پوزخند یاحا از نگاهش دور نماند.
- هنوزم عین بچگیاتی. ساده و احساساتی ولی حست رو پشت غرورت پنهون می کنی.
متعجب نگاهش کرد. اولین بار بود پس از این مدت به گذشته اشاره می کرد و او از حرفش سر درنمی آورد.
- منظورتون رو نمی فهمم.
کمی نگاهش کرد. سادگی و پاکی در نگاه این دختر می درخشید و زیادی حیف بود برای رویارویی با چنین مشکلاتی.
- من دوست ندارم تو زندگی بقیه دخالت کنم فقط می تونم بگم چشمات رو باز کن و حواست رو بیشتر به زندگی و اطرافیانت بده.
همراز گیج تر نگاهش کرد.
- منظورتون هیراده؟ چی کار کرده؟
چیزی نگفت فقط کمی به او خیره ماند و سپس بی ربط گفت: آبمیوه ات رو بخور، منم باید برم کم کم. خداحافظ.
منتظر جواب همراز نماند و از اتاق بیرون زد.
* * *
یاحا در حالی دیدن یکی از پرونده ها گفت: موافقی پرونده ها رو ببرم دفتر خودم؟
از آن شب فعل و فاعل های حرف زدنش با همراز مفرد شده بود و همراز هم مشکل خاصی با این قضیه نداشت.
سه روزی از آن شب گذشته بود و همراز بی توجه به اعتراض های مادرش و یاحا برای آن که بیشتر در خانه بماند و استراحت کند، به کارخانه آمده بود.
کمی از درد و کوفتگی بدنش کم شده بود اما سرش و دستش هنوز باندپیچی شده و درد داشت.
یاحا هم که طاقت نیاورد که او را در این حال تنها بگذارد و پیش او آمده بود.
همراز سریع منظورش را گرفته بود. پرسید: چرا؟ نکنه این جا به کسی مشکوک هستید؟
متفکر سری تکان داد: راستش نمی تونم با قاطعیت بگم کی اما بله مشکوکم. حالا نمی دونم شَکم درست باشه یا به خاطر اقتضای شغلمه.
همراز موافقت کرد.
- باشه مشکلی نیست.
خودش هم نمی دانست این همه اعتماد را به او از کجا آورده که ذره ای به این مرد جوان و آشنای دورش شک نداشت.
- راستی تا یادم نرفته بگم که بهتره سیمکارتت رو عوض کنی. به نظرم بهتر هم هست یه چند روزی کمتر بیای کارخونه.
- آخه...
- آخه نداره دیگه. من خودم میام و حواسم هم به همه چی هست. بذار اونا فکر کنند که تو به حرفشون گوش دادی و دست از پرونده ها برداشتی.
متفکر نگاهش کرد که خودش توضیح داد: ببین همراز، من شک ندارم که هنوزم اونا ما رو تحت نظر دارند. پس هر چی کمتر آفتابی شی به نفعته.
لحظه ای در سکوت نگاهش کرد. این مرد در این مدت کم حسن نیتش را خیلی خوب ثابت کرده بود.
یاحا که مکث همراز را دید پرسید: نکنه توام عین شوهرت فکر می کنی منم تو این ماجرا دست داشتم و بهم اعتماد نداری؟
سریع جواب داد: نه، نه این چه حرفیه؟ هیراد هم منظوری نداشت و فقط نگران بود اون روزا.
- راستی خبری نشد ازش؟
منظورش هیراد بود و اخم های همراز با یادآوری صبح درهم رفت.
صبح ژیلا اسدی به اتاقش آمده بود تا پرونده ها را به همراز نشان دهد و از دهانش در رفت که دوست هیراد فوت کرده و مجبور شده است به شهرستان برود.
از اینکه موضوع را از دهان آن دختر شنیده بود متعجب شد و هم حرصش گرفت. همسرش جواب تلفن های او را نمی داد اما به تلفن های یک دختر غریبه پاسخ می داد. وقتی از ژیلا پرسید که او از کجا خبر دارد کمی دستپاچه شد اما سریع به خودش آمد و پاسخ داده بود که برای پرسیدن سوالی به او زنگ زده و آن طور فهمیده.
با لحنی سرد جواب داد: یکی از دوستاش فوت کرده و مجبور شده که بره شهرستان برای مراسمش.
یاحا آهانی گفت و از جا برخاست.
- خیلی خب پس من دیگه میرم. پرونده ها رو هم یه سریش رو الان می برم، بقیه اش هم بعدا.
همراز از روی صندلی اش بلند شد.
- باشه ممنون.
یاحا رفت و همراز پشت پنجره ایستاد و نگاهش به ماشین هیراد که داخل محوطه پارک می کرد افتاد. سپس پیاده شد مقابل یاحا که قصد رفتن داشت ایستاد و با هم حرفی زدند و سپس یاحا سوار ماشینش شد و هیراد داخل آمد.
این همه نگرانش شده بود و او به تماس آن دختر جواب میداد اما به همراز نه.
پوزخندی روی لب هایش نقش بست.
از دست هیراد حسابی حرص گرفته و عصبی بود. طولی نکشید که تقه ای به در اتاقش خورد و در باز شد.
حتی رویش را برنگرداند که هیراد را ببیند و همچنان از پنجره به محوطه خیره بود.
- سلام.
کوتاه جوابش را داد و صدای قدم های او نزدیک تر شد.
صدای گام هایش نزدیک تر شد و پرسید: خوبی؟
چه قدر هم که برای او حالش اهمیت داشت!
باز هم جلوتر آمد و حالا پشت سرش ایستاده بود و طولی نکشید که از پشت در آغوشش کشید.
- دلم برات تنگ شده بود همراز.
او چه؟ او هم دلتنگش بود؟ نمی دانست! در این چند روز نگران بود که اتفاقی برای او نیفتاده باشد و با قضیه ی صبح امروز، حسابی از دستش دلخور و عصبی بود.
بوسه ی هیراد روی سرش نشست و او حس بدی پیدا کرد. چرا در آغوش همسرش احساس خوبی نداشت و حس امنیت و آرامش نمی کرد؟
- همراز؟ نمی خوای چیزی بگی؟ نمی خوای نگام کنی؟
با صدای او از افکار پریشان و آشفته اش بیرون آمد و آرام صدایش زد: هیراد؟
هیراد جانمی گفت و برایش آغوشش را تنگ کرد و دستش را روی بازوی همراز گذاشت؛ از دردی که در دستش پیچید چیزی که می خواست بگوید فراموشش شد و چهره اش درهم رفت و آخی گفت.
هیراد متعجب شانه اش را گرفت و او را سمت خودش چرخاند و با دیدن کبودی صورتش و پیشانی زخمی اش چشمانش گرد شد.
- چی شده همراز؟ چه بلایی سرت اومده؟
کوتاه و سرد جواب داد: هیچی.
دست سالمش را گرفت و به دنبال خود کشاند و کنار یک دیگر روی صندلی ها نشستند و هیراد با جدیت و اخم گفت: یعنی چی هیچی؟ تعریف کن ببینم چی شده.
خلاصه ای از اتفاقات آن شب را برایش شرح داد. بعد از حرف های او با چهره ی سرخ شده از خشم گفت: غلط کرده هر کی این بلا رو سرت آورده. خودم زیر سنگم باشه پیداش می کنم. حالا چرا هیچی به من نگفتی؟