دستان لرزانش دور فرمان حلقه شدند و به راهش ادامه داد.
داشت چه کار می کرد؟ اگر برایش اتفاقی می افتاد چه؟ اگر آن آدم ها خطرناک بودند چه؟
از این فکرها لرزی به تنش افتاد و سرعتش را کم کرد.
به راست و دروغ حرف آن مرد اطمینانی نداشت و مشخص نبود که واقعا مدرکی در دست دارد که به دردش بخورد یا نه. اما ذهنش وسوسه اش می کرد که یک درصد هم که شده فکر کند حرف های آن مرد راست است و بزودی همه چیز حل خواهد شد.
نفسی کشید و زمزمه کرد: خدایا کمکم کن.
سپس با تردید و قلبی پر از دلهره پایش را روی پدال گاز فشرد.
هر چه به محل قرار نزدیک تر میشد، استرس و نگرانی اش هم بالا می رفت و فضای تاریک و بسیار کم رفت و آمد حسابی وحشت را به دلش راه داده بود.
اما با این همه دلش می خواست زودتر خودش را برساند و از موضوع باخبر شود. شناختن قاتل و رسیدن او به جزای کارش هدفش بود.
بنابراین با وجود طپش قلبی که از استرس سراغش آمده بود و شک و تردیدش اما باز هم به راهش ادامه داد. باید تا تهش می رفت.
با دیدن چراغ روشن ماشینی که کمی جلوتر ایستاده بود فهمید که رسیده است. مگر غیر از آن دو چه کسی در این سرما و تاریکی به این بیابان می آمد؟
ماشین را متوقف کرد و نگاهی به اطرافش انداخت. تا چشم کار می کرد تاریکی بود و تاریکی و فقط چراغ ماشین خودش و آن مرد فضا را روشن ساخته بود.
وحشت بیش از پیش به جانش نشست و زمزمه کرد: عجب غلطی کردم اومدم، کاش نمی اومدم.
همان طور در حال حرف زدن و سرزنش خودش بود که با ضربه ای که به شیشه خورد با ترس هینی کشید و دستش را روی قلبش گذاشت.
دست مرد سمت دستگیره رفت و با صدای خشن و سردش گفت: پیاده شو.
دستان عرق کرده از استرسش را به پالتویش زد و به آرامی و با قلبی که خودش هم ضربانش را می شنید پیاده شد.
مرد که صورتش را پوشانده بود جلوتر رفت و گفت: دنبالم بیا.
به خودش آمد و جواب داد: کجا بیام؟ مدارک رو بده که برم.
مرد خنده ای عصبی و پر از تمسخر کرد و بازوی همراز را در چنگش گرفت که همراز تکانی خورد و سعی کرد بازویش را از حصار دستان او خارج کند اما تقلاهایش در مقابل قدرت بالای مرد قوی هیکل بی حاصل بود.
- ولم کن، مدارک رو بیار.
او را دنبال خود کشاند. همراز سعی داشت مقاومت کند و دستش را از دست او بیرون بیاورد اما توانایی اش را نداشت.
همراز با حرص داد زد: چی کار داری می کنی؟ منو کجا میبری؟ بهت میگم مدارک رو بده.
مرد انگار صدایش را نمی شنید و فقط او را دنبال خود می کشاند. کمی که از ماشین همراز دور شدند، مرد دستش را به شدت رها کرد، طوری که تعادل همراز به هم خورد و روی زمین افتاد. دردی در بدنش پیچید اما سریع خودش را جمع و جور کرد و بلند شد.
- داری چه غلطی می کنی؟ قرارمون اون مدارک بود.
مرد جلو آمد و همراز با چشمانی از حدقه درآمده با ترس قدمی عقب رفت و با دیدن برق چاقویی مقابل صورتش هینی کشید و چشمان گرد شده از وحشتش را به او دوخت.
- شنیدم تو اون پرونده ها دنبال مدرک می گردی، آره؟ واسه چی دوست داری شر درست کنی هان؟ سرت تو کار خودت باشه و تو کار بقیه دخالت نکن که بد می بینی؟ شیرفهم شدی؟
همراز با حرص نگاهش کرد: اصلا تو کی هستی؟ واسه چی اومدی سراغ من؟
چاقو را کامل نزدیک صورتش قرار داد طوری که سردی ترسناک آن را می توانست روی پوستش حس کند.
نفس هایش تند شده بود و قلبش با ترس می کوبید.
- به تو ایناش ربطی نداره، فقط خواستم بگم که پا تو کفش بقیه نکنی. وگرنه توام میری پیش بابا جونت.
اگر می گفت تا حد مرگ ترسیده اغراق نکرده بود اما با جسارت جواب داد:
من نمی دونم توی دروغگو کی هستی که منو به بهونه ی مدرک اینجا کشوندی و ماها رو از کجا می شناسی اما کور خوندی اگه فکر کنی من دست برمی دارم...
حرفش تمام نشده بود که جیغ بلندش در فضای خوف آور بیابان پیچید.
* * *
یاحا با خستگی وسایلش را جمع کرد و کاپشنش را از چوب لباسی برداشت و پوشید و پس از برداشتن کیفش از اتاقش بیرون رفت.
داخل پارکینگ شد و همان لحظه صدای زنگ گوشی اش برخاست.
در عقب ماشینش را باز کرد و کیفش را روی صندلی انداخت و همان طور که در جلو را باز می کرد و سوار می شد موبایلش را پاسخ داد: بله؟
لحظه ای هیچ صدایی جز نفس نفس زدن نیامد.
مردد صدا زد: خانوم رادفر؟
صدای ضعیف و پر درد همراز به گوشش رسید: یاحا!
با نگرانی پرسید: همراز؟ چی شده؟ تو کجایی؟
همراز به آهستگی و نفس زنان پاسخ داد: کمکم... کن.
یاحا حسابی دستپاچه شده بود: چی شده همراز؟ اتفاقی افتاده؟
همراز به سختی زمزمه کرد: زود بیا.
متوجه شد که چندان توان حرف زدن ندارد که سریع ماشین را روشن کرد و گفت: کجایی؟ لوکیشن بفرست سریع.
باشه ی ضعیفی گفت و تماس را قطع کرد.
یاحا با دیدن لوکیشن خارج از شهر چشمانش گرد شد و پایش را روی گاز فشرد و زمزمه کرد: آخه تو اون جا رفتی چی کار؟
با سرعت می راند و حتی توجهی به چراغ قرمز نکرد. باید هر چه سریع تر خودش را به همراز می رساند.
همرازی که به سختی و با درد خودش را داخل ماشینش رسانده بود تا از سرمای هوا و خیس شدن از بارانی که شدت گرفته بود در امان بماند و به سختی شماره ی او را گرفته بود.
کسی نبود که با او تماس بگیرد و درخواست کمک کند؛ مادرش که می دانست او را در این حال زار و داغان ببیند حالش از خود همراز هم بدتر خواهد شد، هیراد هم که گوشی اش را جواب نمی داد، امید نیز آن قدر درگیر مشکلات شخصی اش بود که نمی خواست مزاحمش شود و فقط می ماند یک نفر؛ یاحا.