- به درک که همه ی آدما پشتت رو خالی کردند. مهم اینه خدا حواسش به توئه؛ می دونه که داری راه درست رو میری. تو تنها نیستی همراز، من تا آخر پیشتم و به کارات اطمینان دارم. پس این قدر خودت رو عذاب نده.
لب زد: هیراد می گفت دوسم نداره، می گفت از رو نقشه اومده سراغم و ازم وکالتنامه میخواد.
- غلط کرده، خودم دمار از روزگارش درمیارم. بعدشم اون باید ناراحت باشه که تو رو از دست داده، نه تو.
زخم دستش زیر فشار دست یاحا اذیتش می کرد اما در مقابل سوزش قلبش که چیزی نبود.
خودش ادامه داد: من بهت اطمینان دارم همراز. تا آخرشم کنارتم و نمیذارم بیشتر از این اذیت شی، اینو بهت قول میدم. فقط تو آروم باش.
- می خوام از هیراد طلاق بگیرم.
حالش خوب نبود. هم خودش و هم یاحا این را میدانستند و این از حرف هایش به خوبی پیدا بود.
- باشه، بسپرش به خودم. دیگه نمی ذارم اون نامرد اذیتت کنه. دیگه نباید حس تنهایی داشته باشی همراز. می فهمی؟
همراز کمی آرام شده بود اما هنوز هم اشک میریخت.
همه ی دنیا به او پشت کرده بودند اما این مرد غریبه که فکر نمی کرد پا به زندگی اش بگذارد شده بود همدم و پناهش...
- پاشو بریم، پاشو همراز.
سپس خودش زودتر بلند شد و دست همراز را گرفت و او هم ایستاد.
نگاهش را در صورتش چرخاند. چشمانش سرخ و اشکی بود و مردمک هایش غم را فریاد میزدند.
- پاشو بریم بارون داره شدید میشه، خیس میشی.
تازه نگاهش به آسمان تیره افتاد، آسمانی که با او همدردی کرده و پا به پایش اشک ریخته بود. بی حرف و مقاومت به دنبال او سوار ماشین شد.
"دلم گرفته ای رفیق
لبریز بغضم این روزا
هیشکی نمی فهمه منو
خسته ام از این حال و هوا
دلم گرفته ای رفیق
جا موندم انگار از همه
از حال این روزام برات
هرچی بگم بازم کمه"
هنوز هم اشک می ریخت اما کمی آرام تر شده بود.
یاحا خیره اش ماند: بهتری؟
همراز هذیان گونه بدون آن که اصلا سوال یاحا را شنیده باشد گفت: می گفت منو دوست نداره، می گفت ژیلا زنشه. تو چشمام راست راست زل زد و از خیانتش گفت. از این که به خاطر پول بابا اومده سراغم.
یاحا دست پیش برد و دست یخ زده و لرزانش را گرفت.
- همراز جان بسه.
لحنش نگران بود اما ملایم.
همراز لب گزید و سعی کرد آرامش خود را حفظ کند و نگاهش به دستمال کاغذی که یاحا در دستش گذاشت افتاد.
- پاک کن اشکات رو.
مطیع سر تکان داد و دستمال را روی صورتش کشید و با صدای گرفته و تو دماغی به خاطر گریه اش گفت: امروزم خیلی بهتون زحمت دادم.
- ول کن این حرفا رو. الان کجا می خوای بری؟
- خونه، الان حتما مامانم کلی نگران شده.
یاحا خیلی خبی گفت و ماشین را روشن کرد و با دیدن تن ظریف همراز که در خودش هم جمع شده بود، درجه ی بخاری را بالا برد.
همراز انگشتش را روی شیشه ی بخار گرفته کشید. یاد روزهای خوش کودکی اش افتاد که چه قدر روی بخار شیشه ها نقاشی می کشید. نیشخند تلخی زد؛ دیگر هیچ چیز نمی توانست او را خوشحال کند...
به تاریکی فضا،خیره شد و زمزمه کرد: ای ظلمت شب، با منِ بیچاره بساز...
یاحا شنیدن و دلش از بغض و غم صدایش گرفت اما چیزی نگفت. باید حتما به این دختر تنها کمک می کرد و این دختر این بلاها حقش نبود.
دختری که همیشه خودش را قوی و محکم نشان میداد، زیادی شکننده شده بود.
جلوی خانه شان ایستاد و همراز به خودش آمد و کیفش را که یاحا روی صندلی عقب گذاشته بود را برداشت.
اشک هایش را پس زد و لبخندی مصنوعی و محزون بر لب آورد: ممنون بابت همه چی.
یاحا برعکس او گرم لبخند زد: خواهش میشه خانوم. برو تو، من دو سه ساعت دیگه بهت زنگ میزنم.
نتوانست بپرسد برای چه دو سه ساعت دیگر تماس می گیرد آن هم وقتی هنوز خداحافظی نکرده اند.
دستش سمت دستگیره رفت و آرام خداحافظی زمزمه کرد. یاحا جوابش را داد و نگاهش را دوخت به قدم های خسته و سست همراز که وارد خانه شان می شد.
در را که پشت سرش بست، او هم حرکت کرد و رفت.
مهرنوش کنار پنجره ایستاده بود و با شنیدن صدای در لبخند آسوده ای زد. پس از مرگ کوروش نگران تر و حساس تر از همیشه شده بود و مدام ترس از دست دادن همراز همراهش بود مخصوصا پس از آن شبی که همراز را تهدید کرده بودند.
اما با دیدن همراز و حال و روزش لبخندش رنگ باخت و چشمان مشکی اش پر از نگرانی شد: همراز؟ چی شده؟ این چه حال و روزیه؟
لباس های همراز خیس بود و لرزی در تنش افتاده بود.
چه باید جواب مادرش را می داد؟ مادر همیشه دلواپسش که حساسیت هایش پس از مرگ پدرش بیش از پیش شده بود؟
لب هایش لرزید و جلو رفت و خودش را در آغوش مادرش انداخت. نمی خواست مادرش را نگران کند اما گاهی اوقات تظاهر به خوب بودن زیادی سخت می شد...
- مامان...
مهرنوش تن خیس دخترش را به خود فشرد و جواب داد: جانم همراز؟ چی شده؟ این چه حالیه؟
سخت بود از بی رحمی های هیراد برای مادر دل نازکش بگوید، مادری که می داند از این بابت حتی بیشتر از او غصه خواهد خورد.
- همه چی بین منو هیراد تموم شد مامان.
مهرنوش با بهت او را از آغوشش بیرون آورد و با چشمانی گرد شده نگاهش را به او دوخت.
- چی میگی همراز؟ یعنی چی؟
همراز با درد چشم روی هم گذاشت.
- هیچی نپرس مامان، هیچی.
- یعنی چی آخه؟ همین طوری که نمیشه همه چی تموم شه. اصلا همین الان به هیراد زنگ میزنم از اون می پرسم.
دست مادرش را گرفت. مستأصل بود و درمانده و نمی توانست هم تمام ماجرا و حال خودش را تعریف کند پس خلاصه و کوتاه جواب داد: هیراد بخاطر پول بابا اومده سراغم، خودشم زن داره.
سپس بدون آن که منتظر حرفی از مادرش بماند افزود: هیچی نپرس مامان، حالم اصلا خوب نیست.