پرگار

قسمت 6

رایگانفاطمه احمدی

- بله؟

برعکس همراز او پر انرژی جواب داد: سلام عرض شد همراز خانوم. چه عجب بالاخره جواب دادی!

- کارت رو بگو.

لحنش خشک و سرد بود.

- اوه چه بداخلاق! جونم واست بگه که موافقی امشب بحث عروسی رو پیش بکشم و بگم تا هفته ی دیگه مراسم رو بگیریم؟ به خاطر اون شب میگم.

موهایش را پشت گوشش فرستاد و با بدخلقی غر زد: تو که هر کار دلت می خواد می کنی، منم که هیچی. مگه من مهمم؟! زندگی منم هست ولی نظر من بی اهمیته.

معترض صدا کرد: عه همراز، این چه حرفیه؟ تو چرا این جوری شدی تازگیا؟ اصلا نمیشه چهار کلمه باهات حرف زد!

حوصله ی شنیدن حرف هایش را نداشت که با اخم گفت: مامانم داره صدام می کنه، خداحافظ.

بدون آن که مهلت پاسخ بدهد، تماس را قطع کرد و گوشی‌اش را هم روی میز انداخت. داشت از دست او دیوانه می شد!

همان لحظه بود که تقه‌ای به در خورد و مادرش داخل آمد و پرسید: حاضری؟

سری تکان داد.

- آره، الان میام.

سپس از جا بلند شد و پالتواش را تن زد و شالش را نیز روی موهای کوتاه مشکی‌اش انداخت و پس از برداشتن کیف و گوشی از اتاق بیرون زد.

مسیر خانه‌ی خانواده‌ی هیراد فاصله ی چندانی با خانه ی آنها نداشت و کمتر از بیست دقیقه ی بعد جلوی خانه‌شان رسیده بودند.

کوروش زنگ را فشرد و خیلی زود در با صدای تیکی باز شد. از حیاطشان که از بزرگی و پر دار و درخت بودن از باغ کم نداشت، گذشتند و وارد خانه شدند.

با هاله خانم و آقای ستوده، مادر و پدر هیراد، سلام احوالپرسی کردند، کمی بعد نیز هیراد به جمعشان اضافه شد. سعی کرد دلخوری‌اش از او را جلوی بقیه نشان ندهد و لبخند بزند.

با همگی سلام و احوالپرسی گرمی کرد و بی توجه به چشم غره های همراز، کنارش نشست و دستی دور شانه ی او انداخت و گفت: چه طوری؟

هاله خانم حواسش به آن دو بود که لبخندی زورکی زد. دلش نمی‌خواست مشکلات شخصی‌اش را جلوی دیگران نشان دهد.

از این رو طوری که فقط خودش بشنود با صدایی آهسته پاسخ داد: اگه تو بذاری با این کارات من خوبم.

صدای هیراد هم آرام بود اما لحنش کمی تند.

- تو اصلا گذاشتی من حرف بزنم؟ حتی جواب زنگ و پیام هامم نمیدی.

اخم کرد و رو برگرداند که دستش را کشید و بلندش کرد.

- بیا بریم لباسات رو عوض کن.

هاله خانم هم لبخندی زد: آره، عزیزم برو.

جوابش را با لبخندی کمرنگ داد و به همراه هیراد سمت پله های خانه ی دوبلکسشان رفت.

از دید بقیه که محو شدند، سعی کرد دستش را از دست او بیرون بکشد اما اجازه نداد و راه اتاقش را در پیش گرفت.

بدون آن که دست همراز را رها کند، با دست دیگر در قهوه‌ای رنگ اتاق را هل داد و وارد شد و پس از بستن در پشت سرشان رو به همراز کرد.

- تو چرا این جوری می کنی آخه همراز؟ چرا نمی ذاری من دو کلمه حرف بزنم؟

روی تختش نشست و جوابش را نداد.

کنارش با فاصله ای نزدیک جای گرفت و این بار با دلجویی و لحنی آرام گفت: آخه تو چرا این قدر از من ناراحتی؟ مگه چی شده آخه؟ کار خلاف شرع که نکردیم، زنمی، اسممون تو شناسنامه ی هم دیگه‌ست، نامحرم که نیستیم. الان تو مشکلت چیه؟ طرف میره با یکی دیگه، زنش این طوری نمی‌کنه که...

با نگاه پر حرص همراز و 《کوفتی》 که از او نثارش شد حرفش را قطع کرد و خندید و بوسه ی سریعی روی گونه اش نشاند.

- این جوری نگاه نکن خب. بعدشم زوری که نبردمت تو خونه‌ام. خودت با پای خودت اومدی.

با اخم نگاهش کرد و حق به جانب گفت: زوری نبود هیراد؟! گفتم میرم خونه‌مون ولی تو گفتی بیا پیش من تنها نمونی. صد دفعه نگفتم نه، صد دفعه نگفتم بذار من برم؟

نفس کلافه‌ای کشید.

- خیلی خب صدات رو بیار پایین. بعدشم حالا اتفاقیه که افتاده. توام این قدر تلخ نباش همراز، تو چرا دوست داشتن منو باور نمی کنی آخه؟

چیزی نگفت که خودش ادامه داد: نگران هیچی نباش. زودتر میریم سر خونه زندگیمون. خب؟

باز هم جوابی نداد که صدایش زد: همراز؟ نگام نمی کنی؟

بالاخره با مکث سرش را بلند کرد و نگاهش را به او دوخت. لبخندی مهربان بر لب داشت.

نفس کلافه‌ کشید.

- من از دست تو چی کار کنم آخه؟

خندید و دستش را دور شانه های ظریف همراز حلقه کرد.

- من قربون خودت و اون اخمای همیشه درهمت برم آخه خانوم بداخلاق من.

خدا نکنه ای زیر لبش گفت و سعی کرد خودش را از آغوش او بیرون بیاورد ولی هیراد اجازه نداد و محکم تر بغلش کرد.

از این موضوع دلخور بود اما دلخوری‌اش نیز دردی را دوا نمی کرد.

از آغوشش بیرون آمد و گفت: بریم پیش بقیه.

خواست از جا بلند شود اما دستش را گرفت و اجازه نداد.

- همراز؟ این طوری نکن دیگه. فراموش کن این چیزا رو.

نفس کلافه ای کشید. هر کاری دلش می خواست می کرد و بعد هم می گفت فراموش کن.

باز هم بی توجه دستش را پس زد و بدون حرف از جا بلند شد. پالتو و شالش را درآورد و بی آن که حتی منتظرش بماند، از پله ها پایین رفت.

مهرنوش و هاله خانم در حال حرف زدن بودند. مادر هیراد تا جایی که می دانست چند سالی نیز از مادرش بزرگتر بود اما برای داشتن پسری سی و چهار ساله جوان نشان می داد.

با دیدن همراز لبخندی زد و گفت: بیا بشین عزیزم.

سپس بلندتر رو به خدمت‌کارشان گفت: شمسی، از همراز خانوم پذیرایی کن.

همراز تشکری کرد و سر جای قبلی اش جای گرفت. هیراد هم کمی بعد با اخم های درهم برگشت و این بار دورتر از همراز نشست. همیشه ته همه ی حرف هایشان بحث و جدل بود و هیچ گاه در آرامش نمی توانستند با هم صحبت کنند و مشکلاتشان را حل.

سر هیراد داخل گوشی اش بود و از حرکات سریع انگشتانش روی صفحه مشخص بود که در حال تایپ و چت کردن است.