی مقدمه پرسید: چی شده بابا؟ حس کردم امشب یه جوری شدین.
اخمی میان پیشانیاش نشست اما لحنش آرام بود.
- از یه طرف اوضاع کارخونه فکرم رو به هم ریخته، از یه طرفم یه موضوع دیگه.
پس از مکثی کوتاه افزود: در مورد هیراده.
چشمانش گرد شد و دلشوره ای در جانش افتاد.
- چی شده بابا؟ هیراد مگه کاری کرده؟
نگرانیاش را که دید، گره اخم هایش باز شد و از پشت میزش بلند شد و سمتش آمد. کنار او نشست و گفت: نگران نشو بابا جان.
همراز نگران و بی طاقت پرسید: پس چی شده آخه؟
دستش روی دست او نشست.
- یه سوتفاهم هایی هست که باید برطرف شه. نمی خوام الکی نگرانت کنم ولی راستش من امشب راضی نبودم که این قدر عروسیتون جلو بیفته.
نگاه پر از دلهرهاش همچنان به پدرش بود.
- آخه هیراد به خاطر شما گفت که قبل عمل شما ازدواج کنیم. چون یه مدت طول می کشه که شما بعدش کاملا حالتون خوب شه. از یه طرفم که می دونید که چه قدر عجوله واسه همه چی.
سری تکان داد.
- می دونم دخترم. اما توام یه چند روزی صبر کن تا من سر از قضیه در بیارم که اگه مشکلی هست از همین اول بفهمیم و یه جوری حلش کنیم.
با ناراحتی پرسید: آخه چی شده بابا؟ مگه چی کار کرده؟ به من بگین.
با آرامش ذاتیاش گفت: یه کم صبر کن عزیزم. خودم حواسم به همه چی هست و اگه مشکلی باشه درستش می کنم. خب؟
لحن پر آرامش و حامیاش دل همراز را گرم کرد و کمی آرامش به قلبش بازگشت.
- هر چی شما بگین.
لبخندی صورت مهربانش را مزین کرد.
- به خودشم هیچی نگو و چیزی به روش نیار، همه چیو به خودم بسپار. به مامانت هم نگو، می دونی که کلی نگران میشه. اگه هم چیزی باشه حتما بهت میگم.
دیگر چیزی برای حرف بیشتری باقی نگذاشته بود. خوب می دانست هر چه قدر اصرار هم کند باز هم جوابی نخواهد شنید تا زمانی که خودش بخواهد در این مورد صحبت کند. البته کاملا به حرف هایش پدرش، حامی و عزیزترین فرد زندگیاش، اعتماد داشت که دیگر اصرار نکرد و حرف بیشتری نزد و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
- چشم.
لبخندش را تکرار کرد که همراز پرسید: برای اوضاع کارخونه فکری نکردین؟
نفس کلافه ای کشید و سری به طرفین تکان داد.
- کاری که از دستم برنمیاد. دیروز که با امید حرف می زدم، گفت بلیط گرفته و بزودی ایرانه. بعدشم قراره یه جلسه بذاریم که ببینم چی کار می تونیم بکنیم.