پرگار

قسمت 77

رایگانفاطمه احمدی

- من ندیدمشون تا حالا.

- این مدت انگار تعطیل بوده کارشون. یه وقتایی هم شب ها میان سر صحنه.

یاحا آهانی گفت و ماشین را داخل محوطه پارک کرد.

هر دو هم قدم با یکدیگر داخل رفتند و همراز گفت: با اون فیلمی که هی داره دست به دست می چرخه چیکار کنیم؟ بقیه هم که حرف من گوش نمیدن.

- خودم الان میرم بازم باهاشون حرف می‌زنم. دیروز بعد این که تو رفتی هم کلی حرف زدیم، ظاهرا دیگه مشکلی نبود ولی سعی می‌کنم بیشتر بهشون سر بزنم تو خودت رو خیلی درگیر نکن.

لبخند محوی روی لبش نقش بست.

خوب بود که در این شرایط سخت و به هم ریخته تنها نبود.

همراز به اتاقش رفته بود و یاحا نیز سری در کارگاه و بخش های مختلف زد. در حال حرف زدن با یکی از کارگران بود که موبایلش زنگ خورد.

نگاهی به اسم یلدا انداخت و داخل محوطه رفت تا سر و صداها کمتر شود.

- جانم یلدا؟

- سلام داداش، خوبی؟

صدایش کمی دستپاچه بود و دلهره در آن به خوبی حس می شد.

بدون آن که جواب سلام و احوالپرسی اش را بدهد پرسید: چی شده یلدا؟

- هیچی، می تونی بیای این جا؟

اخمی در پیشانی اش نشست.

- اتفاقی افتاده؟

سعی داشت لحنش خونسرد باشد و اضطرابش مشهود نشود.

- نگران نشی ها ولی امروز مامان تصادف کرده.

مضطرب پرسید: تصادف؟! الان حالش چه طوره؟

- خوبه یاحا، گفتم که نگران نباش. ظاهرا مردم که تو خیابون بودند بردنش درمونگاه و خود مامان زنگ زد که بریم پیشش. چیزی نیست فقط یه کم سرش شکسته. الانم تازه اومدیم خونه.

نفس آسوده اش را بیرون فرستاد. با تمام اختلافاتی که با مادرش داشت و آن حس دوست داشتنی که باید به مادرش داشته را نداشت، اما حسابی نگرانش شده بود و دلش راضی به درد کشیدنش نبود.

خیالش کمی راحت شده بود که گفت: خیلی خب، الان راه می افتم.

تماس را قطع کرد و نگاهش به همراز افتاد که او هم عزم رفتن داشت، خداحافظی کردند و یاحا سمت خانه ی پدرش راند.

نغمه با سر باندپیچی شده رو به رویش نشسته بود، لبخندی زد.

- چه عجب! یه بارم برای دیدن من اومدی این جا.

بدون آن که توجهی به گلایه ی مادرش کند پرسید: چه طور این اتفاق افتاد؟

- رفته بودم خرید، داشتم از خیابون رد می شدم که یه ماشین اومد بهم زد.

- تو کدوم خیابون و چه ساعتی؟ مشخصات ماشین رو چی؟ یادتونه؟

نغمه کمی نگاهش کرد و خنده ای آرام روی لبش آمد.

- داری بازجویی می کنی؟! بعدشم تصادف اسمش رو خودشه، اتفاقی شده دیگه. می دونی چقدر هر روز تصادف پیش میاد؟ پس چیز عجیبی نیست. منم که خوبم و دلیلی هم برای نگرانی وجود نداره.

نگاهی میان یاشار و یلدا ردوبدل شد و یاشار گفت: چند روز پیش، همراز، دختر آقا کوروش رو تهدید کردن و کلی کتکش زدند و تهدیدش کردند. ما الان نگران این هستیم که این اتفاق عمدی نباشه.

یلدا هم تأیید کرد: آره مامان، من خیلی می ترسم.

