پرگار

قسمت 67

رایگانفاطمه احمدی

کاوه پشتش به او بود و کنار دیواری ایستاده بود و یاحا نیز پشت سرش بود.

با قطع شدن تماس کاوه رویش را برگرداند و با دیدن یاحا و آن نگاه مشکوک و اخم های درهم به وضوح جا خورد و رنگش شبیه به گچ، سفید شد.

سعی کرد عادی برخورد کند. خنده ای تصنعی کرد: داری میری یاحا جان؟

بی مقدمه پرسید: با کی داشتی حرف می زدی؟

دستپاچه شد: من؟ هیچ کی! یعنی یکی از دوستام بود که زنگ زد بهم تبریک بگه.

ابرویی بالا انداخت و کمی جلوتر رفت.

- آهان! فقط یه سوال دیگه پیش میاد که چرا به کسی که زنگ زده و تبریک گفته واسه بچه دار شدنت، چیو قراره بهشون خبر بدی و ماها بهت شک کنیم؟

دستپاچه در حرکاتش مشهود بود و ترس در چشمانش موج سواری می کرد.

- نه این طور نیست که فکر می کنی.

- پس چه جوریه؟ بگو که بدونم.

کاوه کلافه نفس کشید. نمی دانست چه بگوید.

- چیز مهمی نیست باور کن. نمی دونم چرا واست سوتفاهم پیش اومده!

یاحا خواست چیزی بگوید اما با آمدن یاشار و نغمه حرف در دهانش ماند و چیزی نگفت.

یاشار گفت: تو هنوز این جایی؟

- دارین میرین شما؟

- آره دیگه، وقت ملاقات تمومه. کاوه تو می مونی پیش یلدا دیگه؟

کاوه که فقط دنبال راهی برای فرار از نگاه های موشکافانه ی برادر زنش بود تند تند سری تکان داد: آره می مونم. شماها برید.

یاشار و نغمه با او خداحافظی کردند و یاشار رو به یاحا گفت: چرا نمیای پس؟

- میام، شما برید.

یاشار سری تکان داد و رو به کاوه گفت: توام برو پیش یلدا. بچه بیدار شده شاید کاری داشته باشه.

سپس هر دو از آنها دور شدند و کاوه قصد رفتن کرد که دستش اسیر دست یاحا شد و صدای جدی و تهدید آمیز او توی گوشش پیچید: شانس آوردی که این دفعه از دستم در رفتی اما حواسم بهت هست. و وای به حالت کاوه اگه کار اشتباهی داری می کنی. اینم بدون که من تا سر از کار تو درنیارم ولت نمی کنم.

دستش را رها کرد و با گام هایی پر حرص از بیمارستان بیرون زد.

* * *

هیراد ماشینش را گوشه ای از آن بیابان پارک کرد و پیاده شد و با دیدن او که خونسرد و بی خیال از ماشینش پیاده شده و نگاهش می کرد، با خشم و قدم های تند جلو رفت و تا او به خودش بیاید مشتش توی صورت او کوبیده شد و چون ضربه ناگهانی بود تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.

لحظه ای مبهوت نگاهش کرد و دستی به بینی اش که از آن خون جاری شده بود کشید و با صدایی بلند گفت: هوی! چته وحشی؟

با حرص جلو رفت و قبل از آن که از جا بلند شود دوباره هولش داد و لگدی به پهلویش زد.

- خفه شو، فقط خفه شو.

با حرص از جا برخاست و ضربه ای به شانه ی هیراد زد.

- چیه؟ چه مرگته؟ گفتی بیام این جا که بشم کیسه بوکس تو؟

هیراد از خشم نفس نفس می‌زد.

- تو چه غلطی کردی؟ هان؟

با خونسردی و پررویی پرسید: دقیقا کدوم غلطم رو میگی؟!

از حرص و عصبانیت عرق کرده و سرخ شده بود. بارانی اش را از تن درآورد و بی توجه به خاکی بودن زمین و نم دار بودنش به خاطر باران روز گذشته، روی زمین پرت کرد.

- واسه چی چند روز نبودم هر غلطی دلت خواست کردی و اون طور گند زدی؟ چی کار به همراز داشتی تو آخه؟

پوزخندی زد و او هم صدایش را بالا برد.

- خوبه خودت گفتی ها بکشونمش این جا و تهدیدش کنم.

طوری فریاد کشید که حس کرد حنجره اش در حال دریدن است.

- لعنتی من گفتم فقط یه کم بترسونش که دست از اون پرونده ها بکشه و دیگه کارخونه نیاد. نه این که شب و تو هوای بارونی بکشونیش تو این بر بیابون و اون طور نا کارش کنی. با یه تلفنم می شد انجامش داد. تو غلط کردی دست روش بلند کردی.

- زنت فکر کردی با یه زنگ زدن به حرفمون گوش می داد؟ اول این که گفتم بیاد این جا تا دوربین و این چیزا نگیرتمون، بعدشم ممکن بود پلیس تعقیبم کنه. منم اول می خواستم عین بچه ی آدم باهاش حرف بزنم ولی زنت زیادی سرتقه و حرف تو گوشش نرفت و منم مجبور شدم جور دیگه ای باهاش رفتار کنم.

حرص زد: آخه روانی اگه پلیسا بفهمند چی؟ روز بعد همون شب رفتند آگاهی. پای همه مون گیره.

بی خیال شانه ای بالا انداخت.

- تو نمی خواد واسه من بگی چی کار کنم چی کار نکنم. اول این که صورتم رو پوشونده بودم و اصلا منو نتونست ببینه، دوما خودم همین اطراف وایستاده بودم که ببینم می خواد چی کار کنه و یه وقت پلیس تعقیبم نکرده باشه. اونم زنگ زده بود به اون وکیله که بیاد پیشش.

هیراد با کلافگی و حرص لگدی به سنگریزه روی زمین زد.

- می خوای دخل اون وکیله رو هم دربیارم؟

هیراد تشر زد: ببند دهنت رو. تا همین جاشم به اندازه ی کافی مشکوک هستیم. همراز به ارتباط منو ژیلا شک کرده. دختره ی دیوانه رفته جلو زن من گفته که ازم خبر داره در صورتی که من جواب همراز رو ندادم و هر کی دیگه هم باشه شک می کنه و عصبی میشه. می دونی شک کردن همراز و اون وکیله یعنی چی؟ یعنی نابود شدن تموم نقشه های این مدتمون.

سپس انگشت اشاره اش را با تهدید جلوی صورت او تکان داد: ببین کیهان، دیگه نبینم هیچ غلطی بدون هماهنگی با من بکنی. چند روزم زیاد آفتابی نشو تا آب ها از آسیاب بیفته و بعدش یه غلطی کنیم. در ضمن، دفعه ی آخرت باشه که دور و بر زن من می پلکی و اسشمو به زبون میاری. منم همیشه این قدر آروم نیستم.

پوزخندی زد و با تمسخر گفت: آخی! غیرتی شدی؟ برو واسه من ادا درنیار که من تو رو می شناسم. جوری تهدید می کنی و زنم زنم، که هر کی ندونه فکر می کنه عاشق دلخسته و مجنون اون دختره ای! من که خوب از غلط هات خبر دارم.