اشاره ای به تخت کرد و گفت: تو دراز بکش منم الان لباس عوض میکنم.
روی تختی که تازه با دو نفره عوضش کرده بود دراز کشید و هیراد نیز سمت کمدش رفت.
این خانه، خانهی هیراد یا همان خانهی مشترکشان بود و این اتاق هم قرار بود به زودی اتاق مشترکشان شود.
دکور خانه هم به سلیقهی خود هیراد بود چرا که در این سه ماه پس از عقدشان هنوز فرصت خرید و یا تعویض بعضی از وسایل را پیدا نکرده بودند.
طولی نکشید که لباسهایش را تعویض کرد و کنارش دراز کشید و فاصلهشان را به حداقل رساند.
صورت هیراد که به صورتش نزدیک شد، کمی عقب رفت ولی قبل از آن که بتواند حرفی بزند و اعتراضی کند، همان فاصلهی اندک میانشان را تمام کرد.
شانههایش را گرفت تا کمی او را به عقب هل دهد اما نه تنها تکان نخورد بلکه بیشتر از قبل به او نزدیک شد. همراز هم آن قدر عقب رفته بود که کمرش به لبهی تخت چسبیده بود و اگر اندکی به آن سمت متمایل میشد، از تخت پایین میافتاد.
دستش را پس زد و معترض گفت: ولم کن هیراد. میخوام بخوابم، فردا باید برم بیمارستان.
اما او انگار صدایش را نمیشنید و هیچ توجهی به حرفهایش نمیکرد و در نهایت وقتی دستش سمت لباسش رفت، مچ دستش را با دستان ظریفش گرفت و با بغضی که در گلویش نشسته بود نالید: نه هیراد، ولم کن. اصلا میخوام برم.
بوسهاش روی گونهاش نشست و زمزمه کرد: هیس همراز! من دوست دارم.
اجازهی حرف زدن بیشتری را دیگر به او نداد و بدون توجه به مخالفتها و اعتراضهایش آن چه که او میخواست و همراز نمیخواست، اتفاق افتاد.
* * *
باران شدت گرفته و صدای رعدوبرق فضا را پر کرده بود.
از ماشینش پیاده شد و قدمهایش را سرعت بخشید و از حیاط بزرگشان عبور کرد و وارد خانه شد.
با باز کردن در موجی از گرما به صورتش برخورد کرد و از حس خوشایندی که در وجودش نشست، لبهایش به لبخندی کش آمد.
کوروش زودتر از روزهای قبل به خانه برگشته و در کنار مهرنوش نشسته بود. سلامی به هر دو داد و همان طور که شال بافتنیاش را که در همین فاصلهی کوتاه خیس شده بود را از سرش برمیداشت کنارشان نشست.
جواب سلامش را با خوشرویی ذاتیشان دادند و همراز رو به کوروش پرسید: خوبین بابا؟
لبخندی پر مهر به رویش زد: خوب خوبم گل دخترم.
همراز تبسمی کرد و مهرنوش هم لبخندی به آن دو زد و گفت: برو کم کم حاضر شو که بریم.
بی حواس پرسید: کجا؟
- وا همراز، حواست کجاست؟ مگه قرار نبود امشب بریم خونهی هیراد اینا؟
نفس کلافهای کشید. اصلا مهمانی امشب را به کل فراموش کرده بود. پدر و مادر هیراد روز گذشته از مسافرت برگشته بودند و برای امشب هم آنها را دعوت کرده بودند.
پس از آن شب که سه روزی از آن گذشته بود، روز بعد کوروش از بیمارستان مرخص شد ولی حالش طبق گفتهی پزشکش تعریفی نداشت. همراز نیز هنوز به خاطر اتفاق آن شب با هیراد سرسنگین بود و گاهی جواب تماس هایش را نمیداد و یا به سردی با او صحبت میکرد.
پشیمان بود و مدام با خود میگفت که اصلا کاش با او همراه نمیشد و به خانهاش نمیرفت، مادرش چه قدر مستقیم و غیر مستقیم به این موضوع سفارش میکرد و او سرسری و بیخیال از آن میگذشت.
مهرنوش که واکنش او و در فکر فرو رفتنش را دید، چشمان درشت طوسیاش را ریز کرد و پرسید: چیزی شده همراز؟
سریع سری به طرفین تکان داد و از جا برخاست. نمیخواست پدر و مادرش چیزی از این موضوع بفهمند.
- نه مامان جان، من میرم یه کم استراحت کنم و بعدشم حاضر شم.
معلوم بود قانع نشده اما سری تکان داد و چیزی نگفت.
صدای زنگ تلفن بلند شد و مهرنوش سمت تلفن رفت، کوروش صدایش زد: همراز، صبر کن دخترم.
ایستاد و سمتش برگشت: جانم بابا؟
اثری از لبخند دیگر در صورتش دیده نمیشد و لحنش نیز جدی شده بود. بی مقدمه و با گرهای کوچک از اخم روی پیشانیاش پرسید: ارتباط تو و هیراد چه طوره؟ مشکلی که با هم ندارین؟
اگر از این رفتارهای تازهاش، این بهانه گیریها، کار آن شبش فاکتور میگرفت، نه مشکلی نداشتند.
- نه، مشکلی نیست.
مردد دوباره پرسید: مطمئنی؟ چرا حس میکنم یه چیزی شده و نمیخوای بگی؟
لبخندی بر لبش نقش بست و جلو رفت و کنار پدرش نشست. چه قدر عاشق این درک و فهمش بود که حتی از نگاهش و حس و حالش میتوانست احساسات و حالش را به خوبی درک کند.
- هیچی نیست بابایی، همه چیز خوبه. شما نگران نباشین.
نفس آسودهاش را بیرون فرستاد اما باز هم میشد نگرانی را از چشمانش خواند.
همراز از فرصت ایجاد شده استفاده کرد و پرسید: بابا یه سوال؟
منتظر نگاهش کرد.
- مشکل کارخونه چیه دقیقا؟ چی شده که اون شب حالتون بد شد؟
لبخندش رنگ باخت اما سعی کرد حال بدش را نشان ندهد.
- هیچی دخترم، اوضاع زیادی به هم ریخته دیگه. باید کم کم همه چیو درست کنم.
باورش نشد که اصرار کرد: بابا؟ اگه چیزی هست به من بگین.
دستش را دور شانههای همراز حلقه کرد.
- هیچی نیست دختر قشنگم. گفتم که، نگران نباش.
اجازه ی حرف زدن و کنجکاوی بیشتر را به او نداد و گفت: الانم برو کم کم آماده شو، یه وقت دیگه میشینیم کلی گپ میزنیم. موافقی؟
این بار با رضایت سری تکان داد و لبخندی بر لبش جاری گشت: عالیه!
او هم با لبخندی جوابش را داد و همراز نیز از جا برخاست و راه اتاقش را در پیش گرفت تا آماده شود.
هیچ علاقهای به رفتن به آنجا نداشت اما زشت بود اگر دعوت مادر هیراد را هم رد می کرد.
با کشیدن نفس کلافهای در کمدش را باز کرد و نگاهش را میان لباسهایش چرخاند و در نهایت بلوز آستین بلند صورتی رنگش را بیرون آورد و روی شلوار کتان مشکیاش پوشید.
صدای زنگ گوشیاش که بلند شد، چشم از تصویر خودش در آینه گرفت و گوشی را از روی میز برداشت و با دیدن شماره ی هیراد، به ناچار و بی حوصله تماس را برقرار کرد و گوشی را به گوشش چسباند.