این را گفت و سمت اتاقش پا تند کرد و مادرش را با دنیایی از بهت تنها گذاشت.
بی حوصله و خسته بارانی و شالش را درآورد و با بی نظمی گوشه ای پرت کرد و خودش هم روی تختش ولو شد و چشمانش را بست.
کمی بعد باز هم مادرش آمد و درمورد موضوع از او پرسید و همراز با وجود حال بدش او را آرام کرد، کمی هم به نصیحت های مادرش گوش داد که شاید درمورد هیراد اشتباه می کرده و وقتی گفت که خود هیراد این ها را به او گفته عصبی شد و در نهایت با دلداری دادن های همراز کمی آرامش به او برگشت.
- خدا خیرش بده یاحا رو، چه قدر این مدت بهمون کمک کرده. اون از یاحا که غریبه ست و این قدر بهمون خوبی می کنه، اونم از هیرادی که نمک خورد و نمکدون شکست.
سپس به خودش آمد و دستی به چشمان خیسش کشید.
- تو آروم باش قربونت برم، اون قدر شوکه شده بودم که جای این که من تو رو آروم کنم، تو به من دلداری دادی.
همراز خنده ی آرام و تلخی کرد.
- من خوبم مامان، نگران نباش.
چشمانش هنوز هم پر از دلهره بود اما نخواست بحث را کش دهد.
- باشه دخترم، من میرم بیرون توام استراحت کن و به هیچی هم فکر نکن.
همراز پلکی روی هم گذاشت و مادرش بوسه ای روی موهای دخترش کاشت و از جا برخاست.
پس از رفتن مادرش پتو را بالا کشید و چشمانش را روی هم گذاشت.
اما طولی نکشید که گوشی اش به صدا درآمد. بدون نگاه کردن به صفحه هم می توانست تشخیص دهد شخص تماس گیرنده کسی نیست جز یاحا که خودش گفته بود به او زنگ می زند.
تماس را برقرار کرد: سلام.
با لحن گرم و دوستانه اش جواب داد: سلام مجدد. چه طوریایی؟!
لبخند کم جانی روی لبش نشست. آن موقع هم در احوالپرسی های صمیمانه اش همین طور و با همین لحن می گفت: "چه طوریایی"
- ممنون، بهترم.
- مطمئنی؟
مکث کرد. واقعا بهتر بود؟! جوابش بی شک یک 《نه》 محکم بود.
- آقای زارع میشه ازتون یه سوال بپرسم؟
- تا وقتی که عین غریبه ها باهام حرف میزنی، نچ! اجازه نیست.
منظورش به رسمی حرف زدنش بود. با آن حال داغانش اما خنده ای گرفت.
- چی می خواستی بگی؟
کمی سر جایش جابجا شد و گفت: در مورد کارای طلاق می خوام بدونم. چون نمی خوام دیگه حتی اسمش تو شناسنامه ام باشه. چی کار باید کنم که زودتر مراحلش انجام شه؟
یاحا پس از لحظه ای سکوت گفت: بیا یه کاری کنیم همراز.
- چی کار؟
- امشب هیچ کدوم از این اتفاقات حرف نزنیم که یه کم حالت بهتر شه. فردا بیا دفترم، اون جا مفصل حرف میزنیم. موافقی؟
پیشنهادش چندان بد هم نبود. سخت بود به زبان آوردن حماقت هایش و یادآوری صحنه های عصر.
- موافقم.
لحنش بوی رضایت گرفت: خوبه. حالا تعریف کن ببینم.
- چیو تعریف کنم؟
یاحا نگاهش را به سیاهی گرفته ی شب دوخت. خودش هم بی حوصله بود اما از این که می دانست حال همراز خوب نیست حس بدی داشت و تصمیم گرفته بود کمی فکر و خیالش را از حول اتفاقات اخیر و امروز عصر دور کند.
- بگو ببینم این مدت چی کارا کردی، بی معرفت هم که شده بودی و یه خبر از من نمی گرفتی.
انگار موفق شده بود فکرش را منحرف کند که با دلخوری گفت: نه که تو خیلی به یادم بودی.
نیشخند تلخی روی لب های یاحا نشست. آن روزها خودش را هم حتی از یاد برده بود!
- خب حالا خانوم کوچولو. غر نزن.
لبخندش این بار کمی واقعی تر شد. "خانم کوچولو" همان شخصیت کارتونی که یاحا این لقب را به او داده بود.
- من غر میزنم؟ تو حتی برای عروسیتم دعوتمون نکردی.
نیشخند یاحا تلخ تر شد. عروسی اش هم با بقیه فرق داشت!
نخواست تلخی کند.
- یهویی شد دیگه. همه چی سریع پیش رفت.
انگار امشب تمام فاصله ها بینشان برداشته شده بود که دیگر نه خبری از رسمی حرف زدن بود و نه پرونده. مانند دو دوست با هم صحبت می کردند.
در مورد ژیلا کنجکاو شده بود اما نمی خواست آن قدرها هم خودمانی شود که به خودش اجازه ی فضولی دهد.
یاحا انگار سوال همراز را فهمید که گفت: اون حسابدار کارخونه تون همون زن سابقم بود.
چندان احتمال دوری هم نبود که بین آن دو ارتباطی است اما متعجب شد. یاحا حتی دلش نخواسته بود نام او را هم به زبان بیاورد.
خودش اضافه کرد: شش هفت سال پیش بود ازدواج کردیم که ازدواجمون هم خودش کلی داستان داشت! سه چهار ماه بعدش حامله بود ولی بدون اینکه بهم بگه رفت بچه رو سقط کرد و بعدشم از هم جدا شدیم. به همین سرعت!
همراز مبهوت ماند. انگار او هم کم عذاب نکشیده بود. داستان ازدواج و یا علت طلاق آنها را نمی دانست اما به هر حال واضح بود که برایش دشوار بوده.
زمزمه کرد: متاسفم، قصد ناراحت کردنت رو نداشتم.
- بی خیالش، دیگه مهم نیست. زنگ زدم که هم حالی ازت بپرسم، هم یه کم از اون حال و روز در بیای. الانم راحت بگیر بخواب و دیگه به هیچی فکر نکن. فردا دم ظهر هم بیا دفترم، صبحش یه کم درگیرم.
گاهی اوقات خودت هم حتی حال خودت را نمی فهمی اما با این حال دوست داری کسی باشد که تو را بفهمد، درکت کند، بدون قضاوت و در سکوت به حرف هایت گوش دهد و همراز با وجود یاحا همین حس خوب را داشت و پس از مدت ها اندکی احساس آرامش به او برگشته بود.
وقتی دیروز با آن حال خراب تنهایش نگذاشت، به حرف هایش گوش داد و آرامش کرد و یا آن شب تنها کسی بود که به دادش رسید.
یک وقت ها کسی با وجود غریبه بودنش اما می توانست از هزاران دوست و آشنا بهتر باشد.
چشمانش را روی هم گذاشت. باید به حرف یاحا عمل می کرد، می خوابید و به چیزی هم فکر نمی کرد.
فردا باید به دیدن یاحا می رفت تا کمکش کند و زودتر طلاقش را بگیرد. حتی از بودن نام هیراد در شناسنامه اش هم حالت تهوع می گرفت.