پرگار

قسمت 66

رایگانفاطمه احمدی

همراز فقط نگاهش کرد. نگاهی که پر از دلخوری، پر از ناراحتی و حرص بود.

هیراد متوجه شد و گفت: می دونم که نگرانت کردم و اذیت شدی این چند روز. اما باور کن یهو خبر بهم دادند و منم تو شرایط زیاد خوبی نبودم آخه دوست صمیمی ام بود و خیلی دوسش داشتم و از یه طرفم کسی رو نداشتند و من مجبور بودم بمونم و حواسم به همه چی باشه.

ناراحت نباش از دستم همراز جان. شرایطم جور نبود.

نمی خواست، نمی خواست که تلخی کند اما تقصیر خودش بود.

- آره می دونم شرایط جور نبود که جوابم رو بدی یا به من زنگ بزنی و یه خبر بدی که این قدر نگران نشم اما برای جواب دادن به ژیلا خانوم کاملا وقت داشتی.

هیراد کلافه نگاهش کرد. واقعا نمی دانست چه بگوید. حق با همراز بود و کم کاری از خودش بود.

- تو بهم شک داری همراز؟

سکوت کرد. سکوتی که حرف ها در پی داشت!

- دلیل برام بیار که شک و تردیدم از بین بره. که بتونم حرفت رو باور کنم.

دستی میان موهایش فرو برد. باید کمی وقت می خرید تا چیزی به ذهنش برسد و همراز را توجیه کند.

- همراز جان من الان خیلی حالم خوب نیست عزیزم. بذار سر فرصت می شینیم حرف می زنیم. خب؟

همراز پوزخندی زد. دیگر نباید سادگی می کرد، به قول یاحا باید چشمانش را باز می کرد و حواسش را بیش از پیش به زندگی اش و اطرافیانش می داد. یاحا چیزی می دانست که آن طور به او گفته بود.

از جا برخاست و گفت: برو بیرون هیراد، فقط برو.

هیراد هم بلند شد و صدا زد: همراز جان ببین...

سردتر جواب داد: بهت میگم برو بیرون. این قدرم منو احمق فرض نکن.

سپس سمت میزش رفت و وسایلش را جمع کرد و کیفش را روی شانه اش انداخت. باید به حرف یاحا گوش می داد و کمتر به این جا می آمد.

- همراز صبر کن.

توجهی به او نکرد و قدم هایش را سرعت بخشید.

- ولم کن هیراد. من دنبال حقیقتم نه بهونه و دروغ.

هیراد سر جایش ماند و نگاهش را به قدم های بلند و همیشه محکم همراز دوخت که داشت از او دور می شد.

* * *

یاحا سمت خانه اش می راند و ذهنش درگیر بود.

شک هایی در ذهنش نشسته بود که باید از همه شان سردرمی آورد و مطمئن می شد.

در حال و هوای خودش و افکارش بود که گوشی اش زنگ خورد. با دیدن نام یاشار لبخندی زد و تماس را متصل کرد.

- سلام.

یاشار با لحنی پر انرژی و شاد که برعکس این مدت بود پاسخ داد: سلام خان دایی، کجایی تو؟ نمی خوای بیای آوا کوچولو رو ببینی؟

چشمانش گرد شد: مگه به دنیا اومد؟ کِی؟

با همان لحن شادش جواب

- آره، کجای کاری؟ صبح زود بود که یلدا دردش گرفت و آوردیمش بیمارستان. الانم دو ساعتی هست که بچه به دنیا اومده.

لبخندی پر از شوق بر لبش نشست و دلش برای خواهر زاده ی تازه به دنیا آمده اش ضعف رفت.

- حالشون چه طوره؟

- هر دوشون خوبن خدا رو شکر. یلدا هم دکترش گفت مشکلی نداره و نیازی به عمل نیست.

خدا را شکری زیر لب گفت.

- الان میام. کدوم بیمارستانه؟

یاشار نام بیمارستان را گفت و یاحا نیز با لبخندی که از لبش کنار نمی رفت به راه افتاد.

سبد گل را در دستش جابجا کرد و با زدن تقه ای به در وارد اتاق شد و سلامی به جمع داد.

همه شان آنجا جمع بودند و با دیدنش لبخندی زدند و با خوشرویی جوابش را دادند.

سبد گل را روی میز کوچک کنار تخت گذاشت و به یلدا که لبخند بی حالی بر لبش داشت پرسید: خوبی تو؟

چهره اش رنگ پریده بود اما با همان لبخند بی حالش تشکری کرد و یاحا سمت تخت کوچکی که کنار تخت یلدا بود رفت و با دیدن نوزاد غرق در خواب روی تخت لبخندش عمق گرفت.

چه خوب بود که بعد از این همه غم و عذاب با آمدن این بچه لبخند بر لب های همه شان برگشته بود و حیف که پدرشان نبود که نوه ای که برایش آن همه ذوق و شوق داشت را ببیند.

لبخندش کمرنگ شد اما حرفی نزد تا فضا را غمگین و کام بقیه را تلخ نکند.

دستش جلو رفت و به آرامی موهای ظریف و خرمایی رنگ دخترک را نوازش کرد و زیرلب قربان صدقه اش رفت.

یلدا که با لبخند خیره به او بود گفت: کی میشه من یه روز بچه ی تو رو بغل بگیرم.

یاحا پوزخندی زد. اگر بعضی اتفاقات نیفتاده بود اکنون بچه اش تقریبا شش ساله بود!

یاشار نگران و ناراحت نگاهش می کرد و رو به یلدا چشم و ابرویی آمد که بحث را ادامه ندهد اما او اخمی کرد و گفت: چیه اخم می کنی؟ دروغ میگم مگه؟ نباید سر و سامون بگیره و تشکیل زندگی بده؟ سنش هم داره میره بالا. از اون اتفاقات هم شیش هفت سال گذشته و به نظرم فکر کردن بهشون کار بیهوده ایه.

یاحا پتوی صورتی و کوچک نوزادی را روی تن ظریف و نحیف خواهر زاده ی یک روزه اش مرتب کرد و نگاه از او گرفت و گفت: من یه کم کار دارم می خوام برم. کاری نداری؟

یلدا با ناراحتی نگاهش کرد.

- یاحا؟

یاحا نزدیک تختش ایستاد و سعی کرد لبخند بزند.

- چیه؟ بچه دار هم که شدی ولی هنوزم عین بچگیات نازک نارنجی ای و اشکت دم مشکته.

- من فقط نگرانتم یاحا.

خم شد و پیشانی خواهرش را بوسه ای زد.

- تو نمی خواد نگران هیچی باشی. استراحت کن.

سپس از او و یاشار و مادرش خداحافظی کرد و از اتاق بیرون زد.

از راهروی باریک و طولانی بیمارستان در حال عبور بود که صدای کاوه را شنید. خواست بی توجه به مسیرش ادامه دهد اما لحن پر شتاب و حرفی که زد باعث شد همان جا بایستد.

- خیالتون راحت. حواسم به همه چی هست و هر چی بشه بهتون خبر میدم. فقط من الان باید زودتر برم چون ممکنه بهم شک کنند. خداحافظ.