- کی هست؟ قابل اعتماده؟
سری تکان داد.
- آره شما هم می شناسینش. یاشار رو میگم، برادرم.
همراز آهانی گفت و یاحا افزود: یه کپی از اینا بگیرین که بدم بهش بررسی کنه.
همراز کاری که خواسته بود را انجام داد و نگاهش از پنجره به ماشین یاحا بود که از کارخانه بیرون
می رفت.
صدای زنگ گوشی اش در سکوت ماشین پیچید.
نگاهی به شماره ی یاشار انداخت و لبخند محوی بر لبش نشست.
- سلام خان داداش.
یاشار هم لبخند زد.
- سلام و کوفت، چی بهت بگم آخه؟ نزدیک یه ساله ندیدمت بعدشم توام ناز می کنی و نمیای این جا. امروز صبحم اومدم در خونه ات نبودی.
- صبح دادگاه داشتم. بعدشم الان می خواستم بهت زنگ بزنم که بیای خونه ام. کارت دارم.
یاشار جواب داد: تو کار داری بعد من بیام پیشت؟ بزرگی گفتن کوچیکی گفتند، تو باید بیای پیش خان داداشت.
بی حوصله جواب داد: اذیت نکن یاشار، خودت می دونی چرا اون جا نمیام.
حرص زد: نه من نمی دونم. نغمه چه خوب یا چه بد مادرمونه، می فهمی؟ پس این قدر ادا درنیار. اومدی اومدی، نیومدی هم دیگه نه من نه تو.
اجازه ی حرف زدن به یاحا را نداد و تماس را قطع کرد و یاحا کلافه مسیرش را عوض کرد.
چرا هیچ کس درکش نمی کرد؟ چرا هیچ کس متوجه ی عذاب و رنجی که روی دوشش بود نمی شد؟
رو به یلدا پرسید: تو چه طوری؟ اون خوشگل دایی خوبه؟
چشم غره ای سمتش رفت و گفت: خوبیم هر دومون ولی فکر نکنی یادم میره که یه سر نمی زنی بهمون.
لبخند خسته ای زد.
- می دونی که چه قدر درگیرم پرونده های خودم یه طرف پرونده ی بابا و آقا کوروش، رفتن به کارخونه هم یه طرف.
یلدا لبخندی مهربان به رویش زد.
- می دونم قربونت برم، برو یه کم استراحت کن. خستگی از سر و روت می باره.
نغمه هم که تا آن لحظه ساکت بود گفت: آره پسرم، برو.
بی حرف از جا بلند شد و کیف سامسونت مشکی اش را برداشت و همان طور که گام هایش را سمت اتاقش برمی داشت گفت: یاشار بیا کارت دارم.
یاشار که فهمیده بود برادرش حرف برای گفتن زیاد دارد بی حرف بلند شد و پشت سرش وارد اتاق شد.
یاحا سریع گفت: بیا بشین که کارت دارم.
در را پشت سرش بست و کنارش روی تخت نشست و به جستجوی او در کیف سامسونتش نگاه کرد.
- چی شده؟
پوشه ها را از کیفش درآورد و گفت: یه کاری ازت می خوام.
منتظر نگاهش کرد که توضیح داد: یه سری پرونده ی حسابداری و این چیزاست. بشین بررسی کن ببین مشکلی توش می بینی یا نه.
پوشه را از دستش گرفت و آن را باز کرد.
- اینا مال کیه؟
- واسه کارخونه ست.
کاغذها را نگاهی سرسری انداخت.
- چرا؟ مگه مشکلی هست؟
- خودمم نمی دونم اما اتفاقاتی داره می افته که کلا به همه مشکوکم.
سرش را از روی کاغذها بلند کرد و به چهره ی کلافه و خسته ی برادرش نگاه کرد.
- چی شده مگه؟ درست حرف بزن ببینم.
دستی میان موهایش فرو برد و تعریف کرد.
- دیشب رفته بودم دفتر بابا که شاید یه چیزی پیدا کنم که به دردمون بخوره.
- خب؟ چیزی پیدا کردی؟
- نه. دیشب داشتم پرونده ها رو نگاه می کردم، بعدش کامپیوتر رو روشن کردم که یهو برق رفت و یه دفعه یکی اومد داخل.
چشمانش گرد شد و متحیر پرسید: کی؟
با ناراحتی سرش را زیر انداخت.
- خب مشکل همینه که من نمی دونم، یعنی اصلا تو اون تاریکی ندیدمش، بعدشم اون قدر یهو اومد و یهو رفت که شوکه شدم و رفتم دنبالش. اما نرسیدم بهش و فرار کرد.
متفکر و ناراحت سکوت کرد و خودش ادامه داد: و اینم مطمئنم که این برق رفتن و تاریکی عمدی بود، نگهبان ساختمون هم می گفت که دوربین این یکی دو روزه مشکل پیدا کرده و قطعا این چیزا نمی تونه اتفاقی باشه.
یاشار همچنان متفکر بود: به پلیس گفتی؟
سری تکان داد.
- آره، قراره پیگیری کنند و دوربین های اون اطراف رو چک کنند که شاید چیزی مشخص شه که البته من بعید می دونم.
ای وای آرامی گفت.
- چرا این قدر همه به هم ریخت؟ چرا اوضاع این طور شد؟ از یه طرف نمی فهمم که چرا بابا رو کشتند، از یه طرف دیگه نمی خوام به بابا شک کنم ولی این مدارکی که هست داره داغونم می کنه یاحا. اگه حتی یه درصد قتل آقا کوروش رو بابا انجام داده باشه...
نتوانست ادامه دهد و با حالی خراب سکوت کرد.
حال یاحا هم دست کمی از او نداشت و داغان تر از همیشه بود.
هر دو لحظه ای سکوت کردند که در باز شد و کارن داخل آمد و یاحا لبخندی بی روح و خسته به روی برادر زاده اش زد.
یاشار از فکر بیرون آمد و به کارن که در آغوش عمویش بود نگاه کرد و لبخند تلخی بر لب نشاند.
کارن روی پای او نشست و گفت: عمو؟
موهای کوتاه مشکی اش را به هم ریخت و جواب داد: جونم؟
- امشب می مونی این جا؟ آخه امشب فوتبال داره، اونم الکلاسیکو.
لبخندی زد و چیزی نگفت. حوصله ی ماندن در این خانه و تحمل این فضای سنگین و عذاب آور و از همه بدتر جای خالی پدرش را نداشت. کاش همچون کارن چهار ساله که دغدغه اش کلکل با عمویش و برد تیم مورد علاقه اش بود.
کاش در همان کودکی می ماند، همان قدر راحت و بی دغدغه.
یاشار بلند شد و در همان حال که پرونده ها را در دست می گرفت جواب پسرش را داد: بله که می مونه. مگه دست خودشه که نخواد بمونه؟
دست کارن را گرفت و گفت: الانم برو پیش بقیه، سر و صدا هم نکن که عموت استراحت کنه.
کارن که از بابت ماندن عمو یاحایش راحت شده بود، چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت.
یاحا نگاهی به رفتن او کرد و رو به یاشار گفت: چرا الکی به بچه قول میدی؟ من خواستم برم خونه ی خودم، کلی کار دارم.
اخم کرد.