نگاهش همچون هوای آن شب سرد بود و جوابی نداد.
جلو رفت و کاپشن او را روی شانه هایش انداخت و کنارش نشست و دست های یخ زده اش را به هم زد.
- چته تو آخه؟ باور کن همه مون به خاطر مرگ بابا و اون اتهامی که بهش بستند حال خوشی نداریم اما یه وقتا باید صبور بود یاحا. باور کن این طور که خودت رو عذاب میدی بابا هم راضی نیست.
نیشخند تلخی بر لبش نشست و او ادامه داد: این چند روز این قدر تلخ شدی و عصبی که نمیشه باهات دو کلمه حرف زد. همش تو خودتی. کجاست اون یاحای شر و شیطون که خنده از رو لباش دور نمیشد؟ تو این قدر تلخ و بی حس شدی که دیگه نمی شناسمت. چشمات اون قدر سرده که آدم رو می ترسونه. اون نگاه گرم و مهربونت کجا رفته آخه؟
یاحا پلکی زد و نفسی کشید که بخارش در هوا پخش شد.
- اون یاحا خیلی وقته مرده، حتی قبل از مرگ بابا. فقط یاد گرفت که باید یه نقاب به صورتش بزنه و نشون بده که هیچ اتفاقی نیفتاده. که عذاب وجدان خفه اش نمی کنه، که شب ها با آرامبخش نمی خوابه.
با نیشخند تلخش اضافه کرد: دنبالش نگرد، هیچ وقت قرار نیست برگرده.
گیج و مبهوت از حرف های تلخ و ناامیدانه اش پرسید: چی داری میگی؟ سر درنمیارم.
یاحا چیزی نگفت. باید همیشه سنگینی این راز را در قلبش نگه می داشت و دیگر به گذشته ی نا فرجامش فکر نمی کرد.
- چرا این قدر نا آرومی؟ چته آخه؟ حرف بزن.
نگاهش را به قطرات باران دوخت که شدت گرفته بودند و نور رعدوبرق فضا را روشن کرده بود.
بی ربط گفت: پرونده ها رو بررسی کردی؟
یاشار از آن که جوابی نگرفت اخم کرد: آره، حدست درست بود. یه جاهایی مشکل داشت البته مشکلش جوری نیست که خیلی تو نتیجه تأثیر بذاره. بهتره پرونده های ماه های قبل رو هم ببینم، اون جوری بهتر میشه نتیجه گرفت که واقعا مشکلی وجود داره یا نه.
یاحا سری تکان داد: باشه، پس بقیه شون رو هم میارم برات.
لحظه ای سکوت کرد و نتوانست از امروز حرفی نزند و بی مقدمه گفت: امروز ژیلا رو تو کارخونه دیدم.
چشمانش یاشار از بهت گرد شد و ناخودآگاه نگاهی به اطراف انداخت که مطمئن شود کسی پیرامونشان نیست.
- ژیلا؟! اون تو کارخونه چی کار میکنه؟
- رئیس قسمت حسابداری کارخونه ست.
پوزخندی روی لب های یاشار نشست.
- خوب جای خودشم باز کرده، رئیس حسابداری!
یاحا نگاهش را به برادرش دوخت که یاشار پرسید: هنوزم حسی بهش داری؟
سری به طرفین تکان داد: نه، خیلی وقته دیگه ندارم. تو چی؟
یاشار دست های یخ زده اش را جلوی دهانش گرفت تا گرم شوند و خندید.
- واسه چی باید بهش حسی داشته باشم؟ گیسو با تموم غر زدناش، با اون اخلاق تندش اما تو این شش سال شده عشق زندگیم، کارن نفس منه. زندگیمون هم با هم خوبه. پس چرا باید به اون دختره حسی داشته باشم؟ فقط از این بابت هنوز بعد هفت سال خودم رو سرزنش می کنم به خاطر اون رفتاری که با
تو داشتم.
نفسی کشید و به بخار آن در هوا خیره شد.
- یه وقتا دو نفر عین تیکه های اشتباه یه پازل می مونند که هیچ جوره نمیشه کنار هم قرار بگیرند.
لحظه ای سکوت کردند و فکر هر دو سوی گذشته و آن حسی که هر دو به فردی اشتباه داشتند کشیده شد و یاشار بود که سکوت را شکست و از جا برخاست.
- پاشو بریم تو یخ زدم. دل گرفتنت هم عین آدم نیست، اومده تو این سرما نشسته این جا.
یاحا لبخندی زد و نگاهش کرد و یاشار دستش را کشید و بلندش کرد.
- لبخند ژکوند واسه من نزن. فعلا بیا بریم تو، یه وقتم می شینی برام تعریف می کنی که چی شده.
یاحا سری تکان داد و با هم از آلاچیق بیرون آمدند و در زیر بارانی که شدت گرفته بود سمت خانه رفتند.
یلدا نگران پرسید: خوبی یاحا؟
لبخندی به روی خواهرش زد.
- خوبم، تو نگران نباش.
نغمه همان طور که ناخن هایش را سوهان می کشید گفت: خبری نشده از پرونده؟
جواب منفی داد و رو به یاشار که هنوز کنارش ایستاده بود گفت: این چیزا بین خودمون بمونه.
با اطمینان لبخند زد: خیالت راحت.
یاحا دستی میان موهایش فرو برد و با شب بخیری به بقیه سمت اتاقش رفت.
روی تختش ولو شد و گوشی اش را برداشت و شماره ی همراز را گرفت.
طولی نکشید که صدای گرم همراز در گوشش پیچید و او چه قدر صدایش را دوست داشت و حتی در این سال هایی که بی خبر از هم بودند، برنامه هایی که توسط او اجرا می شد را از دست نداده بود.
- سلام آقای زارع.
در جایش غلتی زد و جواب داد: سلام، خوب هستین؟
همراز هم که روی تختش نشسته و کتابی در دست داشت تشکری کرد و یاحا حرف های یاشار در مورد پرونده را برایش بازگو کرد.
همراز موافقت کرد: باشه، فردا میاین کارخونه؟
کمی فکر کرد تا برنامه ی فردایش را به خاطر بیاورد.
- فردا فکر نکنم فرصت بشه بیام.
فردا باید سری به آگاهی میزد که بفهمد نتیجه ی چک دوربین ها چه شده و آن شخص شناسایی شده یا نه، در دفترش هم کارهایش زیاد بود و باید به بقیه ی موکلینش رسیدگی می کرد.
با چیزی که یادش آمد خودش اضافه کرد: یه کاری میشه انجام بدین؟
- چه کاری؟
- برید توی اتاق پدرتون و توی وسایلش رو بگردین که چیز خاصی پیدا می کنید یا نه. هم اتاقش توی خونه و هم کارخونه.
همراز متعجب کتابش را کنار گذاشت و گفت: اما پلیس همه جا رو گشته بود ولی چیزی پیدا نکردند.
یاحا موضوع شب گذشته و رفتن به دفتر پدرش و آن فرد ناشناس را برایش تعریف کرد و همراز سردرگم و آشفته پرسید: یعنی چی اینا؟ من واقعا گیج شدم.
یاحا هم کلافه بود و مانند او گیج و منگ.
- من خودمم نمی دونم اما به نظرم یه چیزی این وسط هست که هر دوشون می دونستند که نباید و یا هر چیز دیگه ای می تونه باشه. شاید یه مدرک، یه سند، یه... نمی دونم؛ فقط حس می کنم باید یه چیز دیگه هم باید وجود داشته باشه.