نغمه لبخندی زد و دستش را روی دست دخترش گذاشت.

- الکی خودتون رو نگران نکنید. بعدشم من که ارتباطی به این جریان ندارم که بخوان کاریم داشته باشند.

یاشار و یلدا در حال حرف زدن با او بودند که هیچ چیزی بعید نیست و ممکن است از این طریق قصد ترساندن و تهدید یاحا را داشته باشند که دست از پرونده بکشد اما نغمه سعی در آرام کردنشان داشت و می خواست که نگران نباشند.

یاحا سکوتش را شکست و میان حرف های آنها آمد: میریم آگاهی، باید اون راننده رو پیدا کنیم.

نغمه چشمی گرد کرد: آگاهی دیگه واسه چی؟ چرا این قدر شلوغش می کنی آخه؟!

یاشار هم در تأیید حرف برادرش گفت: یاحا راست میگه مامان. میرین آگاهی و اونا هم پیگیری می کنند که یه وقت این موضوع ربطی به اون جریان نداشته باشه.

یلدا هم گفت: آره مامان.

نغمه نگاهی به فرزندانش کرد و به ناچار سری تکان داد.

- خیلی خب، با این که می دونم شما دارین شلوغش می کنید اما من میرم حاضر شم.

نغمه رفت و همان لحظه کاوه که برای سر زدن به آوا به اتاقشان رفته بود صدا زد: یلدا، بیا آوا بیدار شده.

یلدا بلند شد و سمت اتاقشان رفت و یاشار گفت: می خوای منم بیام؟

سری به طرفین تکان داد: نه، نمی خواد. راستی پرونده ها چی شد؟

متفکر جواب داد: هر چی بیشتر بررسی می کنم از همون نتیجه ای که اول گرفتم دارم مطمئن تر میشم.

یاحا کلافه نفسی کشید و متفکر ماند. باید سر از قضیه درمی آورد.

نغمه کنارش نشسته و در حال لایو گرفتن برای فالوئرهایش بود تا خبر تصادف را به آنها بدهد و از نگرانی درشان بیاورد.

پوزخندی زد. از بعضی کارهای مادرش خبر داشت که بی سر و صدا چه کارها که نمی کند!

حتی در آن زمان که هنوز هم از پدرش جدا نشده بود، چندان مهر و محبتی نسبت به فرزندانش نشان نمی‌داند.

حرف های نغمه که تمام شد، سرگرد سری تکان داد و گفت: دوربین های اون خیابون رو چک می کنیم، البته گفتین که پلاکش رو پوشونده یه کم کار رو سخت می کنه. اما نگران نباشین، پیداش می کنیم.

هر دو تشکری کردند و از جا برخاستند.

عزم رفتن که کردند، سرگرد گفت: آقای زارع شما یه لحظه بمونید لطفا، باید باهاتون صحبت کنم.

یاحا دستش را در جیبش برد و سوئیچش را به مادرش داد و گفت: شما برو تو ماشین، منم الان میام.

نغمه باشه ای گفت و سوئیچ را از دستش گرفت و از اتاق بیرون رفت، گوشی اش را تحویل گرفت و سوار ماشین یاحا شد و تا آمدن یاحا که حدود پانزده دقیقه ای طول کشید وقتش را صرف گذاشتن جواب دادن به کامنت هایش کرد.

یاحا با چهره ای درهم و متفکر سوار شد و بدون حرف به راه افتاد و نغمه پرسید: چی می گفت؟

بدون آن که نگاه خیره اش را از خیابان بردارد زمزمه کرد: چیز خاصی نبود.

نغمه اصراری نکرد و او هم نگاهش را به خیابان دوخت.

یاحا غرق در فکر بود. هر چه پیش می رفت اوضاع بدتر می‌شد و حرف های سرگرد که فعلا باید پنهان می ماند حسابی ذهنش را مشغول کرده بود.