پرگار

قسمت 69

رایگانفاطمه احمدی

یاحا سرش را زیر انداخت تا چشمانی که نم گرفت را از نگاه او پنهان کند.

کوتاه گفت: بریم.

یاحا عینکش را روی موهای سیاه کوتاهش گذاشت و کنار قبر پدرش و پیش یاشار نشست و گل هایی که خریده بود را روی قبر گذاشت.

لحظه ای هر دو سکوت کرده و مشغول خواندن فاتحه بودند.

یاشار آهی کشید و گفت: هفت سال پیش خیلی عذاب کشید بابا. نمی خواست نشون بده که چه قدر دلتنگته. تو حرفاش و غیر مستقیم ازم می خواست که حواسم بهت باشه.

دست یاحا روی گلبرگ های لطیف گل نشست و آنها را روی قبر پر پر می کرد و در همان حال پاسخ داد: خیلی اذیتش کردم.

خنده ای محزون کرد: تو رو یه جور عجیب دوست داشت و به قول خودش حتی اذیت کردن و لجبازی هاتم واسش شیرین بود.

خودش هم تلخ تک خنده ای زد و چیزی نگفت. دلش حتی برای غر زدن و نصیحت های تکراری پدرش نیز تنگ بود...

* * *

در اتاق پدرش در کارخانه نشسته بود. ظهر که کارش در دفتر خودش تمام شد به این جا آمده بود تا هم با همراز صحبت کند و هم در بخش ها سرکی بکشد و بقیه را نیز خیلی نامحسوس تحت نظر بگیرد.

و حالا هم قصد داشت کمی دیگر بماند و سپس برگردد.

اینستاگرامش را باز کرد و بی هدف و از روی بیکاری در حال دیدن پست های بقیه شد. اما با دیدن چیزی که دید انگشتش روی صفحه متوقف شد و چشمانش گرد.

صدای ویدیو را بالا زد و با شنیدن حرف های زن که از محصولات این کارخانه خریده و محصول به شدت بی کیفیت بود، مات ماند.

کمی دیگر جلو رفت. ظاهرا این فیلم پخش شده بود.

از کارخانه ای معروف و به این معتبری با درصد بسیار بالای رضایت مشتری که کیفیت محصولات آن همیشه رضایت داشتند و بعضی کارخانه های دیگر نیز می خواستند این رقیب خود را از سر راهشان بردارند، این محصول با این کیفیت ضعیف بعید به نظر می رسید و همین هم باعث اعتراض عده ای از مصرف کنندگان شده بود.

فیلم را سریع برای همراز فرستاد و خودش هم از جا برخاست تا پیش او برود. قطعا او هم از این موضوع به شدت به هم می ریخت.

تقه ای به در زد و بدون آن که منتظر جوابش بماند در را باز کرد و وارد شد.

همراز سرش را از روی کاغذهای روی میزش بلند کرد و با قیافه ای درهم گفت: یکی از شرکت ها قراردادش رو باهامون لغو کرده. حتی حاضر بوده مبلغ خسارت رو حساب کنه اما دیگه با ما قرارداد نداشته باشه.

یاحا جلو رفت و نشست. بی ربط به حرف هایش گفت: یه فیلم برات فرستادم؛ برو ببینش، دلیلش رو می فهمی.

همراز لحظه ای متعجب نگاهش کرد اما با کنجکاوی گوشی اش را برداشت و اینترنتش را روشن کرد و فیلمی که یاحا برایش ارسال کرده بود را دانلود و پخش کرد.

پس از دیدن فیلم حال او هم دست کمی از یاحا نداشت. سرش را میان دستانش گرفت؛ این اتفاقات دیگر خارج از تحمل و توانش بود.

مستأصل نالید: چی کار کنیم؟

کلافه به فکر فرو رفت.

- این فیلم هی داره پخش میشه و نمیشه فعلا کاری براش کرد اما میشه جلوی پخش رو گرفت که حداقل وضع از اینی که هست بدتر نشه.

همراز دقایقی کوتاه به فکر فرو رفت و سپس از جا بلند شد. نباید اجازه می داد اعتبار کارخانه بیش از این دست خوش تغییرات باشد و زحمات پدرش از بین برود.

- می خوای چی کار کنی؟

- میرم کارگاه تولید که بفهمم دلیل این اتفاق چیه.

او هم بلند شد.

- خیلی خب، منم باهات میام.

همراز جلوتر از او با قدم های بلند و همچنین محکم و مصمم در حالی که از حرص نفس نفس می‌زد جلوتر از او رفت و یاحا نیز خودش را به او رساند و هم پای او شد.

همراز وارد کارگاه شد و نگاه هیراد به او افتاد و سمتشان آمد. نگاه پر اخمی به یاحا انداخت و رو به همراز که هنوز هم با او سرسنگین بود پرسید: چی شده؟

همراز با جدیت و اخم گفت: بگو دستگاه ها رو خاموش کنند و همه سریع جمع بشن کارشون دارم.

متعجب پرسید: واسه چی؟ چیزی شده؟

نفس پر حرصش را بیرون داد و با لحنی تند و عصبی گفت: کاری که گفتم رو انجام بده هیراد، من حوصله ی جروبحث ندارم. زود باش.

از لحن دستوری اش اخمی کرد و نگاه چپی هم به یاحا انداخت و کاری که همراز گفته بود را انجام داد و پس از چند دقیقه سر و صدای دستگاه با خاموش شدنشان قطع شد و همگی منتظر بودند که همراز چه کاری با آنها دارد.

همراز نگاهی گذرا به همه شان انداخت و برای این که صدایش به همه برسد کمی صدایش را بلند کرد.

- شما دارین چی کار می کنید دقیقا؟

همگی سکوت کردند و سوالی نگاهشان را به او دوختند.

- منظورتون چیه؟

یکی از کارگرها بود که این سوال را پرسید.

- شما کارتون تولیده اما نه تولید با اون کیفیت افتضاح. شماها دارید چی کار می کنید که وضع این قدر آشفته شده؟ خودتون جواب بدین. این کارخونه همون کارخونه ی موفق قبله؟ اون فیلمی که هی داره می چرخه و اون همه بازدید داشته رو دیدین؟ من از شماها توضیح می خوام.

یکی از کارگرها طعنه زد: خدا بیامرزه آقای مهندس با اون تجربه و مدیریتش رو. وقتی مدیریت کارخونه به این بزرگی بیفته دست یه دختر بچه که به حرف هیچ کس هم گوش نمیده و که هیچی هم از کار سرش نمیشه، چیزی جز این وضع انتظار نمیره.

یاحا اخم کرد و هیراد بدون هیچ واکنشی و بدون آن که از همسرش حمایت کند به آنها نگاه می کرد.

همراز با حرص گفت: این حرفا جای حمایتتونه؟ پدر من کشته شده، من دنبال هر راهی ام که بتونم قاتلش رو پیدا کنم. فکر می کردم میشه خیالم از بابت شماها راحت باشه که شما هنوزم عین سابق برای بهتر شدن کارخونه تلاش می کنید و منم می تونم به هدفم برسم. نه این که آبرو و اعتبار کارخونه به حراج گذاشته بشه و زحمات پدرم به باد بره.