دوباره پشت میز نشست و کامپیوتر را روشن کرد.
پوشه ی مای کامپیوتر را باز کرد و تمام فایل هایی که تعدادشان هم چندان زیاد نبود را نگاه کرد. بعضی هایشان فایل پرونده هایش بود، چند تا از آنها نیز مقالات حقوقی بود و همین؛ هیچ چیز شک برانگیز و یا چیزی که به دردش بخورد وجود نداشت.
کلافه و عصبی به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را روی هم گذاشت. حسابی گیج شده بود.
چند ساعتی همان جا ماند و سپس با خستگی کامپیوتر را خاموش کرد و کاپشنش را تن زد و پس از خاموش کردن لامپ ها از آنجا بیرون آمد و نگاهی به در انداخت. هر که بود کلید این جا را داشت، ممکن بود آشنا باشد و یا شاید هم غریبه. قالب گیری قفل در و ساختن کلید چندان کار مشکلی نبود.
باید قفل را عوض می کرد، شاید بی فایده به نظر می رسید اما تنها کاری بود که از دستش برمی آمد.
* * *
همراز در کارگاه تولید بود و به کارهای کارکنان نظارت می کرد و سوالاتی هم که برایش پیش می آمد را از آنها، یا هیراد و یا امید می پرسید.
کلافه از سر و صدا و شلوغی، رو به هیراد گفت: من میرم تو اتاقم، حوصله ی این سر و صداها رو ندارم.
هیراد باشه ای گفت و همراه همراز تا دم در رفت و همان لحظه ماشین یاحا در محوطه ایستاد و خودش هم پیاده شد و عینکش را از روی چشمانش برداشت.
اخم های هیراد درهم رفت و همراز گفت: هیراد جنجال راه نندازی ها.
هیراد با غیظ گفت: خوشم نمیاد از این پسره، همش هم باید ببینمش.
همراز موشکافانه نگاهش کرد: تو مشکلت با اون چیه؟
- ازش خوشم نمیاد، باباش هنوزم متهم قتل بابای توئه. یادت نرفته؟ از یه طرفم خوشم نمیاد که این پسره هی میاد دیدن زنم.
نگاه چپی به او انداخت.
- یه جوری میگی میاد دیدن من که انگار بهم اعتماد نداری. خودتم خوب می دونی که بحث ما فقط کاره.
- همراز بس کن. حوصله ی جروبحث و بعدشم قهر کردن های تو رو ندارم. یه بار نشد با هم حرف بزنیم و تهش دعوامون نشه!
رو برگرداند و افزود: برو ببین چی میگه.
خودش هم دوباره داخل کارگاه برگشت و همراز نیز قدم هایش را تند کرد و صدا زد: آقای زارع؟
یاحا ایستاد و سمتش برگشت.
- سلام.
همراز جوابش را داد و هم قدم با یکدیگر از پله ها بالا رفتند.
همراز در را گشود و تعارفش کرد: بفرمایید.
یاحا با تشکری زیرلب جلوتر از او داخل رفت و همراز همان طور که پشت میزش می نشست سفارش دو قهوه داد.
دستانش را در هم حلقه کرد و روی میز گذاشت.
-خب آقای زارع، چه خبر از پرونده؟ به نتیجه ای رسیدین؟
با خستگی دستی به چشمانش کشید. دیشب تا نزدیکی های صبح در دفتر پدرش و جستجو بود و صبح نیز دادگاه داشت و در این شبانه روز خواب به چشمش نیامده بود.
- نه متأسفانه، پرونده از چیزی که فکرش رو می کردم پیچیده تره.
همراز با ناراحتی سرش را زیر انداخت و یاحا که حال به هم ریخته اش را دید گفت: نگران نباشید، هر طور شده درستش می کنیم.
همراز لبخند سردی زد و چیزی نگفت و همان لحظه تقه ای به در خورد و مردی میانسال با دو قهوه داخل آمد. آنها را روی میز گذاشت و رو به همراز پرسید: کاری با من ندارین خانوم؟
همراز که یاد آن پرونده ها افتاده بود متفکر جوابش را داد: نه ممنون.
مرد رفت و همراز رو به یاحا گفت: من پرونده های این یک ماه اخیر کارخونه رو بررسی کردم.
یاحا پایش را روی پای دیگر انداخت و پرسید: چه پرونده ای؟
- قراردادهایی که تو این مدت بسته شده و پرونده های حسابداری.
- خب؟
- خب ببینید راستش من هیچ سر رشته ای در کارای کارخونه و این چیزا ندارم. تازه هم اومدم این جا و فقط یه چیزایی رو از هیراد و عمو امید یاد گرفتم. اما خب عمو امید وقت نداره که همش به سوالات من جواب بده و هیراد هم گفته که اینا مشکلی نداره.
- میشه ببینم؟
همراز سری تکان داد و پوشه های مورد نظرش را برداشت و سمت یاحا گرفت.
یاحا با دقت و اخمی که در پیشانی اش جای گرفته بود به کاغذهای مقابلش خیره شد.
همراز هم فنجان قهوه اش را سمت لبش برد و در حال نوشیدن قهوه اش در سکوت به یاحا نگاه می کرد.
در همان حین بود که دوباره تقه ای به در خورد و ژیلا اسدی، حسابدار کارخانه، با پرونده ای در دست داخل اتاق شد.
یاحا همچنان سرش پایین بود که شنیدن صدای آشنای ژیلا باعث شد، مات و مبهوت بماند.
- خانم رادفر این پرونده ها رو باید امضا کنید.
همراز بی خبر از بهت و حیرت یاحا از دیدن ژیلا در این جا، پرسید: اینا چی هستند؟
ژیلا سمت میز همراز رفت و صدای پاشنه ی کفش او به گوش یاحا خورد و به آرامی سرش را بلند کرد.
ژیلا هم با دیدنش به وضوح جا خورد طوری که همراز هم متوجه شد و متعجب و موشکافانه به آن دو نگاه کرد.
کم کم جای تعجب در صورت یاحا پوزخندی نشست و ژیلا دهان برای زدن حرفی باز کرد اما ندانست چه بگوید و بی حواس رو به همراز گفت: حساب خریدهای مواد اولیه ی امروزه.
همراز نگاهی به فاکتورها انداخت و خودکارش را برداشت و پایین متن روی کاغذها را امضا زد.
ولی نگاه ژیلا مدام یاحا را می کاوید. پس امضا زدن همراز پرونده را برداشت و با گام هایی سریع از اتاق بیرون زد و همراز نتوانست جلوی کنجکاوی اش را بگیرد.
مردد پرسید: ببخشید، قصد فضولی ندارم ها، اما شما این خانوم رو می شناسی...
یاحا میان حرفش آمد و جواب داد: می شناختم. ایشون چه سِمتی داره تو کارخونه؟
- مدیر حسابداری هستند.
آهانی گفت و سپس بحث را عوض کرد: من تخصصی توی این کارای حسابداری و محاسباتش ندارم اما یه حسابدار خوب می شناسم.
همراز که متوجه شده بود قصد حرف زدن درباره ی آشنایی اش با ژیلا را ندارد که جدی تر از قبل شد.