دست دراز کرد و بند کیفش که روی میز بود را کشید و گوشی اش را چنگ زد. باید می رفت و از این فضا که حس خفه شدن به او می داد دور می شد.
لب های خشکش را تر کرد و با صدایی خسته گفت: می خوام برم.
یاحا با آرامش سری تکان داد: خیلی خب، خودمم باهات میام.
همراز لحظه ای چشم بست. حوصله ی بحث نداشت. همان طور که قدم هایش را سمت دربر می داشت گفت: می خوام تنها باشم.
یاحا اما نگران حال داغان و آشفته ی همراز بود که بی توجه به حرفش دنبالش رفت و بازوی دست سالمش را گرفت.
- گفتم باهم میریم. هر جا که تو بخوای.
حتی توان مخالفت را هم نداشت که به دنبال یاحا کشیده و سوار ماشینش شد.
پشت فرمان نشست و از کارخانه بیرون زد و سپس پرسید: کجا بریم؟
همراز با بغضی که با لجاجت سعی در مخفی کردنش داشت و همان صدای خسته اش کوتاه پاسخ داد: پیش بابام.
یاحا نیم نگاهی سمتش انداخت و سری تکان داد اما حرفی نزد تا کمی آرام شود و با خودش کنار بیاید.
همراز سرش را به شیشه چسباند و چشمانش را بست.
صدای هیراد هنوز هم توی گوشش می پیچید. تحقیر شدنش جلوی او وقتی که آن طور بی رحمانه گفت که او را نمی خواسته و فقط برای پول و سواستفاده کنار او مانده.
دستانش لرزیدن گرفت و بغض گلویش محکم تر شد.
هیچ گاه فکر نمی کرد هیراد چنین آدمی باشد. اویی که در روزهای اول مرگ پدرش هر لحظه کنارش بود و برای خوب بودن حالش تلاش می کرد، لحن مهربان صحبت کردنش با او، ابراز علاقه هایش، چگونه می شد تمام این ها دروغ باشند؟ چگونه توانسته بود این قدر بی رحم شود؟
پس همین ها بود، همین ها بود که پدرش قبل از مرگش می خواست به او بگوید و نگفت. از سوتفاهم پیش آمدن ماجراهایی برای هیراد گفته بود و اجل به او مهلت نداد که جلوی بدبختی دخترش را بگیرد.
اشک چشمانش را سوزاند و از لای پلک های بسته اش مروارید اشکش روی صورتش غلتید و نگاه متأسف و ناراحت یاحا به اشکش ماند.
نگاهش را از چانه ی لرزان از بغض او گرفت و چیزی نگفت تا به او فرصت دهد. کمی از حرف هایشان را به خاطر صدای بلند هیراد شنیده بود، حرف هایی که از تلخی به هلاهل می ماند و زیادی درد داشت که این دختر را به این حال انداخته بود.
نمی دانست چه قدر گذشته بود که یاحا سکوتش را شکست.
- رسیدیم.
همراز چشمانش را باز کرد و اشک هایش را با گوشه ی شالش پاک کرد و دستش سمت دستگیره رفت.
قدم های سستش را حرکت داد و یاحا نیز در سکوت هم گامش شد.
چشمش که به نام پدرش افتاد زانوهایش خم شد و همان جا روی زمین نشست و با نگاه بی روح و تارش به خاک چشم دوخت.
یاحا گفت: من همین اطرافم، چند دقیقه دیگه میام پیشت.
چیزی نگفت و یاحا با گرفتن نگاه نگرانش از او دور شد. قصدش تنها گذاشتنش بود تا راحت و بدون معذب بودن از حضورش، با پدرش حرف بزند.
دست همراز خاک را لمس کرد و لب زد: بابا، دلم تنگه برات.
آهی کشید و خیره به قاب عکس پدرش شد.
- بابا، یادته بچگی هام که کسی اذیتم می کرد، بغلم می کردی و می گفتی به حسابشون می رسم؟ می گفتی کسی حق نداره یکی یه دونه ی بابا رو اذیت کنه؟ یادته هر وقت از چیزی ناراحت بودم با حرفات آرومم می کردی؟
پس حالا من چی کار کنم؟ کیو دارم پشتم باشه؟ کجایی بابا؟ کجایی که از اون لبخندهای مهربونت بهم بزنی، دستم رو بگیری و بغلم کنی و بگی من پیشتم، بگی نمیذارم کسی اذیتت کنه؟
هق زد: بابا اگه بودی اون هیراد نامرد جرأت نداشت اون جوری باهام حرف بزنه، اون طور بی رحمانه تحقیرم کنه. تو چشمام زل بزنه و از خیانتش بگه و منم عین خودش به خیانت محکوم کنه.
نفسی گرفت تا شاید کمی حالش جا بیاید.
- بابا خودت بهم بگو، کارم اشتباه بود که هیچ کی قبولم نداره؟ که همه پشتم رو خالی کردند؟ که همه این قدر تنهام گذاشتند؟ گناه من چیه آخه؟ بعد رفتنت دلم به هیراد خوش بود؛ فکر می کردم می تونم بهش تکیه کنم اما اشتباه کردم بابا، اشتباه. کاش اون شب بهم موضوع رو می گفتی، کاش تو تنهام نمی ذاشتی زیر بار این مشکلات.
اشک هایش شدت گرفت.
- بابا داغ نبودنت دلم رو سوزنده. خنجر هیراد صاف نشسته تو قلبم. مشکلاتی که فکر می کردم از پسش برمیام کمرم رو خم کرده بابا.
هق هق کنان و در حالی که نفس کم آورده بود ادامه داد: بابا... من خیلی خیلی... تنهام، کاش... بودی.
یاحا از دور ایستاده و نگاهش می کرد. حال این دختر اصلا خوب نبود و نمی توانست باز هم بایستد و به او نگاه کند.
با قدم های محکم و بلندش سمتش رفت و صدای گریه های تلخ و مظلومانه ی همراز واضح تر از قبل به گوشش خورد.
او هم کنارش نشست و آرام صدایش کرد: همراز آروم باش.
همراز هق زد و با لحنی تند گفت: تو دیگه چی از جونم می خوای؟
چرا همش دنبال من میای؟ نکنه دلت واسم سوخته؟ خیلی ترحم برانگیز شدم؟ نه؟
اخم هایش درهم رفت: چرند نگو.
- اصلا از کجا معلوم توام عین اون هیراد نامرد از رو نقشه نیومده باشی سراغم؟ اگه کمک های توام دروغ باشه چی؟ اگه...
با فرو رفتن در جایی گرم حرفش ناقص ماند و لحن عصبی یاحا گوشش را پر کرد: چرت و پرت نگو همراز.
دستانش را محکم تر دور تن لرزان دخترک خسته و غمگین حلقه کرد و او را به خود فشرد و آغوشش پناهی شد برای اشک هایش.
- دلم می خواد برم پیش بابام.
با لحنی تند و عصبی جواب داد: دلت غلط می کنه.
- حداقل اون طور دیگه این قدر تنها نیستم. این قدر آدم های دورم پشتم رو خالی نمی کنند و عذابم نمیدن.
لحظه ای سکوت کرد اما لحنش پر از آرامش شد.