پرگار

قسمت 76

رایگانفاطمه احمدی

او هم بلند شد.

- موافقی بریم یه ناهار بزنیم و بعدشم بریم کارخونه؟

سریع مخالفت کرد: نه ممنون، مزاحم نمیشم. یه سر میرم خونه و بعدشم کارخونه.

- یعنی دعوت منو قبول نمی کنی؟

همراز لحظه ای نگاهش کرد. به یاحایی که روزی هم بازی اش بود و با شیطنت هایش جیغ او را درمی آورد و اکنون شده بود وکیل و ناجی اش.

یاحا مکثش را به مخالفت همراز تعبیر کرد و گفت: ولش کن اصرار نمی کنم.

همراز به این وکیل جذاب اعتماد داشت؛ حتی بیشتر از هیرادی که همسرش بود.

- باشه، بریم.

یاحا لبخندی زد و کاپشنش را برداشت و همراز نیز لبخند کم جانی زد. باز هم از او سوال داشت و باید با او صحبت می کرد.

همراز اشتهایی برای خوردن غذا نداشت با اینکه آخرین وعده ی غذایی اش همان ناهار دیروزش بود.

- چرا نمی خوری؟ اگه دوست نداری که یه چیز دیگه بگم بیارن.

- نه ممنون.

سپس قاشقی از برنج را در دهانش برد و به یاحا نگاهی انداخت.

- تکلیف اون پرونده ها چی شد راستی؟ آقا یاشار بررسی شون کردند؟

- بخور غذات رو تا بگم.

همراز باشه ای گفت و منتظر نگاهش کرد.

- یه چیزایی رو بررسی کرده اما بعضی هاش هنوز مونده.

- خب؟ به چیزی هم رسیده؟

- یه چیزایی مشخص شده که متأسفانه چیزای خوبی نیستند. اختلاف بین قیمت های ثبت شده بالاست. یعنی یه رقمی این وسط جابجا شده و یا صرف یه چیزی شده.

متعجب پرسید: یعنی چی؟ یعنی کار این دختره ست؟

هیچ کدام دلشان نمی خواست حتی نام ژیلا را به زبان بیاورند.

- نمیشه قطعی گفت که اون پول ها رو برای خودش برده یا هر چی؛ ممکنه مجبور شده باشه یا کسی تهدیدش کرده و از روی اجبار چنین کاری انجام داده.

لحظه ای هر دو متفکر به هم نگاه کردند و همراز مردد گفت: یعنی هیراد هم خبر داره؟

او هم متفکر جواب داد: بعید نیست.

- ژیلا رو اخراج کنم؟

سریع مخالفت کرد: نه همراز، اون طور می فهمند که ما از یه چیزایی خبر داریم.

- پس چی کار کنیم؟

- هیچی. بذار کارشون رو بکنند و فکر کنند ما هیچی نمی دونیم، ما هم نامحسوس حواسمون باید بهشون باشه. توام طوری رفتار کن که انگار اتفاقی نیفتاده.

سری به نشانه ی تأیید تکان داد و یاحا اضافه کرد: تو فقط مراقب باش که اتفاق اون دفعه بازم تکرار نشه. به کسی هم اعتماد نکن و هر مشکلی هم پیش اومد حتما بهم بگو.

همراز موافقت کرد و سپس در سکوت و با فکری مشغول غذایشان را خوردند؛ البته همراز اشتهایی نداشت و فقط به اصرار یاحا چن قاشقی خورد و سپس هر دو سوار ماشین یاحا شدند و او هم سمت کارخانه به راه افتاد.

یاحا برای آن که سکوت بینشان در این مسیر شکسته شود رادیو را روشن کرد و همان لحظه مجری گفت: در پایان برنامه، شما شنوندگان عزیز رو به دکلمه ای زیبا با صدای گرم و آشنای همکارم، خانوم همراز رادفر دعوت می کنم.

