پرگار

قسمت 75

رایگانفاطمه احمدی

زمزمه کرد: خیلی نامردی هیراد، خیلی. هیچ وقت ازت نمی گذرم، هیچ وقت.

خیلی نتوانست بخوابد اما همان دو سه ساعت هم کمی حالش را بهتر کرده بود.

یاحا گفته بود که کار دارد و دم ظهر به دفترش برود و این چند ساعت برایش به کندی می گذشت. دوست داشت زودتر همه چیز تمام شود و دیگر نام همسر هیراد بودن را یدک نکشد.

وارد دفترش شد و رو به منشی گفت: سلام، وقت بخیر؛ من با آقای زارع قرار داشتم.

منشی جواب سلامش را داد و گفت: هنوز نیومدن ایشون. یه کم باید منتظر بمونید.

سری تکان داد و روی یکی از صندلی ها نشست و از خلوتی آنجا تعجب کرد و پرسید: آقای زارع امروز مراجعه کننده نداشتند؟

منشی در حال تایپ مطلبی در کامپیوتر جواب داد: چرا ولی گفتند که قراره شما بیاید و قرارهای امروزشون رو کنسل کردند.

متحیرتر از قبل شد. یاحا به خاطر او قرارهایش را کنسل کرده بود؟!

ده دقیقه ای گذشته بود که در باز شد و یاحا داخل آمد.

جواب سلام منشی و همراز را داد و رو به همراز گفت: بیا تو.

خودش زودتر وارد شد و همراز هم پشت سرش رفت و در را بست.

یاحا پشت میزش رفت و در حال درآوردن کاپشنش و آویزان کردنش به چوب لباسی رو به همراز گفت: بشین. خیلی که معطل اومدن من نشدی؟

سری به طرفین تکان داد: نه اما من نمی خواستم به خاطر من بقیه قرارهات رو کنسل کنی و از کارات عقب بیفتی.

یاحا از داخل کیفش پرونده هایش را درآورد و روی میزش چید.

- عقب نیفتادم که، تا الان دادسرا بودم و بعدشم یکی دو تا قرار ملاقات بود که خیلی هم عجله ای نبود و کنسلش کردم.

پوشه هایش را کنار گذاشت و گوشی تلفنش را برداشت و سفارش دو قهوه داد و رو به همراز که هنوز ایستاده بود گفت: چرا نمی شینی پس؟

بی حرف روی یکی از مبل ها نشست و یاحا نیز از پشت میزش بیرون آمد و رو به رویش جای گرفت.

- بهتری؟ اون مزاحمتی که برات ایجاد نکرده؟

سری به طرفین تکان داد: نه، خبری ازش ندارم.

- خب، تعریف کن. از آشنایی و ازدواجتون و کلا همه چیز رو برام بگو.

دلش یادآوری خاطراتش با هیراد را نمی خواست.

- مرز عشق و نفرت به تار مویی بنده یاحا. من نمی تونم بگم که خیلی عاشق هیراد بودم اما دوسش داشتم، شوهرم بود. سخته گفتن از یه چیزایی.

یاحا با آرامش پلکی روی هم گذاشت.

- می دونم همراز، اما لازمه که بدونم.

نپرسید که نحوه ی آشنایی شان و یا ازدواجشان به چه دردش می خورد وقتی هر دو به جدایی رضایت دارند. اما انگار دلش می خواست با کسی حرف بزند، کسی که احساس کند درکش می کند؛ شخصی مثل یاحا.

- خودت می دونی که هیراد مدیر داخلی کارخونه بود و منم همون جا دیدمش و باهاش آشنا شدم. من خیلی علاقه ای به رفتن به کارخونه و اون کارا نداشتم به خاطر همینم همش دو سه بار رفتم اونجا و یه برخوردهای کوتاهی با هم دیگه داشتیم که تو همشون هم هیراد بود که می خواست سر صحبت رو باز کنه و خودش رو بهم نزدیک کنه. تا اینکه از بابام خواست که بیاد خواستگاری. بابا هم می گفت پسر خوبیه و چیزی هم ازش ندیده بود اما تصمیم نهایی رو به عهده ی خودم گذاشت. هیراد و خانواده اش اومدند خواستگاری و با هم حرف زدیم. همون جور که بابا گفته بود پسر خوبی بود، با درک و منطقی بود و به دلم نشست. یه ماهی نامزد بودیم و با هم رفت و آمد داشتیم تا بیشتر با هم آشنا شیم و بعدشم عقد کردیم. خب من از هیراد واقعا هیچ چیز بدی ندیدم تا این مدت.

سپس خلاصه ای کوتاه از اصرارهای هیراد برای عروسی، وضعیت کارخانه و حال پدرش و کمی از دعواهایشان را تعریف کرد و افزود: الانم که ازم وکالتنامه می خواد. قبلا که بهم گفته بود هی نشنیده می گرفتم، آخه رفتاراش جوری شده بود که اون اعتمادی که باید رو بهش نداشتم و حرفای اون شب بابا هم البته بی تأثیر نبود.

یاحا در سکوت به حرف هایش گوش می داد و هرازگاهی سری هم به نشانه ی تأیید تکان می‌داد.

- خب چون شما دوتا هر دوتون رو طلاق توافق نظر دارید و مصمم هستید، میشه طلاق توافقی گرفت.

همراز پرسید: خب؟ شرایطش چه طوریه؟

توضیح داد: اول باید درخواست رو ثبت کنید و بعدش چند جلسه ای مشاوره برید به خاطر این که شاید زوجین رو مشاور بتونه از طلاق منصرف کنه. بعدش مشاور گواهی عدم سازش رو به دادگاه ارجاع میکنه و تا سه ماه از تاریخ صدور این گواهی می برین دفتر ازدواج و طلاق و اونجا هم صیغه ی طلاق خونده میشه.

همراز با ناراحتی پرسید: یعنی سه ماه طول می کشه؟ نمیشه سریع تر؟

- معمولش اینه و این زمان هم گذاشتند که شاید زوجین منصرف بشن. اما من هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم. یه سری مدارک شناسایی و سند ازدواج و همون گواهی عدم سازش و...

مکثی کرد و چشم از همراز گرفت و اضافه کرد: و گواهی عدم بارداری.

دویدن خون به صورتش را حس کرد و سرش را زیر انداخت.

یاحا که متوجه خجالتش شد بحث را عوض کرد: در مورد مهریه هم توافقی کردین؟

سرش را بالا آورد: گفت که حرفشم نزنم.

اخمی کرد: بیخود کرده تهدیدت میکنه. مهریه ات هم ازش می گیریم.

سریع گفت: نه یاحا، اون دنبال دردسره، منم اصلا حوصله اش رو ندارم و هم دلم نمی خواد ببینمش. مهریه رو می بخشم.

- آخه همراز...

نگذاشت ادامه دهد: من مهریه نمی خوام، فقط می خوام اسمش از شناسنامه ام هر چی زودتر خط بخوره. چون دیگه تحمل ندارم.

حال بدش را که دید گفت: خیلی خب.

حرفی که سر زبانش بود را فاکتور گرفت. اکنون با این حال همراز وقت گفتن آن که گاهی هم او مقصر بوده، نبود.

فقط باید اندکی حال این دختر خسته، بی اعتماد و غمگین را عوض می کرد.

همراز بغضش را پس زد و از جا برخاست.

- ممنون به خاطر همه چی. من دیگه باید برم.