از حرص نفس نفس می زد.
- ببند دهنت رو. من همراز رو دوست ندارم اما هر چی باشه فعلا زنمه و نباید هم فعلا به هیچی شک کنه تا این نقشه ی مسخره پیش بره.
با حرص غر زد: اگه این وکیله پیداش نمی شد من وکالت نامه رو از همراز می گرفتم و به هدفم می رسیدم. تقصیر تو و ژیلاست که گند زدین به همه چی!
- حالا می خوای چی کار کنی؟
نگاه تندی سمتش انداخت.
- چی کار کنی نه، چی کار کنیم. از اولش همه با هم بودیم تا تهش هم هستیم. تو فعلا هیچ کاری نمی کنی، فعلا باید همه چی آروم باشه که این موضوع فراموش شه و شک هایی که همراز بهم پیدا کرده رو یه جوری رفع کنم. بعدشم یه کم رو مخش کار می کنم ببینم چی میشه.
سری تکان داد و موافقت کرد: خیلی خب. ولی من نظرم اینه وکیله رو کله پا کنیم.
- این قدر حرف بیخود نزن. بازم تأکید می کنم که هیچ غلطی هم بدون هماهنگی با من نمی کنی.
سپس خم شد و بارانی اش را از روی زمین برداشت و سمت ماشینش رفت که کیهان صدایش کرد و چشمکی زد با لحنی نچسب و بی مزه گفت: به زن داداش سلام برسون، بگو مشتاق دیدار.
خفه شویی نثارش کرد و با حرص نگاه از او گرفت و سوار ماشینش شد و با سرعت به راه افتاد.
همه ی برنامه ها و نقشه هایش به هم ریخته بود.
* * *
یاحا به خانه ی پدرش رفته بود تا هم با یاشار درمورد پرونده صحبت کند هم آوا کوچولوی دوست داشتنی را ببیند.
نگاهی به چهره ی غرق در خواب آوا که در آغوشش بود انداخت و لبخند زد اما با دیدن کاوه که رو به رویش نشسته بود لبخندش رنگ باخت و اخمی جایش را گرفت.
کاوه سرش را زیر انداخت و نگاه از او دزدید.
نمی خواست جلوی بقیه و مخصوصا یلدا چیزی بگوید و کاوه هم هر گاه که یاحا می آمد، خودش را با کاری سرگرم می کرد و یا پیش بقیه می ماند تا با یاحا هم کلام نشود.
از این رو به یلدا گفت: یلدا جان می خوای برو یه کم استراحت کن.
گیسو هم تأیید کرد: آره عزیزم، می خوای کمکت کنم؟
یلدا به آرامی از جا بلند شد و لبخند زد: نه ممنون، خودم میرم.
همان لحظه صدای گریه ی آوا بلند شد و کاوه از فرصتی که به دست آمده بود استفاده کرد و او هم بلند شد و پیش یاحا رفت تا آوا را از او بگیرد.
یاحا با نگاهی پر حرف و سنگین به او و اخم های درهم، آوا را توی بغل او گذاشت و کاوه و یلدا به اتاقشان رفتند و پس از رفتن آن دو یاشار گفت: چرا تو این قدر چپ چپ به این کاوه نگاه می کنی؟
یاحا نگاهی به گیسو انداخت که خودش متوجه شد باید دو برادر را تنها بگذارد که رو به یاشار گفت: من میرم یه زنگ به مامانم بزنم. کاری داشتی صدام کن.
یاشار لبخند پر مهری به روی همسرش زد: باشه عزیزم.
او هم لبخندی زد و از آنها دور شد و یاحا گفت: این کاوه زیادی مشکوک میزنه.
یاشار ابرویی بالا انداخت و پرسید: چه طور؟
خلاصه ای از اتفاق داخل بیمارستان را برایش شرح داد که اخم هایش درهم رفت.
- ای ناکس! واقعا ما چی از این آدم دیدیم که خواهرمون رو دستش دادیم؟
درمانده و مستأصل جواب داد: واسه خودمم سواله!
- حالا تو چرا هیچی بهش نمیگی؟
- چون می دونم که هر چی بپرسم جواب نمیده و هی دروغ به هم می بافه. خودم سعی می کنم از این به بعد بیشتر بیام این جا و حواسم بهش باشه. توام وقتی که من این جا نیستم چشم ازش برندار. باید هر جوری شده سر از کارش در بیاریم.
با اطمینان گفت: خیالت تخت.
- راستی پرونده ها چی شد؟ بررسی شون کردی؟
چشمی در حدقه چرخاند و چپ چپی نگاهش کرد.
- روزی ده دفعه اینو می پرسی تو! یکی دو تا نیست که تو چند ساعت بتونم تمومش کنم. پرونده ی چند ماهه و باید با دقت بررسی شه و زمان می بره.
حق با او بود که سرش را تکان داد.
- درسته. حالا تا این جاش به چی رسیدی؟
متفکر چشمانش را ریز کرد.
- یه چیزایی مشکوکه یاحا. حسابا با هم نمی خونند و با فاکتورهای فروش همخونی نداره.
- منظورت چیه؟
- یعنی حس می کنم یه مبلغی این وسط جابهجا شده.
یاحا هم متفکر بود و مشتاق برای دانستن بیشتر.
- ممکنه کسی پول رو بالا کشیده باشه یا...
یاشار هم با لحن متفکرش حرف برادرش را کامل کرد: یا شایدم اون پول صرف یه چیزی شده اما تو این پرونده و حساب ها ثبت نشدند.
نگاه متفکر هر دو بالا آمد و لحظه ای به یک دیگر خیره ماندند.
این قصه سر دراز داشت!
یاحا سکوت کرده بود که یاشار اضافه کرد: سعی می کنم هر چی زودتر بقیه شون هم بررسی کنم و ببینم اونا چه وضعیتی دارند و اگه بازم مورد مشکوکی دیدیم به پلیس میگیم.
نگاهی به برادرش انداخت.
یاحا با ناامیدی زمزمه کرد: خیلی پیچیده شده پرونده، نمی دونم از پسش بر بیام یا نه. حس بدی دارم یاشار. احساس می کنم به جاهای خوبی نمی رسیم و این پرونده تهش چیز خوبی نداره.
یاشار هم دلهره داشت و از آینده ی این پرونده می ترسید.
- منم حس خوبی ندارم یاحا اما ما داریم به یه چیزایی می رسیم و منم به توانایی های تو اطمینان دارم و می دونم که می دونی از پس این پرونده بربیای. اما خیلی نگرانتم که بازم اون اتفاقی که برای همراز افتاده بود برای هر دوتون تکرار نشه. خیلی مراقب باش یاحا.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست و نگاهی به برادر دوست داشتنی و راز دارش کرد. همیشه حرف زدن با او حالش را خوب می کرد.
یاشار هم مثل او باهوش بود و در این پرونده و با این کمک هایش به او یاری می رساند.
یاشار هم لبخندی محزون زد و پرسید: میای بریم سر خاک بابا؟ دلم یهو هواش رو کرد.