پرگار

قسمت 64

رایگانفاطمه احمدی

اخم هایش درهم شد: کی بود؟ می شناختیش؟

سری به طرفین تکان داد و دستی به باندپیچی سرش زد.

- نتونستم ببینمش، صورتش رو پوشونده بود.

- چرا به من یا پلیس خبر ندادی؟

تکانی خورد و از دردی که در دستش پیچید آخ آرامی گفت و جواب داد: تحت نظرم داشت، گفت اگه به کسی خبر بدم خبری از مدارک نیست.

یاحا نفس کلافه ای کشید و سعی کرد خودش را کنترل کند تا مشتش توی صورت این دختر خودسر و غد ننشیند! در این دو سه ساعت از دلهره دیوانه شده بود.

اما نتوانست حرص و عصبانیتش را در لحنش کنترل کند: آخه من چی به تو بگم دختره ی خودسر و لجباز؟ صد دفعه نگفتم تو هیچ کاری نکن، ها؟ گفتم یا نگفتم؟ چی با خودت فکر کردی که تنها و اونم تو شب پا شدی رفتی سر قرار با یه گردن کلفت؟ تو اصلا فکرم می کنی مگه؟ نمی شد یه خبر به من بدی؟ حتما باید خودسرانه عمل می کردی؟ خیر سرم مثلا وکیل این پرونده ام! وقتی خودت این جوری و بی هماهنگی هر کاری می کنی، وکیل می خوای چی کار؟ نباید یه مشورت با من می کردی؟ اصلا تو فکر کردی یکی در راه رضای خدا میاد میگه من مدرک دارم بیا بهت بدمش؟ تو یه درصد شک نکردی که ممکنه دروغ باشه؟ اگه بلای بدتری سرت می اومد من چی کار می کردم؟ جواب مامانت رو چی می دادم؟

همراز با چشمان گرد شده و دلخور نگاهش کرد. اولین بار بود این قدر عصبی او را می دید. یعنی این قدر نگرانش شده بود؟

یاحا نگاه او را که دید با کلافگی دستی میان موهایش فرو برد. انگار زیادی تند رفته بود.

قصد ناراحت کردن همراز را نداشت. اما از این خودسری هایش هم خوشش نمی آمد؛ وقتی به این فکر می کرد که ممکن بود اتفاق بدتری برای او رخ دهد، تا مرز جنون می رفت.

رو برگرداند و سمت پنجره رفت و خیره به آسمان تیره و گرفته ی شب شد و صدای همراز گوش هایش را پر کرد: می دونم کارم اشتباه بود و باید بهتون خبر می دادم ولی اون قدرم بی فکر و بی منطق نیستم که به این موضوع فکر نکرده باشم اما من حاضرم همه کار بکنم که زودتر پرونده به نتیجه برسه و اون قاتل پیدا شه. اون مرد ازم خواست که بی خیال اون پرونده های کارخونه بشم اما من حتی بدتر از اینا هم سرم بیاد بازم بی خیال نمیشم و ادامه میدم. من تموم تلاشم رو می کنم.

یاحا سکوت کرده و پشتش به همراز بود. می توانست درکش کند، هم درد بودند دیگر...

دوباره همراز ادامه داد: وقتی که تصمیم گرفتم بیام کارخونه، همه و بیشتر از همه هیراد بود که مانعم شد چون همشون معتقد بودند که من نمی تونم دووم بیارم، این کارا به من نمی خوره اما من هر طور شده موندم، موندم تا اون قاتل پست فطرت رو هر طور شده پیدا کنم و خون پدرم پایمال نشه.

صدایش لرزید اما سعی داشت باز هم مصمم باشد.

- همه گفتند نمی تونی و تو کارا پشتم رو خالی کردند، شما هم که هر چی خواستین بارم کردین اما مهم نیست، فقط این مهمه که مشکل اون پرونده های کوفتی چیه که امشب این جوری شد.

همراز سکوت کرد و نگاهش تارش را به قطرات سرم دوخت. او ضعیف نبود، فقط تنها بود، زیادی تنها. با وجود آدم های اطرافش حس تنها بودن داشت.

مادرش که مدام در حال گریه و مرور خاطرات بود، هیراد که هر موقع به او احتیاج داشت کنارش نبود و نه دوست و آشنای خاصی که پشتش را به آنها گرم کند.

فقط مجبور بود یک تنه تمام مشکلات را به دوش بکشد، تمام دردهایش را توی خودش بریزد و در خلوت خودش اشک بریزد.

یاحا بالاخره سرش را برگرداند. این دختر برعکس قیافه ی اخمو و اخلاق سردش اما زیادی احساساتی بود و با وجود کوله بار اندوهی که روی شانه های نحیفش سنگینی می کرد سعی داشت باز هم محکم بایستد و با دشواری و مشکلاتش مقابله کند.

جلو رفت و کنار تختش ایستاد. طاقت نیاورد دلخوری را در چشمانش ببیند.

- درست میگی، من زیادی تند رفتم اما نمیشه از این که اشتباه کردی هم گذشت. فقط حواست رو از این به بعد بیشتر جمع کن. چون همه چی اون طور که تو فکر می کنی ساده نیست. پس خیلی مراقب باش چون امکان داره بازم این جور اتفاقاتی بیفته.

سری تکان داد و او افزود: فردا که مرخص شدی میریم آگاهی و همه چیو براشون تعریف می کنی.

باز هم سرش را تکان داد و گفت: امروز خیلی به زحمتتون انداختم. الان زنگ می زنم مامانم بیاد پیشم، شما برید.

- هستم فعلا، تو زنگت رو بزن.

بی حرف تکانی خورد و خواست دستش را تکان دهد اما یک دستش باندپیچی شده بود و به دست دیگرش نیز سرم وصل بود.

با درماندگی نگاهی به کیفش انداخت. به اندازه ی کافی امشب به یاحا زحمت داده بود و دیگر نمی خواست مزاحمش باشد.

سعی کرد هر طور شده کیفش را بردارد اما دست یاحا زودتر جلو رفت و کیفش را برداشت و آن را به دستش داد.

همراز با خجالت تشکری کرد. حالش از این ضعیف بودنش به هم می خورد. هیچ گاه دلش نمی خواست کسی ضعفش را ببیند و حتی اجازه نمی داد کسی اشکش را ببیند اما اکنون همه چیز عوض شده بود.

با دست زخمی اش هر طور که شده گوشی اش را از توی کیفش بیرون

آورد و شماره ی مادرش که چندین بار هم به او زده بود را گرفت و یاحا از اتاق بیرون رفت.

کمی با مادرش صحبت کرد و مادرش گفت که خودش را خیلی سریع خواهد رساند و همان لحظه یاحا با نایلونی در دست داخل آمد.

آن را روی میز گذاشت و از داخل نایلون آبمیوه ای بیرون آورد و نی را در آن فرو کرد و به دستش داد.

- بگیر بخور، رنگ و روت پریده.

تشکر آرامی کرد و آبمیوه را از دستش گرفت و یاحا پرسید: از شوهرت خبری نشد؟

آرام زمزمه کرد: نه، هر چی زنگ می‌زنم جواب نمیده. می ترسم اونم گرفتار چنین جریان هایی شده باشه.