پرگار

قسمت 61

رایگانفاطمه احمدی

- پرونده های حسابداری رو از اول همین سال می خواستم.

چشمان آرایش شده ی ژیلا لحظه ای گرد شد.

- از اول سال؟! مشکلی پیش اومده که می خواین پرونده ی نه ماه رو ببینید؟ چون خیلی زیادن.

همراز شانه ای بالا انداخت و تأکید کرد: بله از اول سال. می دونم زیاده اما من همشون رو می خوام.

ژیلا چشمی در حدقه چرخاند و پس از لحظه ای مکث پاسخ داد: چشم، آماده شون می کنم و میارم براتون.

همراز با تشکر کوتاهی عقب گرد کرد و از اتاق بیرون زد و ژیلا با درماندگی زمزمه کرد: بدبخت شدیم رفت، خدا بگم چی کارت نکنه هیراد که هر چی می کشم از دست توئه!

سپس با تکان دادن سرش سمت قفسه هایش رفت تا پرونده ها را برای او آماده کند.

همراز به اتاقش برگشت و کیفش را برداشت و از اتاق بیرون زد و با دیدن امید که از رو به رویش می آمد لبخند کمرنگی زد.

- سلام.

امید بی حوصله و خسته نشان می داد اما او هم لبخندی زد و پاسخش را داد: سلام، داری میری؟

- بله، راستی شما خبری از هیراد ندارین؟

متعجب پرسید: هیراد؟!

سری تکان داد: آره، از دیروز خبری ندارم ازش، نگرانش شدم. گفتم شاید شما خبر داشته باشید.

او هم متفکر جواب داد: منم ندیدمش امروز اما گفتم حتما خودت خبری ازش داری.

همراز با ناراحتی نه ای گفت.

- نگران نباش، می شناسیش که سر به هواست. به زودی پیداش میشه.

چیزی نگفت و از او خداحافظی کرد و داخل محوطه رفت و این بار سوالش را از نگهبان پرسید که جواب داد: والا خانوم رادفر، دیروز بعد این که شما رفتین تلفنشون زنگ خورد و بعدش نمی دونم کی پشت خط بود و چی بهش گفت که حالش بد شد و بعدشم پا شد با سرعت رفت. ازش هم پرسیدم ولی اون قدر داغون بود که اصلا حتی نگاهمم نکرد.

همراز متفکر و دلواپس تر از قبل شد. چه اتفاقی افتاده بود مگر؟

بی حواس از نگهبان تشکری کرد و سوار ماشینش شد که صدای زنگ گوشی اش در فضا پیچید.

با فکر این که شاید هیراد باشد سریع یک دستش را به فرمان گرفت و حواسش را به جلو داد و با دست دیگرش گوشی را از جیب زیپ باز کیفش درآورد و نگاهی به شماره ی ناشناس انداخت و گوشی را روی اسپیکر گذاشت که حواسش از رانندگی اش پرت نشود.

با لحن جدی اش جواب داد: بله؟

صدای جدی و سرد مردی در گوشش پیچید که بی مقدمه گفت: می خوای بدونی قتل بابات کار کیه؟

چشمانش گرد شد و با زدن راهنما ماشین را کنار خیابان پارک کرد و پرسید: شما؟

- کاری نداشته باش من کی ام. فقط یه مدارکی توی دست منه که می تونی باهاش قاتل بابات رو بشناسی.

هیجان زده جواب داد: خب اون مدارک رو برام بفرستین.

صدای مرد پر از تمسخر شد.

- دیگه چی؟ امری نیست؟!

اخم های همراز درهم شد.

- مزاحم نشید آقا.

صدای مرد خونسرد و قاطع بود و گویی از حرفش اطمینان کامل دارد.

- خیلی خب قطع می کنم. تو و اون وکیله هم الکی بگردین دنبال مدرک!

قبل از آن که قطع کند همراز سریع گفت: خب من باید چی کار کنم؟

صدایش رنگ رضایت گرفت.

- آها حالا شد. خب عین دخترای خوب پا میشی میای به آدرسی که بهت میگم اما... اما تنها. بدون این که به اون وکیله حتی زنگ بزنی یا به بقیه بخوای خبر بدی که اگه به حرف من گوش نکنی خبری از مدرک نیست، فهمیدی؟ تنها میای.

سکوت کرد و متفکر و با اخم های درهم خیره به خیابان شد و مردد بود. از کجا معلوم که این مرد ناشناس راست بگوید؟

فکرش را به زبان آورد: از کجا معلوم که دروغی توی کار نباشه؟

مرد خنده ای عصبی کرد.

- چرا این قدر ادا اطوار درمیاری؟ خوبه تو کارت گیره نه من! می تونی بیای و مدرک رو تحویل بگیری و بفهمی بابات چرا کشته شده، می تونی هم نیای و همین جور بیخودی دور خودت بچرخی و بی نتیجه بمونی. دیگه خود دانی! میای یا قطع کنم؟

راست می گفت. او کارش گیر بود، نه آنها! دروغ چرا؟ حسابی ترسیده و نگران شده بود اما اگر حتی یک درصد هم این مرد راست می گفت چه؟ نمی خواست به خاطر این تردید و نگرانی شانس موفقیت خود را از دست بدهد. به آنجا می رفت و اطلاعات را می فهمید و مدارک را می گرفت و برمی گشت و یا اگر هم سرکاری بود، لااقل پشیمان نمی شد که ای کاش سر این قرار می رفت.

- کجا باید بیام؟

مرد مکثی کرد و سپس گفت: آدرس رو برات می فرستم اما حواست باشه که من حواسم بهت هست و اگه یه وقت به کسی خبر بدی مدرک منتفیه. الانم این قدر این جا واینستا، راه بیفت. مسیر دوره.

همراز با ترس نگاهی به اطرافش انداخت اما هیچ شخص مشکوکی را ندید. ولی آن فرد انگار واقعا او را می دید!

- اصلا تو کی هستی؟ منو از کجا می شناسی؟ کجایی که منو می بینی؟

بی حوصله و عصبی گفت: این قدر منو سوال پیچ نکن دختر. سریع راه بیفت.

بی آن که منتظر جواب همراز بماند تماس را قطع کرد و کمتر از یک دقیقه گذشته بود که اس ام اس آدرس برایش ارسال شد.

نگاهی به آدرس انداخت و نفس کلافه ای کشید. خارج از شهر بود و بیشتر از یک ساعتی راه بود و هوا هم داشت تاریک می شد.

وارد مخاطبینش شد و به نام یاحا زارع نگاهی انداخت. یعنی باید به او خبر می داد؟

پیامی روی صفحه اش آمد: "این قدر زل نزن به اون گوشی و فکر نکن که به کی خبر بدی به کی خبر ندی، راه بیفت!"

با ترس گوشی را کنار گذاشت و ماشین را روشن کرد. ساعت شش بود و هوای پاییزی زود تاریک شده بود. کارش هم چندان طول نمی کشید و تا نهایتا ساعت نه به خانه می رسید.

سعی داشت به خودش امیدواری دهد و به این فکر نکند که کسی در حال تعقیب اوست، که امکان وقوع هر خطری وجود دارد، ممکن است سر کارش گذاشته باشند و فقط به این فکر کند که همه چیز را خواهد فهمید و پرونده ی پدرش حل خواهد شد و قاتل پدرش نیز پیدا.