- این قدر لوس بازی درنیار یاحا. بگیر بخواب که بعدش ببینم چه مرگته.
متعجب نگاهش کرد که خودش توضیح داد: فکر نکن که نمی فهمم یه چیزیت هست. تا نگی هم ولت نمی کنم.
یاحا حرفی نزد. برادر بزرگترش خیلی خوب می شناختش. آن قدری که متوجه شود باز هم دلیلی برای این حال به هم ریخته وجود دارد. به قول خود یاشار اگر حال او را نمی فهمید که به درد جرز دیوار می خورد!
یاشار گفت: منم سر فرصت می شینم رو این پرونده ها کار می کنم.
سریع نه ای گفت که متعجب نگاهش کرد.
- عجله دارم یاشار. تا همین امشب باید بررسی کنی و نتیجه رو بهم بگی.
غر زد: تا همین امشب؟! من چی بهت بگم آخه؟
لبخندی کمرنگ روی لبش نشست.
- جای غر زدن برو اینا رو بررسی کن و بذار منم کپه مرگم رو بذارم.
ادایش را درآورد و زهر ماری نثارش کرد و یاحا خنده ی آرام و کم جانی روی لبش نقش بست.
یاشار از اتاق بیرون رفت و او هم از جا بلند شد و لباس هایش را با تیشرت و شلواری تعویض کرد و روی تختش دراز کشید و با خستگی و همین طور افکار پریشانش چشمانش را روی هم گذاشت که شاید خواب باعث شود حتی ساعتی هم که شده از این آشفتگی و حس و حال داغان خارج شود.
همراز وارد خانه شان شد و نگاهش به مادرش افتاد که در حال حرف زدن با گوشی اش بود و همزمان با ورود او تماس مادرش نیز تمام شد.
با ناراحتی گوشی را کنار گذاشت و گفت: نیلوفر بود.
کنجکاو پرسید: چی می گفت؟
- می گفت فردا میرن محضر برای طلاق. طفلی خیلی ناراحت بود.
همراز با ناراحتی سری تکان داد و چیزی نگفت و راه اتاقش را پیش گرفت.
هیراد هنوز در کارخانه بود. رو به مهندسی که برای تعمیر یکی از دستگاه ها آمده بود پرسید: چه قدر طول می کشه درست بشه؟
مرد دست از کار کشید و جواب داد: من بعید می دونم درست بشه. باید قطعه اش عوض شه.
سری تکان داد و گفت: هر کاری لازمه انجام بدین، فقط سریع تر لطفا.
دوباره دست به کار شد و در همان حین گفت: خیالتون تخت.
هیراد نگاه از او گرفت و جواب اس ام اس همراز که درباره ی تعمیر دستگاه پرسیده بود را داد که همان لحظه گوشی در دستش لرزید.
مضطرب از آن شلوغی دور شد و سمت محوطه راه افتاد و دست لرزانش آیکون تماس را لمس کرد و گوشی را نیز به گوشش چسباند.
امیدوار بود خبر خوبی بشنود.
- چی شد؟
صدای ضجه و گریه ی پشت خط را که شنید حس کرد قلبش از طپش ایستاد و خون در رگ هایش منجمد شد.
- هیراد...
دلواپس و مضطرب صدایش را بالا برد: بهت میگم چی شده؟ این سر و صداها واسه چیه؟
صدای فرد پشت خط گرفته و غمگین بود.
- تموم شد همه چی هیراد، همین الان تموم کرد.
دستانش لرزیدن گرفت و تمام وجودش یخ بست.
پاهایش مقاومت خود را از دست داد و زانوهای لرزانش خم شد و از دیوار سر خورد و روی زمین خاکی و سرد نشست.
یعنی چه تمام؟!
- آقای ستوده؟ آقا هیراد؟ چیزی شده؟ خوبین؟
با صدای نگهبان نگاه مبهوت و بی روحش را بالا آورد و به او دوخت. نمی شنید چه می گوید، فقط تکان خوردن لب هایش را می دید.
- خوبین؟
دستش را زمین گذاشت و به آرامی بلند شد. باید می رفت، نمی خواست بیش از این وقت را از دست بدهد؛ هر چند که اکنون هم خیلی دیر شده بود.
بدون آن که پاسخ نگهبان را دهد با قدم های سست و کم جانش سمت ماشینش رفت.
* * *
شام را دورهم خوردند. گرچه هیچ کدام چندان اشتها نداشتند.
خانه شان به غمکده تبدیل شده و انگار که گرد مرده در این خانه پاشیده بود.
گیسو ظرف ها را داخل ماشین ظرفشویی چید و رو به یاشار غر زد: بعد از یه سال اومدیم این جا که من همش واسه خانواده ی تو بشورم و بپزم. یا باید حواسم به خواهرت باشه، یا اوامر مادرت رو اجرا کنم که یا بشینه هی ماسک بزنه واسه پوستش یا بشینه آرایش کنه و همش عکس بگیره و استوری کنه!
- هیس! چه خبرته گیسو؟ صدات رو بیار پایین. بقیه می شنوند.
گیسو نفس کلافه ای کشید.
- خب بشنوند. کلفت خانواده ی تو که نیستم.
یاشار جلو رفت و دلجویانه گفت: گیسو جان یه کم تحمل کن. می دونی که یلدا وضع خوبی نداره.
با لجاجت گفت: پس برگردیم، من حوصله ی موندن این جا و اون ناز و اداهای مامانت رو ندارم.
- گیسو جان، عزیز من، خودت داری شرایط رو می بینی. من چه طور تو این وضعیت همه چیو ول کنم برگردم؟ نمی بینی چه اوضاعی داریم؟ یاحا دست تنها چی کار کنه؟ حداقل باید تا چهلم بابا بمونیم.
چشمانش را گرد کرد و با قهر رو برگرداند.
- تا چهلم؟ یاشار من حوصله ی این جا موندن رو ندارما. اصلا یه جایی رو واسه یه ماه اجاره کن که برای خودمون باشه.
منتظر جوابش نماند و از آشپزخانه بیرون زد و یاشار نفس کلافه اش را بیرون فرستاد.
گیسو کمی اخلاقش تند بود اما حرفش آن قدر ها هم بیراه نبود. مادرش را می شناخت دیگر!
بیشتر زمانش را در روز صرف گرفتن عکس و یا گرفتن لایو و استوری و رفتن به آتلیه می کرد.
کلافه از آشپزخانه بیرون رفت و به جای خالی برادرش نگاه کرد و رو به یلدا پرسید: یاحا کجا رفت؟
با اشاره به حیاط گفت: رفت تو حیاط، خیلی هم به هم ریخته بود. هر چیام ازش پرسیدم چی شده جواب نداد.
لبخند سرد و محوی زد: نگران نباش، الان میرم پیشش.
یلدا از جا بلند شد و کاپشن یاحا که روی مبل مانده بود را به دستش داد.
- اینم بده بپوشه، همین جوری رفت بیرون، سرما می خوره.
کاپشن را از دستش گرفت و بی حرف سمت حیاط گام برداشت.
از دور قامت یاحا را دید که کنج آلاچیق نشسته بود.
یقه ی پالتوی خودش را کمی جلو کشید و به قدم هایش چاشنی سرعت اضافه کرد و کنار او ایستاد و با اخم گفت: پسره ی دیوونه، تو این سرما و بارون اومدی نشستی این جا که چی؟