همراز با دقت به حرف های گوش می داد. با شنیدن این حرف ها خودش هم مشکوک شده بود.
- یعنی عمو امید یا هیراد چیزی از این ماجرا نمی دونند؟
یاحا نفس کلافه ای کشید: نمی دونم. شایدم بدونند و نخوان حرفی بزنند.
- چرا؟ نکنه خطری تهدیدشون می کنه؟
کوتاه و متفکر جواب داد: بعید نیست.
همراز دلواپس هیرادی شد که هر چه به او زنگ میزد پاسخگو نبود.
نکند بلایی سرش آمده باشد؟
مضطرب گفت: یه مشکلی پیش اومده.
اخمی روی پیشانی یاحا جاخوش کرد.
- چه مشکلی؟
- امروز من از بعدازظهر تا حالا خبری از هیراد ندارم. هر چی بهش زنگ می زنم جوابم رو نمیده.
- خانواده اش خبری ازش ندارند؟
- راستش بهشون نگفتم که نگران نشن. حالا بازم بهش زنگ می زنم و فردا هم میرم در خونه اش. الان شما اینو گفتید نگران شدم که یه وقت اتفاقی براش نیفتاده باشه.
لبخند محو و بی حالتی از روی لبش گذر کرد.
این دختر اخموی احساساتی همیشه ی خدا نگران بود.
دلش می خواست این قدر میانشان فاصله نمی افتاد تا مانند گذشته با شوخی و خنده با چاشنی اذیت سرحالش بیاورد اما هم فاصله ها اجازه نمی داد و هم نه او یاحای پر شور سابق بود و نه همراز آن دختر پانزده ساله.
- من اینا رو نگفتم که شما نگران بشید فقط گفتم که در جریان باشید و حواستون رو بیشتر جمع کنید. نگران همسرتون هم نباشید، انشالله مشکلی پیش نمیاد.
همراز سری تکان داد و از ذهنش گذشت آن پسرک مردم آزار که جدای از حمایت هایش سر به سرش می گذاشت کجا و این پسر که ادب از سر و رویش می چکید کجا!
- امیدوارم. خب دیگه مزاحم شما نشم.
- خواهش می کنم، من اگه وقت کنم فردا و اگه نه هم پس فردا میام کارخونه بیشتر حرف می زنیم.
همراز تشکری کرد و پس از خداحافظی از او دوباره شماره ی هیراد را گرفت و باز هم بوق های متوالی بود که نصیبش میشد.
* * *
نگاهش را به صفحه ی مانیتوری که سرگرد سمت او چرخانده بود دوخت.
دوربین چندتا از مغازه های آن اطراف فقط داخل خود مغازه را می گرفت و خانه ها نیز دوربین نداشتند و این تصویر هم از همان پاساژ آن سوی خیابان گرفته شده و به دلیل تاریکی شب و باران اندکی که می بارید و همین طور فاصله ای نسبتا دور چیز چندان واضحی مشخص نبود. انگار که دقیقا با قطع برق مرد وارد ساختمان شده بود.
و فیلم دیگری که نشانش داد مربوط به دوربین خیابان بود که فقط مردی سیاه پوش را آن هم از پشت نشان داده بود و پس از آن گویی آب شده و توی زمین فرو رفته بود که هیچ اثری هم از نمانده بود.
- این که چیزی ازش مشخص نیست اصلا.
سرگرد هم سری به تأسف تکان داد.
- بله متأسفانه، البته گفتم به همکارانم که یه کم تصویر رو با کیفیت کنند اما بازم بعید می دونم چیزی ازش معلوم بشه. اون شخص فکر همه جاش رو کرده که هیچ ردی رو از خودش به جا نذاره.
یاحا نیز با ناراحتی سرش را تکان داد و با یادآوری موضوعی گفت: راستی اون آقایی که خانوم رادفر در موردش حرف زده و گفته بود اومده در خونه شون و آقای رادفر رو تهدید کرده چه طور تبرئه شد؟
- آقای کیهان منصوری، هیچ مدرکی علیهش نبود و فقط در حد همون تهدیدهای در خونه بود و همین. هیچ سوسابقه ای هم نداشتند و بعد از این که مدتی رو تحت نظرشون داشتیم هیچ چیز مشکوکی ازشون ندیدیم که بازداشت شون کنیم. البته قراره که تا اطلاع ثانوی از شهر خارج نشه و
ما هم بازم دورادور حواسمون بهش هست.
آهانی گفت و از جا برخاست و پس از خداحافظی از او با قدم هایی سست و ناامیدانه از آگاهی بیرون زد و سوار ماشینش شد و سمت دفترش راند.
هر چه می گذشت بیشتر به پیچیده بودن پرونده پی میبرد و بدتر از همه این بود که هنوز هم به هیچ نتیجه ای نرسیده بودند.
* * *
همراز کنار پنجره ی اتاقش ایستاده و خیره به رفت و آمدهای کارگران در محوطه بود.
از دیروز خبری از هیراد نداشت. امروز به کارخانه نیامده بود و موبایلش را هم جواب نمیداد. صبح هم در خانه اش رفته بود و هر چه زنگ زد، در را باز نکرده بود.
حسابی نگرانش شده بود و حس بدی در جانش نشسته بود و به قول معروف انگار که در دلش رخت می شستند.
پرده را انداخت و روی صندلی اش نشست و گوشی اش را برداشت و دوباره شماره ی هیراد را گرفت و باز هم بی پاسخ ماند.
وارد مخاطبینش شد و نگاهی به شماره ی هاله خانم، مادر هیراد، انداخت اما منصرف شد. نمی خواست او را هم نگران کند.
گوشی را روی میز گذاشت و یاد مکالمه ی دیشبش با یاحا افتاد.
از او خواسته بود که وسایل پدرش را جستجو کند اما دیشب آن قدر نگران هیراد بود که تمرکز نداشت و اتاق پدرش در کارخانه هم که هم پدرش و هم تورج در آن کشته شده بودند، آخرین چیزی بود که می خواست ببیند و تصمیم داشت در حضور هیراد یا امید که این مدت بیش از پیش درگیر مسائل خانوادگی و طلاقش بود و یا خود یاحا به آنجا برود.
هنوز هم جنازه ی خونین تورج جلوی چشمانش بود و حالش را بد می کرد.
از جا برخاست و از اتاقش بیرون زد و وارد قسمت حسابداری شد. یاد آن روز افتاد و نگاه ژیلا و یاحا به یک دیگر.
کنجکاو بود که ارتباط آن دو را بداند و بفهمد چگونه هم دیگر را می شناسند.
صدای ژیلا را از دم در شنید: ای وای عزیزم! چه قدر بد.
در حال صحبت با گوشی اش بود که همراز را دید و حرف هایش را با مخاطب پشت خطش خلاصه کرد: من بعدا بهت زنگ میزنم، مراقب خودت باش.
تماس را قطع کرد و رو به همراز لبخند سردی زد.
- امری داشتین خانوم رادفر؟
یاحا تأکید کرده بود که چیزی از مشکل محاسبات به او نگوید و کاملا عادی رفتار کند.