پرگار

قسمت 71

رایگانفاطمه احمدی

حرفش با ضربه ی دست همراز و سوزش صورتش متوقف شد. آن قدری محکم زده بود که حتی دست خودش هم گز گز می کرد.

- دهنت رو ببند هیراد. تو به چه حقی بهم شک می کنی؟ چرا منم عین خودت می بینی؟

هیراد با خشم نفسی کشید. می دانست داشت همه چیز را خراب می کرد و نقشه شان به هم می خورد اما آن قدری عصبی بود که تمام این ها از ذهنش فراموش شده بود.

- تو معلوم نیست مشکلت چی بود که هی عروسی رو عقب می نداختی. این قدر الکی ناز و ادا درآوردی که بابات با مردنش گند زد به همه چی.

همراز با حرص نگاهش کرد و صدایش بالا رفت: در مورد بابای من درست حرف بزن عوضی.

او هم فریاد کشید: خفه شو. درست حرف نزنم می خوای چه غلطی بکنی؟ صد دفعه بهت گفتم یه وکالتنامه ی کوفتی بهم بده بخاطر کارای کارخونه ولی ندادی.

- ندادم چون بهت اعتماد نداشتم. ندادم چون بابام به تو مشکوک بود. چون رفتارات شک برانگیز بود. یه روز خوب بودی و یه روز بد. باید می دادم؟ باید بهت اطمینان می کردم؟

نگاهی به او انداخت و ضربه ای به شانه ی او زد و چون ناگهانی بود، هیراد تعادلش را از دست داد و قدمی عقب رفت و قبل از افتادن تعادلش را به دست آورد.

- الان دارم می فهمم که کار درستی کردم که این کار رو انجام ندادم. داری پشیمونم می کنی به خاطر همون یه ذره اعتمادی که بهت داشتم. به تویی که فقط عشق و عاشقی هات ادعایی بیش نبود. تویی که جلوی اون همه آدم به جای دفاع از زنت با تمسخر نگاش می کنی و علیهش حرف می زنی.

هیراد پوزخند صداداری زد که روی اعصاب متشنج و به هم ریخته ی همراز رفت.

- چیه؟ لابد فکر کردی من عاشق چشم و ابروت شدم که اومدم گرفتمت؟ اونم با این که کلی دختر از تو بهتر هم دور و برم ریخته که همشون هم از تو بهترن. واسه چی باید بیام باهات ازدواج کنم؟ عاشق ریخت و قیافه ات شدم یا اون اخلاق گندت؟ تو هیچی نداشتی همراز فقط یه پدر پولدار داشتی که از قضا قلبشم مریض بود و روز به روز هم بدتر می شد و دم مرگ بود و همه چیش می رسید به تنها دخترش. پس چرا این وسط چیزی گیر من نیاد؟! یه کم کار کردن رو مخ بابات و یه کم رومانتیک بازی و قربون صدقه رفتن برای توی احساساتی و ساده که چیزی نبود! فکر کردی دلیل اون همه اصرارم برای اون که زودتر عروسی کنیم چی بود؟ فکر کردی شیفته و بی تابت بودم؟ نه دختر، سخت در اشتباه بودی. می خواستم یه چیزی گیرم بیاد از اون ارث بابات و بعدشم طلاقت می دادم و تموم.

نفس های همراز یکی در میان بالا می آمدند. باور نداشت این چیزهایی که می شنید را.

هیراد با تمام بدی هایش اما تا این حد دروغگو نبود!

هیراد به نگاه ناباور او پوزخندی زد و ضربه ی بعدی را برای شکستن دل و غرورش ناجوانمردانه تر و بدتر زد.

- من هیچ وقت دوست نداشتم همراز اما به هر حال زنم بودی دیگه. اتفاق اون شب هم برای همین بود که هم بهونه ای برای عقب انداختن عروسی نداشته باشی، هم منم یه استفاده ای ازت ببرم دیگه.

چگونه می توانست این قدر پست و وقیح باشد؟

- هیراد خفه شو، حرف نزن.

آن قدری فریادش بلند بود که گلویش به سوزش افتاد.

هیراد عصبی و بلند خندید.

- چرا؟ خوشت نیومد عزیزم؟ راستی یه چیزی رو یادم رفته بهت بگم.

با نگاه به چشمان درمانده و اشکی همراز اضافه کرد: درباره ی ژیلا می پرسیدی؟ آره؟ ژیلا زنمه، زن صیغه ای.

پاهایش توان نداشت و چشمانش تار می دید.

دستش را به لبه ی میز گرفت تا سقوط نکند و بیش از این جلوی این مرد وقیح و دروغگو که از قضا شوهرش هم بود نشکند.

حتی توانایی حرف زدن هم نداشت و فقط به او نگاه می کرد و سکوت سنگین آنجا را در زدن های پی در پی امید و یاحا که نگران حال همراز بودند می آمد و با قطع شدن داد و فریادهایشان نگران تر از پیش شده بودند.

اما همراز هیچ چیز نمی شنید و چیزی جز نگاه سرد و بی رحم مرد مقابلش نمی دید.

- حالا با زبون خوش یه وکالتنامه به من میدی وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.

زبانش را به سختی در دهانش چرخاند و زمزمه وار گفت: ازت متنفرم.

- منم همین طور.

- من طلاق می خوام.

صدایش ضعیف بود و پر از غصه و صدای هیراد سرد و عصبی.

- معلومه که طلاقت میدم. پس چی فکر کردی؟ لابد فکر می کنی الان خواهش تمنا می کنم که تو رو خدا این کار رو باهام نکن؟! همین فردا میرم دادگاه دادخواست طلاق میدم. پشت گوشتم دیدی مهریه ات هم دیدی!

صدای امید دوباره بلند شد: همراز، هیراد؟ چرا این در رو قفل کردی؟

این بار صدای خشمگین یاحا برخاست: باز کن این در رو تا نشکستمش.

هیراد پوزخندی زد و عصبی تکرار کرد: اون وکالتنامه رو دادی که دادی وگرنه نمیذارم یه آب خوش از گلوت پایین بره.

نگاه سرد و بی رحمش را از او گرفت و سمت در رفت.

یاحا و امید با نگرانی داخل آمدند و امید پرسید: چی شده همراز؟ خوبی؟

همراز فقط با چشمان بی روح و سردش نگاهش کرد و امید رو به یاحا گفت: حواست به همراز باشه، منم ببینم هیراد کجا رفت.

منتظر جواب یاحا نماند و رفت.

یاحا نگران صدایش کرد: همراز؟

احساس می کرد فضای این جا سنگین است و حتی در و دیوارها هم که شاهد حرف های هیراد بودند دارند با تمسخر نگاهش می کنند!

حس می کرد تا جنون فاصله ی زیادی ندارد.

دستش را به میز محکم کرد تا بیش از این نشکند و لبش را برای درنیامدن صدای گریه اش طوری گزید که طعم شور خون را در دهانش حس کرد. نمی خواست بشکند، نمی خواست بیش از این بشکند...

- همراز با توام، یه چیزی بگو.