همراز نگاهش را به رو به رو دوخت و صدای ضبط شده اش که شعری زیبا را دکلمه کرده بود پخش شد.

ما گشته‌ایم، نیست؛ تو هم جست‌وجو مکن

آن روزها گذشت... دگر آرزو مکن

دیگر سراغ خاطره‌های مرا مگیر

خاکسترِ گداخته را زیر و رو مکن

راز من است غنچه‌ی لب‌های سرخ تو

راز مرا برای کسی بازگو مکن

دیدار ما تصورِ یک بی‌نهایت است

با یکدگر دو آینه را روبه‌رو مکن...

فاضل_نظری

یاحا از آرامش این صدا، حس خوبی گرفت اما صدای گرم و دلنشین همراز اکنون فقط او را دلتنگ می کرد. دلتنگ روزهای خوب گذشته اش...

اشکی از چشمش چکید و یاحا آرام صدایش زد: همراز! چی شد؟

چه خوب بود که در این اوج تنهایی هایش، در این برهه ای که عجیب حس بی پناهی می کرد کسی بود که هوایش را داشت و اویی را که خیلی کم پیش می آمد با کسی درد دل کند و از ناراحتی هایش بگوید این قدر در حرف زدن با او راحت بود.

- دلم تنگ شد واسه اون روزا. روزایی که می رفتم استودیو و رادیو. حتی دلم برای اون کارگردان سختگیر، اون همکارم که با هم دوبله اجرا می کردیم و چند بار اجرام رو خراب کرد هم تنگه. روزایی که بعد از هر برنامه و هر فیلم بابام بود و حمایتم می کرد. روزایی که هیچ کی این طور بهم پشت نمی کرد و تنهام نمیذاشت. برای بابام که منو تو این دنیای بی رحم تنها گذاشت. که اون هیراد نامرد اون طوری باهام رفتار کنه و با حرفای تلخش نیش به قلبم بزنه.

اشکش را پس زد اما دوباره قطره اشکی دیگر روی گونه هایش لغزید.

- اون موقع که بچه بودم زنبور نیشم زد، خیلی برام درد داشت اما الان فهمیدم که یه آدم هایی با کاراشون، با حرفای تلخشون می تونند نیش بزنند، نیش سمی که جاش هم تا ابد رو دل آدم می مونه.

یاحا متأسف ماند. آرام کردن این دختر داغ دیده ی پدر، خیانت دیده از همسرش، پشت کردن همه به او کار راحتی نبود.

هر چه می گفت حق داشت.

لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت: می دونم همراز. شرایط اصلا خوب نیست اما به این فکر کن که بالاخره دست هیراد رو شد، به این فکر کن که ما داریم به یه نتایجی می رسیم که زودتر اون قاتل پیدا شه.

همراز سکوت را ترجیح داد. اگر قاتل را هم پیدا مگر پدرش زنده می‌شد؟ مگر دوباره می توانست آن لبخندهای مهربانش را ببیند؟

- تو تا این جا خیلی خوب پیش اومدی، تونستی قوی بمونی، پس از این به بعدشم می تونی.

نیم نگاهی سمت او انداخت که در حال پاک کردن اشک هایش بود.

- من از نصیحت کردن خوشم نمیاد و نمی تونم بگم یه چیزایی رو فراموش کن چون می دونم که نمیشه، نمیگم که گریه نکن چون باید گریه کنی که سبک شی فقط میگم به جای پاک کردن اشکات اون کسی که باعث اشکات شده رو از زندگی و قلبت پاک کن.

همراز چیزی نگفت و فقط به فکر فرو رفت.

نزدیک کارخانه که رسیدند، گروه فیلمبرداری که همان حوالی بود توجه یاحا را جلب کرد و همراز که متوجه ی این موضوع شد، توضیح داد: یه گروه فیلمبرداری ان. یه بارم اومدن تو کارخونه برای ساخت فیلمشون.