پرگار

قسمت 78

رایگانفاطمه احمدی

* * *

روزها به ظاهر معمولی در پی هم می گذشت اما نه برای همراز و مهرنوش که روزی نبود که با اشک نگذرد و نه برای خانواده ی تورج که همه شان در قلب غصه ای داشتند و یاحایی که به هر دری میزد بسته بود و گویی در بن بست مانده بود.

همراز و هیراد نیز در حال انجام کارهای طلاقشان بودند و حال همراز بدتر از همیشه بود.

دوست داشت هر چه زودتر این روزها بگذرد و او حتی از بودن اسم هیراد در شناسنامه اش هم راحت شود.

خبر خاصی هم از یاحا نداشت. خیلی کمتر از قبل به کارخانه می رفت و دیدار زیادی هم با یکدیگر نداشتند.

خوابش نمی برد که از جا بلند شد و اشارپ سیاه رنگی که خودش بافته بود را روی شانه هایش انداخت و وارد بالکن شد.

هوای سرد دی ماه لرزی را در تنش انداخت و موهای کوتاه پریشانش را به بازی گرفت. دستش را روی نرده های سرد نشست و به فکر فرو رفت.

امروز اولین جلسه ی مشاوره ی او و هیراد برای طلاق بود و هر دو هم مصمم برای جدایی.

یاد کارهای هیراد نیشخند تلخی روی لبش آورد.

آن قدر بی رحمانه چنین کاری کرده بود و امروز ذره ای هم از حرف ها و نگاهش پشیمانی ندیده بود.

احساس خورد شدن و تحقیر می کرد و اعتماد به نفسش را از دست داده بود. همان حس دوست داشتنی که روزی به هیراد داشت اکنون فقط به نفرت و کینه تبدیل شده و حتی دلش نمی خواست در همان جلسات مشاوره هم او را ببیند.

حتی دلش نمی خواست اسمش هم در ذهنش مرور شود اما فکر و خیال که هیچ وقت طبق خواسته ی آدم عمل نمی کنند!

یاد رفتارهای هیراد افتاد. روزی که شب آن پدرش به قتل رسید را با هم بودند و هیراد قصد داشت به دیدن کوروش برود و به او گفته بود که نمی داند و کوروش است که با او کار دارد و به مأمورها گفته بود برای فروش ماشین مهرنوش خریدار پیدا کرده و رفته است که با او در این مورد صحبت کند.

چشمانش گرد شد. آن روزها آن قدر غرق در حال بدش بود که متوجه ی چنین موضوعی نشده بود.

هیراد باز هم دروغ گفته بود. نکند هیراد هم در قتل کوروش نقشی داشت؟

ای وایی زمزمه کرد و مستأصل چشمانش را لحظه ای بست. کسی که همسرش بود حالا به کشتن پدرش مشکوک بود.

در بالکن را بست و داخل اتاقش آمد. نمی دانست چه کار کند؛ گیج و سردرگم مانده بود.

یعنی باید به یاحا زنگ میزد؟ خودش گفته بود به هر چیز مشکوکی که رسیدی با من تماس بگیر.

نگاهی به ساعت انداخت که ده دقیقه به سه بامداد را نشان می‌داد. درست بود که این وقت شب زنگ میزد؟!

نفس کلافه ای کشید و روی تختش نشست. آرام و قرار نداشت و در این مدت از صبوری اش که یکی از خصلت های بارزش بود خبری نبود.

حداقل باید تا سه چهار ساعت دیگر تحمل می کرد اما این افکار آشفته اش اجازه نمی داد که در نهایت گوشی اش را از کنار تختش چنگ زد و لحظه ای به شماره ی رند یاحا نگاه کرد و از مخاطبینش بیرون آمد.

نمی خواست این موقع شب مزاحمش شود و نگرانش کند از این رو وارد تلگرامش و صفحه ی چت خالی اش با یاحا شد و کوتاه تایپ کرد: سلام، بیداری؟

طولی نکشید که تیک دوم هم کنار پیامش زده شد و عبارت آنلاین نیز بالای صفحه نمایان گشت.

- سلام، آره. چه طور؟ مشکلی پیش اومده؟

انگار تمام دلشوره و نگرانی های جهان گرد هم آمده و در دل او تجمع کرده بودند.

- میشه زنگ بزنم؟

سریع و کوتاه پاسخش رسید: آره.

این بار با اطمینان انگشتش روی شماره ی یاحا نشست و بوق خورده و نخورده، صدایش در گوشش پیچید: الو همراز؟

- سلام، ببخش این موقع شب مزاحمت شدم.

جواب تعارفاتش را نداد: چی شده همراز؟ خوبی؟

کسی که پدرش را کشته بودند، متوجه ی خیانت و دروغ های همسرش می‌شد و اکنون نیز برای قتل پدرش به همسرش شک داشت، باید حالش خوب باشد؟!

بی مقدمه گفت: من برای قتل بابام به هیراد مشکوکم.

لحظه ای پشت خط سکوت شد و در نهایت یاحا پرسید: چه طور؟

در صدایش هیچ تعجبی نمایان نبود؛ گویی عادی ترین حرف ممکن را شنیده باشد!

همراز توضیح داد: برات که یه بار همه چیو تعریف کردم. گفتم که چند روز مونده به عروسی مون بابام از یه سوتفاهم هایی حرف زد، بعد هیراد همون روزی که بابا کشته شد رفته بوده دیدنش. بابا هم یه مدت از یه چیزایی حرف میزد، یه کار نیمه تموم. با این حرفاش الان متوجه شدم که بابا موضوع رو فهمیده و بعید نیست که هیراد کشته باشتش که از این موضوع حرفی نزنه. مگه نه؟

برعکس حال آشفته ی همراز، یاحا با آرامش جواب داد: آروم باش همراز.

همراز نفس پر حرصی کشید.

- یعنی چی آروم باش؟ من دارم دیوونه میشم. فردا میرم آگاهی.

- نمی خواد بری آگاهی، خودم میرم.

همراز لحظه ای مکث کرد: تو به چیز جدیدی رسیدی؟

لحنش مردد بود: تقریبا.

مشتاقانه پرسید: به چی؟ چرا هیچی نگفتی؟

- فعلا هیچی مشخص نیست همراز، منم نمی تونم تا وقتی که مطمئن نشدم چیزی بگم. فردا میای کارخونه؟

- آره.

- خیلی خب، پس الان برو بگیر بخواب و به هیچی فکر نکن. فردا می بینمت.

رسما او را پیچاند!

نفس کلافه ای کشید. با این اخلاق همیشگی اش آشنا بود؛ تا خودش نمی خواست هیچ جوره نمی‌شد از زبانش حرف کشید.

- خیلی خب، شب بخیر.

یاحا هم شب بخیری گفت و تماس را قطع کرد.

همراز روی تخت دراز کشید و در تاریکی اتاق به سقف خیره ماند.

زنگ زدن به یاحا هم بی فایده بود!

حس می کرد فقط در جا می‌زند، به هیچ چیز نمی رسید.

آه کشید و قطره اشکی که روی گونه اش غلتید را پس زد و چشمانش را بست.

* * *

همراز زودتر از همیشه به کارخانه رفته و منتظر آمدن یاحا بود.

تقه ای که به در خورد باعث شد به خودش بیاید و گفت: بفرمایید.