پرگار

قسمت 70

رایگانفاطمه احمدی

از حرص نفس نفس می‌زد و حال خوبی نداشت.

هیراد دست به سینه و خونسرد به همراز نگاه می کرد؛ گویی برایش این جروبحث و حرص خوردن همراز لذت بخش می آمد!

یاحا با تأسف سری به طرفین تکان داد و به آرامی رو به همراز گفت: آروم باش همراز.

آرامش؟!

چه واژه ی عجیبی!

خیلی وقت بود آرامش بر او

حرام شده بود...

همان کارگر گفت: من دیگه این جا کار نمی کنم.

یکی دیگر از کارگرها هم گفت: منم همین طور. آقای مهندس که بودند همه چی خوب بود ولی الان چی؟ هنوز حقوق این ماهمون رو هم ندادین.

پس از او صدای اعتراض چند نفر دیگر هم بلند شد و همراز حس می کرد دیگر توانی برای بحث و جدل ندارد.

نگاهش درمانده بود و مستأصل.

یاحا نگاه نگرانش را از روی او برداشت و رو به بقیه که در حال بحث بودند و سر و صداهایشان بلندتر شده بود بلند گفت: چه خبرتونه؟ نمی بینید اوضاع رو؟ جای اینکه بازم همه تلاش کنید با هم که کارخونه به روزای خوبش برگرده دارین پشت خانوم رادفر، دختر همونی که همش آقا مهندس آقا مهندس می کنید و از خوبی هاش میگین رو می خواین خالی کنید؟

هیراد پوزخندی زد: تو دیگه چی میگی این وسط؟ تو چی کاره ای مگه که هی اظهار نظر هم می کنی؟

همراز دیگر نمی توانست بماند. حس می کرد دیگر پاهایش تحمل وزنش را ندارند و فضای آنجا غیر قابل تحمل شده است.

وقتی همسرش که این همه ادعای عشق و عاشقی اش می‌شد و این گونه پشتش را خالی می کرد، چه توقعی از بقیه می توانست داشته باشد؟!

یاحا هم دلش برای او سوخته بود وگرنه او هم علیهش حرف می‌زد.

نتوانست بیش از آن بماند. دیگر طاقت آن فضای پر تنش و آن سر و صداها را نداشت.

نگاه از یاحا و هیراد که در حال بحث بودند و بعضی از کارکنان که حرف آن دو را تأیید و یا رد می کردند و امیدی که سعی داشت تنش ایجاد شده را آرام کند گرفت و با نیشخندی تلخ رو برگرداند و از آنجا بیرون زد.

با قدم هایی خسته و سنگین سمت اتاقش رفت.

سرش را میان دستانش گرفت. نمی دانست کار درست چیست. اصلا آمدنش و ماندنش در کارخانه درست بود؟

اگر درست بود که این اتفاقات نمی افتاد و همه ی کاسه کوزه ها را سر او نمی شکستند.

در به ضرب باز شد و باعث شد سرش را بالا بگیرد و نگاهش را به هیراد بدوزد.

- این چه جنجالی بود راه انداختی و خودتم اومدی تو اتاقت قایم شدی؟ من صد هزار دفعه بهت نگفتم نیا کارخونه؟ نگفتم نمی تونی از پس این کارا بربیای؟ حالا خوب شد؟ راضی شدی؟ اصلا می دونی چیه همراز؟ همین الان پا میشی میری وسایلت رو جمع می کنی و میای خونه ی خودمون و زندگیمون رو شروع می کنیم، عروسی و جشن و این چیزا هم نمی خواد. از این به بعدم می شینی تو خونه و دیگه کارخونه نمیای. من شوهرتم، اختیارت رو دارم و اصلا خوشم نمیاد زنم بیرون از خونه کار کنه.

با حرص نگاهش کرد.

- این قدر پرت و پلا نگو. من تا تکلیف یه چیزایی روشن نشه عمرا یه روزم با تو زندگی کنم. بعدشم فکر کردی مردونگی به زور گوییه؟ غیرت به این زور گفتن ها و بداخلاقی ها میگن؟ پس حمایت کردن زن و شوهر از هم، پشت هم وایسادن و این حرفا کشکه؟

- بحث رو عوض نکن همراز و واسم سخنرانی نکن. من خودم می دونم دارم چی کار می کنم.

اصلا به چه حقی این پسره همش میاد پیش تو و شده دایه ی مهربان تر از مادر و خودش نخود هر آشی می کنه؟ اصلا این چی کاره ست؟ من بخاطر همین چیزا بود که مخالفت کردم که نیاد توی کارخونه. ببین همراز بهش میگی که دیگه نیاد. اصلا من خوش ندارم بیاد پیش زن من.

همراز از جا بلند شد. باید برای همیشه تکلیف خود و زندگی اش با هیراد را مشخص می کرد. دیگر تحمل این اخلاق و کارهای ضد و نقیض هیراد را نداشت.

- آها تو مشکلت با این پسره ست؟ در صورتی که خودتم خوب می دونی که بحث ما فقط کار و پرونده ست. خوشت نمیاد دور و بر من بیاد؟ پس خودت چی؟ واسه چی یهو چند روز غیب میشی و معلوم نیست کجا رفتی و چی کار کردی که جوابمم نمی دادی و من احمق اون قدر نگران توی بی فکر شدم. تویی که این قدر زنم زنم می کنی چرا باید جواب اون دختر غریبه رو بدی اما جواب زنت رو نه؟ چرا باید اون شب که تنها توی اون بیابون بودم و یه گردن کلفت اون جور تهدیدم می کرد و این بلا رو سرم آورد به جای شوهرم یه مرد غریبه بیاد کمکم کنه؟

هیراد با حرص نفس نفس می‌زد.

همان لحظه در گشوده شد و قامت یاحا نمایان.

با اخم های درهم جلو آمد و گفت: چه غلطی داری می کنی؟ همش داری گند می زنی و حالا هم دو قورت و نیمت باقیه؟

هیراد نگاه از همراز گرفت و با خشم سمت او رفت و صدایش را بالا برد: تو چی میگی این وسط؟ فکر کردی کی هستی که پا شدی اومدی این جا و تو کار همه سرک می کشی و دخالت می کنی؟

اجازه نداد یاحا نیز حرفی بزند و شانه هایش را گرفت و سمت در هولش داد.

- چی کار می کنی؟ ولم کن. حرف می زنی، منتظر جوابتم باش.

حالا تقریبا با هم درگیر شده بودند و همراز با درماندگی نگاهشان می کرد.

- بس کنید، چتونه؟

با صدای فریاد همراز، هیراد در حین درگیری شان یاحا را بیرون کرد و کلید را در قفل چرخاند تا کسی مزاحمشان نشود و خودش هم با گام های بلند سمت همراز رفت.

همراز از عکس العملش می ترسید اما جسورانه نگاهش می کرد تا ببیند حرف حسابش چیست.

جلو آمد؛ آن قدری که همراز قدمی به عقب برداشت تا جایی که به دیوار پشت سرش برخورد کرد.

- ببینم تو چرا این قدر از این پسره طرفداری می کنی؟ ها؟ نکنه با هم سر و سری دارین؟ یا...