پسری که پدرش متهم قتل پدر او بود، پسری که پس از چند سال دیده بودش به نظرش برای کمک رسانی به او بهترین شخص بود.
تکانی خورد که از دردی که در تنش پیچید ناله اش برخاست. آن قدر از آن مرد کتک خورده بود که جای سالم برایش باقی نمانده بود.
لحظات به کندی برایش می گذشتند و خیسی خون روی پیشانی اش حس بدی به او منتقل می کرد و درد و سوزش دستش از ضرب چاقو نفسش را داشت بند می آورد.
چراغ ماشینش هنوز هم روشن بود تا اگر یاحا آمد در این تاریکی بتواند او را پیدا کند.
نمی دانست چه قدر گذشته که با شنیدن صدای ماشینی نور امیدی در دلش تابید که دیگر تنها نیست.
یاحا به سرعت پیاده شد و سمت او آمد. در ماشین همراز را باز کرد و با دیدن او ترس در دلش نشست. چه بلایی سر این دختر آورده بودند؟
- همراز؟ خوبی؟ صدام رو می شنوی؟
همراز پلک های سنگینش را از هم باز کرد و به چشمان نگران یاحا دوخت و ناله ای زیرلب کرد.
یاحا سریع دست به کار شد. دست پیش برد و گفت: دستت رو بده به من کمکت کنم پیاده شی.
همراز دست سردش که خونی هم شده بود را در دست یاحا که سمتش دراز شده بود گذاشت و یاحا به آرامی کمک کرد تا پیاده شود و او را سوار ماشین خودش کرد.
باران شدت گرفته بود و هر دو خیس شده بودند. یاحا دوباره سمت ماشین همراز رفت و کیف و گوشی اش را برداشت و ماشینش را هم خاموش کرد و پس از زدن ریموت، سوار ماشین خودش شد و بدون مکث و با سرعت به راه افتاد.
- کی این بلا رو سرت آورده؟
همراز دستش را روی دست دیگرش گذاشت که هنوز داشت از آن خون می رفت. از درد نفس نفس میزد و اشکش درآمده بود.
یاحا که سکوتش را دید نگاهی سمتش انداخت و تازه متوجه ی خونریزی دستش شد و ماشین را گوشه ای متوقف کرد.
هول و دستپاچه شده بود.
- باید با یه چیزی دستت رو ببندم که خونریزی قطع شه تا وقتی که می رسیم بیمارستان.
همراز نای سر تکان دادن را هم نداشت و تنها به شال گردن نازک دور گردنش اشاره کرد.
یاحا خودش را جلو کشید و شال را از دور گردنش باز کرد و به آرامی دور زخمش را بست که همراز آخ بلندی گفت و اشکش روی دست یاحا که هنوز بند شال بود چکید.
با ناراحتی نگاهش کرد و پس از روشن کردن دوباره ی ماشین گفت: یه کم تحمل کن، الان میریم بیمارستان.
همراز نفس پر درد و سنگینش را بیرون داد و چیزی نگفت، البته نای جواب دادن نداشت.
سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و لحظه ای چشم بست اما آن قدر درد داشت که باز هم ناله کرد و یاحا هم به سرعتش افزود.
وارد شهر که شد برای آن که به ترافیک نخورد از خیابان های فرعی و کوچه پس کوچه ها و با سرعت می راند؛ با رسیدن جلوی بیمارستان سریع پیاده شد و در را برای همراز باز کرد و باز هم دستش را سمتش دراز کرد. تمام تنش کوفته بود که نمی توانست به راحتی تکان بخورد و راه برود که یاحا سریع و همین طور دستپاچه دستش را دور کمر او حلقه کرد و دست سالمش را دور گردن خودش انداخت تا تمام وزنش روی او باشد و همراز درد کمتری بکشد.
همراز حال خوبی نداشت و رنگ و رویش حسابی پریده بود.
یاحا او را به قسمت اورژانس برد و با آمدن پرستار و پزشک و افتادن پرده ی سفید رنگ، چهره ی بی رنگ و روی همراز از مقابل دیدگانش محو شد.
نفس پر استرسش را بیرون فرستاد و عقب گرد و تکیه اش را به دیوار داد.
نگاهش به دست هایش که به خاطر زخم همراز خونی شده بود، افتاد و سمت انتهای راهرو و سرویس بهداشتی رفت و پس از شستن دست هایش، از بیمارستان بیرون زد.
سمت ماشینش رفت و کیف همراز را به همراه گوشی اش خودش برداشت و دوباره داخل بیمارستان رفت.
با دیدن پزشک همراز که پرده ی سفید رنگ را کنار زد، به قدم هایش چاشنی سرعت اضافه کرد و جلو رفت تا وضعیت همراز را از او جویا شود.
- حالش چه طوره خانوم دکتر؟
- شما چه نسبتی با ایشون دارید؟
به فکر فرو رفت. چه نسبتی با همراز داشت و این قدر نگرانش شده بود؟ که قلبش از اضطراب لحظه ای آرام نگرفته بود؟ همراز که جز موکل و یک دوستی دور هیچ نسبتی با او نداشت.
درست نبود با وجود شخص دیگر و نامش در شناسنامه ی همراز، به خودش لقب نامزد و یا همسر همراز را بدهد، اصلا هم دوست نداشت خودش را برادر او معرفی کند.
- من از دوستان خانوادگیشون هستم.
سری تکان داد: خوشبختانه زخم دستش عمیق نبود و نیازی به جراحی نذاشت و با بخیه و پانسمان برطرف شد. سرش هم یه شکستگی جزیی داشت که اونم پانسمان کردیم. کبودی ها و کوفتگی های بدنش هم با استراحت بهتر میشه.
تشکری از او کرد و پس از رفتن او، یاحا نیز وارد اتاق شد.
پرستار در حال تنظیم قطرات سرم بود که یاحا جلو رفت و کیف همراز را روی میز کوچک کنار تخت گذاشت و به چهره ی رنگ پریده ی همراز نگاهی انداخت.
پس از رفتن پرستار بدون آن که نگاهش را از همراز بگیرد پرسید: خوبی؟
کم جان پلکی روی هم گذاشت و آرام و بی حال جواب داد: ممنون. عذر می خوام که مزاحم شما هم شدم اما اون لحظه نمی دونستم چی کار کنم و کسی نبود ازش کمک بگیرم.
روی صندلی کنار تختش نشست و بی توجه به تعارف هایش گفت: تو اون جا چی کار می کردی؟
لب گزید. کارش ریسک بود و شاید هم غیر منطقی.
- یه نفر زنگ زد بهم و گفت یه مدارکی داره که تو پرونده بهمون کمک می کنه و آدرس داد که برم سراغش و اونجا تهدیدم کرد و گفت که پا تو کفششون نکنم و سرم تو کار خودم باشه.